تبلیغات
من و گلدونه خانوم - پسرنوشت ماه یازدهم : عطش
زندگی ...

پسرنوشت ماه یازدهم : عطش

نویسنده :آقای خونه
تاریخ:چهارشنبه 29 آبان 1392-07:20 ق.ظ





فقط توجه کنین به شیطنتی که تو عمق چشمها هستش.



این ماه محمدامین مهارتهای حرکتی تازه‌ای پیدا کرد. گفتم که تو ماه قبل یاد گرفت چطور از اشیاء کنار دیوار بگیره و بلند بشه، این ماه این مهارت رو تکمیل کرد و همینطور یاد گرفته که وقتی بلند میشه برگرده و تنها با پشتش به یه وسیله تکیه بده و دستهاشو آزاد کنه. به تازگی هم در همون حال از کنار دیوار و وسایل میگیره و راه میره و کل دور اتاق رو میچرخه. تو این ماه کمی سرما خورد. البته در حد آبریزش بینی موند و به تب و امثالهم نرسید ولی همون بسته بودن راه تنفسیش واسه شیرخوردن اذیتش میکرد.
از همون اوایل که فهمیدیم داریم بچه‌دار میشیم سعی کردیم تو خونه موسیقی باشه. به طور طبیعی این موسیقی‌ها شاد بودن. در نتیجه بعد از تولدش محمدامین رقصیدن رو هم به طور خودکار یادگرفت! این رقصها اگرچه ساده هستن ولی خیلی باعث شادی خودش میشن. مثلاً دست راستشو بلند میکنه و از مچ تکونش میده! (این حرکت بعدها به طور تکمیلی تبدیل به بای بای شد!!) یا اینکه سرشو عقب و جلو میکنه! یا اگه سرپا باشه از کمر خودشو تکون میده!! درنتیجه با شروع ماه محرم ما متوجه کمبود معنویت تو رفتار محمدامین شدیم! و تصمیم گرفتیم یه خورده معنویت تزریق کنیم به بچه! مدام به شوخی میگفتیم اینجوری بری مجلس عزا میندازنت بیرون. شاید باورتون نشه ولی با مداحی‌های ریتمیک (غیر روضه‌ای‌ها ) هم می‌رقصید. نتیجه آموزشهای فشرده‌ی ما شد دعا کردن!‌ که وقتی بهش میگی دعا کن، دو دستش رو به طرف آسمون بلند میکنه! و اینکه حداقل با مداحی نرقصه!! سینه زدن رو هم به این شکل یاد گرفته که باید به سینه من یا بابابزرگش بزنه!!! از خودش مایه نمیذاره که!!! 






باز اینجا معنویته که موج میزنه!



با وجود گذشت این زمان طولانی هنوز نیش‌ها در نیومدن. دکتر کسالت و بدخوابی شبش رو هم مرتبط با این قضیه میدونه. لثه‌ها تو موضع دندون‌های نیش سفید شدن و گویا چیز زیادی نمونده تا دندون‌ها جوانه بزنه. ضمناً شاید تو عکس‌ها معلوم نباشه اما پسر دیگه خیلی تپل نیست و بیشتر داره به قدش اضافه میشه.
ما تشنه به همیم. اون به توجه ما،‌ ما به لبخندش. 



