تبلیغات
من و گلدونه خانوم - این روزها
زندگی ...

این روزها

نویسنده :آقای خونه
تاریخ:دوشنبه 12 اسفند 1392-11:45 ق.ظ

یکی از دوستان چند قبل یه جمله زیبا برام فرستاد: "به جای مقاومت در برابر زمان، کاری که عقربه های ساعت انجام میدن رو انجام بده؛ مدام در حرکت باش." من تا حدود زیادی استرسی هستم. گاهی یه مسئله کوچک رو برای خودم خیلی بزرگ میکنم و گاهی هم به جای توجه به نکات مهم و اصلی غرق در حاشیه ها و مواردی میشم که در واقع اهمیت چندانی ندارن. برای خیلی از کارهام کلی حساب بعضی و کتاب میکنم –بگذریم که بعضی اوقات این محاسبات به کل غلط از آب درمیاد- در کل انگار عادت دارم مسائل رو بغرنج و پیچیده کنم. این اواخر شرایط از سه منظر برای زندگی تو مشهد جالب نبود. میدونستم که برای تغییر اوضاع حرکتی کنم. حتی میدونستم این حرکت چیه، ولی طبق همون اصل پیچیده کردن مسائل، مدام داشتم گره های این کلاف رو بیشتر میکردم. گفتم از سه جهت؛

یک سال و خرده ای که گذشت چندان آسون نبود. مدنظرم بازه ی 29 اذرماه 1391 – و البته چندماه قبل این تاریخ- که محمدامین به دنیا اومد تا تقریباً یک ماه پیش هست. از روزی که محمدامین به دنیا اومد جهان ما هم تغییر کرد، پس شایستگی اینو داره که برای ما مبدأ یه تاریخ باشه. نفس این اتفاق به قدری شادی آفرین بوده و هست که بتونه همه ی حوادث و ماجراهای دیگه رو تحت تأثیر خودش قرار بده، اما اگه تو یه مسیر شاد هم خاری به پای شما فرو بره بالاخره سوز و دردش هست. نمیخوام این نقب رو خیلی عمیق کنم و برگردم به زمانی که گلدونه سقط داشت. پس از جایی میگم که به محمدامین ختم شد. اول استراحت مطلق شدن گلدونه. شرایط بدی که ما تو تنهایی تجربه کردیم. گلدونه بیش از نیمی از روز رو تنها بود. روزهای ناامیدی روزهای تلخ، کشدار و عذاب آوری هستن. هیچکس نمیتونه منکر اثرات روحی شدیدی بشه که این شرایط میتونه روی روح یه زن جوان بذاره. بعد اون شیوه تولد؛ بعد هم تو دو روزگی محمدامین زردی گرفت و دو روز بیمارستات بستری شد. فرض کنین یه خانمی تازه فارغ شده، همه میگن استراحت کنه، کمتر نشست و برخواست داشته باشه، اونوقت گلدونه مجبور شد دو روز بعد زایمانش بره بیمارستان بمونه. چون فقط یه نفر رو بخش نوزادان راه میدادن و محمدامین هم شیر میخواست. تازه چه موندنی، مدام کنار تخت محمدامین سرپا. بعد هم که محمدامین اومد خونه تا دو روز تو دستگاه بود. گریه های محمدامین وقتی چشم بند میذاشتیم رو چشمش تا بره تو دستگاه و اون میترسید رو هیچوقت یادم نمیره. حدود پنجاه روز بعدش متوجه یه مشکل دیگه شدیم. محمدامین فتق داشت. به قول خودشون هرنی اینگوئینال. هم فتق دوطرفه و هم فتق ناف. یه بچه 53 روزه و سه برش همزمان. بچه م تا شش ساعت بعد عمل فقط ناله میکرد و حتی نمیتونست درست گریه کنه. 81 روز بعد محمدامین از فاصله ای کمتر از سی سانت افتاد و پاش شکست. به همین سادگی. وقتی تو بیمارستان میخواستن به دستش انژوکد وصل کنن آروم نمیشد. من خم شدم تا کمی آرومش کنم. لبه ی پیراهنم رو گرفت و ول نمیکرد. هنوزم وقتی از یه فاصله ی کم سقوط میکنه کلی میترسه انگار قراره دوباره چنین اتفاقی بیفته. شاید ما زن و شوهر بچه های آخر خونه مون هستیم و لوسیم، شاید اوضاع میتونست خیلی بدتر از این باشه، اما دنیا تو این یه سال بدجوری ما رو فشار داد و مجاله مون کرد. قبل از این اتفاقات گلدونه یه زن شاد و سرخوش بود. کسی که شادی رو با خودش به هرجایی میبرد و بچه ها عاشقش بودن. کسی که این لطمات روحی کلی عوضش کرده و به شدت آسیب پذیر شده. شاید باورتون نشه اما اگه توی ترافیک و شلوغی باشیم و یا ماشین های دیگه با سرعت بالا حرکت کنن یا یکی ترمز ناگهانی بزنه و بالاخره یه صدایی بیاد تا مدتی دستش میلرزه و سردرد میشه. تنها تو خونه بودن و دوری از این خانواده داشت شرایط رو بدتر میکرد. در واقع اون تصمیم گرفت به خاطر محمدامین ازشرایط کاری خوبی که داشت صرفنظر کنه. گاهی فکر میکنم اگه به کارش ادامه میداد شاید شرایط بهتر میشد. اما اینطور پیش نرفت. پس در اولین نکته من به زن زندگیم این رو بدهکار بودم.

