تبلیغات
من و گلدونه خانوم - شقایق و برف
زندگی ...

شقایق و برف

نویسنده :آقای خونه
تاریخ:پنجشنبه 26 دی 1392-06:07 ق.ظ







یکی از گلایه‌های گلدونه از من اینه که اصلاً فنی نیستم. یه چیزی اگه تو خونه‌مون خراب بشه یا همینطور خراب میمونه، یا اگه بخوام درستش کنم خراب‌تر میشه! یه سری کارهای ساده رو هم که مردای دیگه انجام میدن برای من همچین فیل‌افکنه! ته فنی بودن من ور رفتن با سخت‌افزار و نرم‌افزار دستگاه‌هایی مثل کامپیوتر و موبایل و پلیر و امثالهم هست که اونم یه روزی کارم بوده و الآن یه خاطراتی به هرحال ازش به جا مونده. تازه تو همونا هم کم خرابکاری نکردم. مثل خاطره‌ی ترکیدن پاور 360 گرین که داشتم خازناشو تعمیر میکردم. هنوز که هنوزه از تعریف کردن خاطره‌ش - صدای مهیب و دود سیاهی که ازش بلند شد- از خنده روده‌بر میشیم. 
فکر میکنم یکی از دلایلش اینه که برعکس اغلب همجنسهام، اصلاً به این چیزا علاقه نداشتم. وقتی بچه‌ها با دوچرخه‌شون ور میرفتن و با آچار پیچ‌گوشتی به جون فلان وسیله‌ی خونه میفتادن، من عشقم این بود که برم کتابخونه‌ی دکتر شریعتی. یه زمانی به زیر هجده سال رمان نمیدادن. دلیلشو درست نمیدونم ولی فکر کنم حساب میکردن که سرمون از راه به در میشه. اوایل خواهرم میرفت واسه‌م کتاب می‌گرفت. کتابخونه مختلط نبود و روزهای زوج خانومها و روزهای فرد آقایون بودن. عین اسکلا میرفتم اونجا دم در و خواهرم میرفت تو و میومد بیرون که فلان کتاب نیست، فلان کتابم نیست، حالا چی؟ بعد یه مدت کتابدارهای اونجا قضیه رو فهمیدن و چندتائیشون که با من آشنا شده بودن با هزار و یک قول که به کسی نگم! -تورو خدا سکرتهای زندگی ما رو ببین!- به خودم کتاب میدادن. اولین کتاب جدی که اون زمان خوندم "شقایق و برف" هانری تراوایا بود. دوازده سالم بود و تازه داشتم میرفتم تو سیزده. بخوام صادقانه بگم اون زمان خیلی از اتفاقات داستان رو نمی‌فهمیدم. اعتراف میکنم خیلی از قسمتهای رابطه‌ی بین نیکولا و سوفی رو حالیم نمیشد اصلاً. البته اگه با علم بچه‌های دوازده ساله‌ی حالا میبودم ته داستانشون رو هم خودم می‌نوشتم! 
اولین داستان به شدت عاشقانه‌ای که خوندم تایتانیک بود. فیلمش اومده بود ولی من ندیده بودم. در واقع اون زمان هنوز ویدیو چندان رایج نشده بود. برادرم فیلم رو آورد و دستگاه رو هم از دوستش قرض گرفت اما نگذاشت من ببینم. اگه بابام می‌فهمید ویدیو میاریم خونه درستمون می‌کرد! یکی از بچه‌های مدرسه، خواهرش تهران دانشجو بود. صحبت از تایتانیک شد گفت خواهرم تعریف کرده فیلمنامه‌شو ترجمه کردن و تهران هستش. ازش خواهش کردم بگیره و واسه منم بیاره. انتشاراتش رو یادم نیست، چاپ و فونت مضحکی داشت. 127 صفحه بود. من تو یه خرده کمتر از سه ساعت خوندمش. یادمه سرم حسابی داغ شده بود و وقتی جک تهش زنده نموند سه روز پکر بودم. عشق تراژیک‌نویسی از اون زمان به سرم افتاد. غم چیز خوبی نیست ولی در حقیقت، شرابش قوی‌ترین محرک دنیاست. فکر اینکه بتونی با نوشته‌هات یه نفر رو اونقدر غمگین کنی که قلبش روشن بشه، درسته که شبیه یه جور مریضیه، ولی شیدا کننده‌س!



