تبلیغات
من و گلدونه خانوم - به نام پسر
زندگی ...

به نام پسر

نویسنده :آقای خونه
تاریخ:شنبه 30 آذر 1392-05:49 ق.ظ










سلام پسر

بهترین احساسات در لحظه به وجود میان و اگرچه زیباترین‌ها تا سالها و بلکه تا آخر عمر همراه میشن ولی هیچ‌چیز، هرگز، نمیتونه جای جان لحظه‌ای رو بگیره که شکوفه‌ی شادی از حضور یک نفر تو دل آدم جوونه زده. امروز... ساعت هشت و چهل و پنج دقیقه‌ی صبح، یادآور لحظات مهمیه. سال قبل تو همچین لحظاتی من با استرس و اضطرابی که تا اون زمان تو عمرم تجربه نکرده بودم داشتم تو یه راهرو با دیوارهای سفید، با سقف سفید، با درهای سفید، میون آدمهایی با لباس سفید، قدم میزدم و دعا میکردم که بخت زندگیم میون این همه سفیدی به سیاهی نزنه. یکسال قبل من جای خوبی نبودم، تو حس خوبی هم نبودم. هوا سرد بود. خیلی هم سرد بود. دلم من هم سرد بود. تو دل من هم برف میومد. روز بدی بود. بارهای زیادی تو زندگی اتفاق نمیفته که روزهای بد به سرانجام خوب برسن. و میخوام خیلی جدی بهت بگم پسر... من نمی‌تونم ده، دوازده، پونزده یا یه چیزی مابین همین ارقام رو به سال صبر کنم تا بتونم همه‌ی این حرفها رو به خودت بزنم. دوست دارم اینها رو بنویسم تا یه روزی... هر روزی که خودت دوست داشتی اینها رو بخونی. هر وقتی که خودت دوست داشتی، اما با حس و حال اون لحظاتی که من داشتم، نه حس و حالی که حتماً خوب هست؛ ولی اصل نیست.    

ما به سختی تو رو به دست آوردیم. تلخ‌ترین تجربه‌هایی که میشه رو تو این راه به دست آوردیم. دوبار بهمون گفتن تو وجود نداری! ما تو ذهنمون بارها تو رو از دست دادیم. بارها بهمون گفتن به وجود تو امیدی نداشته باشیم، ما روزهای سختی رو گذروندیم. من سخت و مادرت چند برابر سخت‌تر. فقط تلاش کردیم تو رو توی قلبمون حفظ کنیم. دوست دارم بدونی که ما ازت قطع امید نکردیم. تمام این اتفاقات باعث شد ما بیشتر از قبل قدرتو بدونیم.  

امروز دنیا دوباره به تو لبخند میزنه. مهم‌ نیست این چندمین طلوع کائناته، ولی این سالگرد اولین انفجار سکوت تو هست. تو تصمیم گرفتی زودتر به این دنیا بیای و خدا هم به روت لبخند زد. تو بیمارستان به ما گفتن کمتر بچه‌ای هست که بعد از تولد چشمهاش باز باشه، اما تو با چشمهای باز داشتی بیرون رو نگاه میکردی. تو همیشه چشمهات بازه پسر. همیشه حواست به منه. همیشه دوست داری مراقب من باشی که خوابم نبره. که همه‌جا باهام بیای. راستی مینویسم که یادت بمونه حتی موقع دستشویی و دوش گرفتن هم نگران من میشی و میای در میزنی!

من نمیدونم چطور میتونم مهربونی تو رو جبران کنم. تو که وقتی من میخندم الکی همراه من میخندی در حالی که اصلاً نمیدونی ماجرا چیه. تو که حتی اگه یه لحظه به دروغ سرمو بذارم زمین یا ساختگی خودمو به درد بزنم، واقعاً نگرانم میشی. تویی که وقتی کوچکترین شادی‌ها تو صورتت میاد به من نگاه میکنی تا منو تو خوشحالیت سهیم کنی. من نمیتونم هرگز اونقدر مهربون باشم که لایق تو باشه. فقط دوست دارم اونقدر مهربون باشم که به خدا ثابت بشه دادن تو به من اشتباه نبوده.