با اوصاف مشکلاتی که گفتم، محمدامین هم بهتر از گلدونه نبود. زمانی که کوچکتر بود این مسائل چندان خودشو نشون نمیداد، اما هرچی بزرگتر شد تنهایی بیشتر آزارش میداد. این اواخر کلاهشو برمیداشت و میرفت پشت در گریه و زاری میکرد که یعنی لباس تنش کنیم ببریمش بیرون. به حدی رسیده بود که اگه من یا گلدونه حموم یا دستشویی میرفتیم بیتابی میکرد. شاید بعضی ها بگن بچه س و این چیزا طبیعیه ولی سوال این بود که چرا وقتی پیش خانواده هستیم و دورمون شلوغه چنین کارهایی نمیکنه؟ در نکته دوم اینو به پسرم هم بدهکار بودم.

از همه اینها که بگذریم، شرایط اقتصادی تو مشهد و نیشابور به هیچ وجه قابل قیاس نیست. اگه بخوام یه آدم کاملاً بی احساس باشم و فقط بحث منفعت و هزینه رو مدنظر داشته باشم باز هم موندن تو مشهد با حقوق و مزایایی تنها کمی بیشتر از نیشابور در مقابل با هزینه هایی چندبرابر اصلاً به صرفه نبود. در سومین نکته اینو به خودم هم بدهکار بودم.

حالا شاید منظورم از اینکه گفتم نیاز به حرکت بود و اینکه میدونستم حرکت چیه رو متوجه شده باشین. من یه تصمیم بزرگ گرفتم و همراه با این تصمیم خانواده م رو هم وارد یه شرایط جدید کردم. اگرچه قبل تصمیم کلی به حوالی و حواشی این مطلب فکر کردم، اما امیدوارم چند سال دیگه هم نگاهمون به این تغییر همچنان مثبت  باشه و وقتی به گذشته و حالش فکر میکنیم بازم دلمون شاد بشه. برامون دعا کنین.     