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
شروین ღدرღ سرزمین گمشدهــ ღ!!
جمعه 2 اسفند 1392 07:13 ب.ظ
درود
پاسخ آقای خونه : ممنونم.
یسی
یکشنبه 6 بهمن 1392 04:46 ق.ظ
عکس خیلی قشننگی بود من هم لنگه اون را از یه گل سرخ انداختم
پاسخ آقای خونه : کار جالبی بوده.
ساحل
پنجشنبه 3 بهمن 1392 10:57 ق.ظ
چه جالب حالا من بر عكس با اینكه دختر بود از راهنمایی وسایل برقی خونه رو درست میكردم حالا نه كه پیشرفته مثلا سه راه خراب میشد درستش میكردم
یه بارم تقویت كننده یخچالمون رو باز كردم درستش كردم ولی پیچ پشتش بسته نمیشد همینجور بدون بسته شدن كامل زدمش به برق كار میكرد بنده خدا تا اخر عمر یخچالم همراهی كرد
پاسخ آقای خونه : خوب هرکس یه طوریه دیگه.
خدا حفظتون کنه.
فقط من!
سه شنبه 1 بهمن 1392 07:25 ق.ظ
مهم اینه که آدم بتونه نانوشته های عاشقانه رو بخونه!!
حالا شما بخشای عشقولانه جک و لوبیای سحرآمیز رو برامون بگید...
پاسخ آقای خونه : والا من هنوز همچین تخیلی پیدا نکردم!!!
عطیه
شنبه 28 دی 1392 08:32 ق.ظ
قبل از خوندن این خاطرات هم کاملا میشد فهمید که روحیات و علاقمندی هاتون با هم جنساتون فرق داره...
علاقه به نوشتن و پیش از اون علاقه به خوندن ...
حالا خوبه که حداقل شما و گلدونه خانوم تکلیفتون روشنه. میدونین که شما فنی نیستین! آقا رضای ما کلی ادعاش میشه که فنی یه! اما بازم چیزهای خراب خونه ما تا مدتها خراب باقی میمونه!
پاسخ آقای خونه : جدی؟ من از این زاویه بهش نگاه نکرده بودم. یعنی مردا علاقه به خوندن و نوشتن ندارن؟
ما چقدر مردای بدی هستیم... خدا ازمون نگذره!
فقط من!
جمعه 27 دی 1392 07:48 ق.ظ
اولین رمان عاشقانه ای که عکساش رو اول دیدم و بعد از چند وقت تونستم بخونمش جک و لوبیای سحرآمیز در 5 - 6 سالگی بود !
برای حفظ آبرو رمانای 12 سالگیم رو نمیگم
پاسخ آقای خونه : مدیونین قسمت عاشقانه جک و لوبیای سحرآمیز رو نگین برامون... چه کتابی رو اشتباهی جای اون خوندین؟
فقط من!
جمعه 27 دی 1392 07:45 ق.ظ
تجربه مشترک همه کسانی که بخشی از عمرشون رو لابلای صفحات رمان زندگی کردن !
پاسخ آقای خونه : چه همه همدرد داشتم...
یلدا
پنجشنبه 26 دی 1392 06:13 ب.ظ
به جای خونه ی شما ما دو تا آقای دست به آچار داریم تازه خودمم بدم نمیاد از این کارا اما من هم تو اون سن و سال به طرز دیوانه واری کتاب می خوندم
پاسخ آقای خونه : یکی شو میخواین بفرستین سوی ما؟ هرچند یکیشون به زودی میره. شایدم رفته تا الآن؟
آذین
پنجشنبه 26 دی 1392 05:30 ب.ظ
در مورد مردایی که فنی نیستن هیچی نگین که دلم خونه(کاشکی اون شکلکه که موهاشو میکنه بود)
باز خدا رو هزار بار شکر که آقای ما به جای کار فنی عشق کارای خونه ست. اگه بخواد بشینه رمان بخونه که ...
یعنی یه پسر دوازده ساله که رمان بخونه واقعا دیدنیه!
واقعا داستانایی که غم داره خیلی شیرینن. چون همیشه غمشون غم عشقه. من که نوشتن اینجور چیزا رو بلد نیستم ولی خوندنشون رو خیلی دوست دارم.
پاسخ آقای خونه : واقعاً چه دل پری...
ای بابا... بخواد بشینه رمان بخونه چی میشه؟ خوب گناه داره.
از چه نظر اونوقت؟
نوشتنشون از خوندنشون خیلی سخت تره.
نیره
پنجشنبه 26 دی 1392 01:25 ب.ظ
مامان منم با ویدئو مخالف بود. خانواده من تا زمان ازدواج من ماهواره نداشتن!!!
پاسخ آقای خونه : چیز عجیبی نیست. بگردیم از این نمونه ها زیاد داریم همه.
نیره
پنجشنبه 26 دی 1392 01:24 ب.ظ
منم از نوجوانی اهل کتاب بودم. الان که فکر میکنم میگم ای کاش به جاش زبان میخوندم...
پاسخ آقای خونه : به جاش که نمیشه گفت، آخه هرکدومش لطف خودشو داره. من میگم کاش دنبال هردو همزمان رفته بودیم.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.