برای بزرگ شدن عجله نکن پسر... هرگز عجله نکن. نه برای دندون درآوردن، نه برای راه رفتن. بذار با هم این روزها رو تجربه کنیم. من خیلی کندتر از توام. پس به منم فرصت بده و عجله نکن. بذار پا به پات بیام پسر.  




نوع مطلب : پسر نوشت‌ها 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
مامان امی تیس و آترین
پنجشنبه 19 دی 1392 01:47 ق.ظ
سلامی دوباره
واقعا تبریک میگم تولد محمد امین جان رو
ایشالا همیشه قدر این لحظات رو بدونید که بچه ها خیلی زود بزرگ میشوند
خوشحام میشویم به ما هم سری بزنید!
پاسخ آقای خونه : سلام.
خیلی ممنون.
چشم.
حافظ کوزه شکسته
پنجشنبه 5 دی 1392 01:32 ب.ظ
سلام؛
عکس پسقل خان رو که هر شونصد ماه در میون میذاری؛ ماه نوشت ها هم جدیداً تاخیر ساعتی داره؛ و و و
متن قشنگ بود.
فرمایش دیگه ای نداریم!
راستی تولد محمد امین هم مبارک باشد انشاالله. به امیدخدا صدا سال سختی اول زندگی رو رد می کنه و صده های آسایش رو تجربه میکنه. من که تا اون موقع هستم!شما رو نمی دونم!!
پاسخ آقای خونه : سلام.
ایشالا حتماً هستین شما! جای ما رو هم خالی کنین!!
عکس هم چشم... به زودی!!!
عطیه
یکشنبه 1 دی 1392 07:04 ق.ظ
خیلی زیبا بود... پر از احساس و پر از ناگفته هایی که حالا وقت گفتنشون شده ...
با اینکه فقط یه پست بود اما به خوبی میشد حجم سختی ها و فشارهایی که برای داشتن همچین فرشته ای پشت سر گذاشتین رو حس کرد...
بهتون تبریک میگم بابت صبرتون, بابت توکل تون و بابت داشتن چنین هدیه آسمونی...
تولدت مبارک گل پسری مامان و بابا...
پاسخ آقای خونه : توخود روزهای سخت، نمیشه به چیزهای خوب فکر کرد. باید اون روزها بگذرن و روزهای بهتری بیان تا بشه یه نفس کشید و لبخند زد. شکر خدا تو این روزها از نون شب هم واجب‌تره.
خیلی ممنونم.
فقط من!
شنبه 30 آذر 1392 11:52 ب.ظ
عکسش کو؟!
اشک تو چشمم جمع شد و دلم برای این موجود کوچولوی شیطون پر زد !
خدا این نور چشم رو برای شما و سایه ی محبت و توجه شما رو برای این کوچولو حفظ کنه...
پاسخ آقای خونه : عکسش واسه پست ماه نوشتشه دیگه... این یه پست خاص به مناسب تولدش بود.
ممنون.
یلدا
شنبه 30 آذر 1392 02:38 ب.ظ
آقای خونه کلی احساساتی شدم از خوندن این پست . ایشالا که همیشه تنش سالم و لبش خندون باشه در کنار شما و مادر عزیزش ایشالا که همیشه شاهد موفقیت هاش باشید
پاسخ آقای خونه : ممنون.
خودمم وقتی دوباره خوندمش احساساتی شدم!
ریحانه
شنبه 30 آذر 1392 01:37 ب.ظ
ای جونم. منم دلم سر خواست که :-)
پاسخ آقای خونه : پسر و دختر نداره... بچه نعمت خداست. نعمت خدا به ما پسره، پس از پسر بودنش میگیم...
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.