نوع مطلب : شروعی دوباره‌ها 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
آذین
یکشنبه 25 اسفند 1392 12:32 ب.ظ
انشاالله توی تعطیلات عید یه فکری واسه اینترنت خونه تون بکنید دیگه
پاسخ آقای خونه : خودش داره داستانی میشه اینترنت ما. مشکل از سیمکشی داخل منزل هست گویا که خورده به تعطیلات و هنوز درست نشده.
آرام
پنجشنبه 22 اسفند 1392 02:28 ق.ظ
مبارک خونه جدیدتون باشه. من وبلاگتون رو میخونم همیشه, ولی نمیتونم زود به زود کامنت بگذارم. شرمنده.
امیدوارم که خونه جدید, براتون پر از شادی و خوشی باشه
پاسخ آقای خونه : ممنون. خواهش میکنم. همین که میخونین لطف شما رو میرسونه.
عسلبانو
یکشنبه 18 اسفند 1392 05:54 ب.ظ
خیلیای عجیبه که یه آقا ی متاهل وبلاگ روزانه نوییسی داره
اما بهترین کارو کردید
من 2سال تو غربت بودم با یه بچه کوچیک و شاغل هم بودم
خیلی زجر کشیدم
اما وقتی برگشتیم شهرستان
راحت شدم
نفس کشیدم
آرام شدم
هرچند از لحاظ موقعیت شغلی همسرم بد شد و امکانات
پاسخ آقای خونه : این جمله اولتون رو تا به حال زیاد شنیدم.
ممنون. فعلاً که شرایط ما بد نیست تا خدا چی بخواد.
امیدوارم شرایط شما هم خوب باشه.
حافظ کوزه شکسته
شنبه 17 اسفند 1392 05:00 ب.ظ
سلام؛
حافظ هازر(حاضر؟)
بابا چه صبر و تحملی داشتین شما و گلدونه خانم! من که خوندم دلم پکید. چی کشیدین باز شما. بیچاره محمدامین. امیدوارم این پا شکستنش یادش بره و ترس از ارتفاع نگیره.
پاسخ آقای خونه : سلام.
ممنون. دیگه روزگاره. تا خدا چی بخواد.
نیره
پنجشنبه 15 اسفند 1392 11:19 ب.ظ
به نظر من تصمیم خیلی خیلی خوبی گرفتید.
ضمنا خدا رو شکر پسرتون الان سالمه
بچه دوست من توی ماه نهم قلبش ایستاد و دوستم یه بچه مرده به دنیا آورد. اونم بعد یه سقط و بعد مدتها انتظار برای بارداری و چند ماه استراحت مطلق...
پاسخ آقای خونه : ممنون.
هزار مرتبه خدا رو شکر...
خیلی سخته. خدا بهش صبر بده.
فاطمه
چهارشنبه 14 اسفند 1392 02:39 ب.ظ
سلام عزیـــــــزم ، چه وب باحالی داری ، خیلی جذابه ، راستی منم یه سایت آشپزی دارم خیلی تر و تمیز و شیک ، ممنون میشم بیایی و نظرت رو بگی ، حتما یه سر بیا ،اگه خواستی میتونی منو با اسم سایت آشپزی نوشیدنی لینک کنی ، منتظرتم بای
پاسخ آقای خونه : ...
یاس
سه شنبه 13 اسفند 1392 12:19 ق.ظ
سلام
دلم برای اینجا خیلی تنگ شده. هم شما کمتر می نویسین و هم من دیگه نمی رسم خواننده پر و پا قرص باشم. منم از ته دل از خدا می خوام این تصمیمی که گرفتین بهترین ها رو براتون به همراه داشته باشه و بعدا با شادی ازش یاد کنین. همونطور که در جریان هستین شنبه عازم مکه هستم. این پستتون بهانه ای شد برای خداحافظی. حتما به یاد شما و گلدونه خانم و محمد امین نازنینم خواهم بود همونطور که شما تو روزای سخت برای من دعا کردین.
پاسخ آقای خونه : سلام.
امیدوارم بعد برگشتتون منم بیشتر بیام اینجا.
التماس دعا دارم ازتون...
آذین
دوشنبه 12 اسفند 1392 04:26 ب.ظ
از صمیم قلب آرزو میکنم بهترینها در انتظارتون باشه.
تصمیم بزرگی گرفتین که تاثیر زیادی روی زندگیتون میذاره پس واقعا جای تامل داشته. امیدوارم بعدها اینقدر از این تصمیم راضی باشین که بعد از تولد محمدامین دومین مبدا تاریختون بشه.
پاسخ آقای خونه : خیلی ممنون.
چه نکته خوبی... منم امیدوارم.
عطیه
دوشنبه 12 اسفند 1392 01:10 ب.ظ
به نظرم بهترین تصمیم ممکن رو گرفتین. امیدوارم که همیشه بابت این تصمیم از خودتون ممنون باشین.
مطمئنم که گلدونه خانوم و گل پسری به شما فتخار میکنن.
پاسخ آقای خونه : ممنونم.
نظر لطف شماست.
نجمه
دوشنبه 12 اسفند 1392 12:51 ب.ظ
ایشالا چند سال دیگه هم ازین تصمیمتون راضی باشین.
نیشابور هم خوبه ها به نظر داره پیشرفت میکنه ولی مهمتر اینه که حالا پیش خونواده هاتون هستین. مگه آدم چقد میخواد زندگی کنه. پس بهتره طوری زندگی کنه که ازش لذت ببره. حالا یکم امکانات کمتر باشه! و شهر بزرگی نباشه. منم دلم میخواد زودتر ازین مشهد برم ....
برای پست قبل خیلی منتظر بودم عکس نصب شود ولی نشد که !
پاسخ آقای خونه : ممنونم.
هرچه پیشرفت کنه بالاخره شهر کوچکه دیگه. ولی طبق فرمایش خودتون ما داریم اون وجهشو میبینیم که چقدر قراره زندگی کنیم.
حق دارین. بدقولیه. ولی ما هنوز خونه اینترنت نداریم و میرم کافی نت و اینور و اونور. اینه که هنوز عکس نصب نشده.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.