نوع مطلب : پسر نوشت‌ها 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
مامان انیر
شنبه 30 آذر 1392 12:19 ب.ظ
الهی دورت بگردم نفس پسر که چقدر نازی و خوشگلی، عزیز دلم، خیلی دوست دارم از نزدیک ببینمت گلم
پاسخ آقای خونه : خدا هم امیرجان و شما و علی‌آقا رو برای هم نگه داره...
پگاه
سه شنبه 12 آذر 1392 12:51 ق.ظ
جمله ی آخر پست خیلی خوب بود
پاسخ آقای خونه : واقعیت این روزهای ماست.
پگاه
سه شنبه 12 آذر 1392 12:51 ق.ظ
این بچه رو دم دست من نذارید
تضمین نمیکنم که گازش نگیرم!
ای جووونمی خاله
پاسخ آقای خونه : ممنون.
نظر لطف شماست.
سارا
چهارشنبه 6 آذر 1392 08:36 ق.ظ
خیلی خیلی شیرینه
پاسخ آقای خونه : ممنونم.
شاعر شنیدنی ست
سه شنبه 5 آذر 1392 09:53 ق.ظ
وای بوسش کن بوسش کن
پاسخ آقای خونه : چشم.
نیلوفری
دوشنبه 4 آذر 1392 01:31 ب.ظ
سلام ِ منو رسوندین به محمد امین یا خودم برا تولدش بیام؟؟؟؟
پاسخ آقای خونه : ای بابا... چرا اینقدر آدمو میترسونین؟ نه اینکه از مهمون بترسیم‌ها... ولی عادته دیگه! همچین که میگین مو به تن آدم راست میشه.
سلامتی‌تونو رسوندم.
یکشنبه 3 آذر 1392 09:15 ب.ظ
سلام.
چقدر زمان زود میگذره آقای خونه!( البته به چشم بیننده زودتر میگذره!) دیگه چیزی تا 1 سالگی آقا پسر نمونده!
انشاالله که زیر سایه پدر و مادر سلامت و خندون باشه.
جشن تولد دعوتمون کنین بابا!
التماس دعا
پاسخ آقای خونه : سلام.
اینجوری که برمیگردی بهش نگاه میکنی انگار میشه یه چشم به هم زدن واقعاً. ممنونم.
هنوز در مورد جشن تولد تصمیم قطعی نگرفتیم ولی چشم.
محتاجیم.
راستی اسمتون رو ننوشتین‌ها.
سیمرغ
یکشنبه 3 آذر 1392 11:36 ق.ظ
ای جان، ماشاءالله
آدم هوس میکنه درسته صاحب اون چشمهای مملو از به قول شما شیطنت و به قول خودم سرزندگی رو بخوره
پاسخ آقای خونه : ممنون.
نظر لطف شماست.
گلنار
یکشنبه 3 آذر 1392 12:05 ق.ظ
سلام.
بچه ها خیلی دوست داشتنی هستن.
خدا حفظش کنه. سایه شما و مادرش بالای سرش باشه انشاالله.
پاسخ آقای خونه : سلام.
ممنونم. انشاءالله برای همه‌ی پدر و مادرها.
سارا
شنبه 2 آذر 1392 11:14 ب.ظ
با دیدن عکس اولی، دچار کلی سوال شدم! یعنی الان با اون برق ته نگاه، می خواسته بخوابه! (می خواستید بخوابونیدش)! این عکس، شکار لحظه ها بوده.

دلم خواست برم زیر پتو و محمد امین رو حسابی قلقلکش بدهم!


عکس آخری خیلی معنوی بود.

ما اینقدر از محیطی که بچه کوچولو داشته باشه، دوریم که این "دعا کن" رو مدل جدید یافتیم که نشنیده بودیم!

قضیه سینه زنی خیلی شیرین بود.
پاسخ آقای خونه : نه. قبلاً هم گفتم خودشو لای ملافه یا پتو یا امثال اینا میپیچه. گاهی هم پتو رو میندازه سرش و یهو میکشه پائین که این یعنی دالی و شما باید کلی شگفت‌زده بشین از دیدنش انگار که نبوده و نگرانش شدین و ایشون کلی خوشحال بشه! این یکی از لحظات شادی بعد از شگفت‌زدگیه!!
به شدت هم قلقلکی هستش اتفاقاً!
والا. همچین اصن یه فضای معنوی میده دستاشو میگیره بالا انگار عمری اینکاره بوده.
یلدا
شنبه 2 آذر 1392 07:59 ب.ظ
عزیزممم عاشق این نگاه شیطونشم
پاسخ آقای خونه : دیگه داره از نگاه به فعلیت هم میرسه شیطنتها!
ممنون.
حافظ کوزه شکسته
شنبه 2 آذر 1392 05:41 ب.ظ
سلام؛
یه چیز باحال: تایپ تقریباً یادم رفت!! الان کیبورد رو هم نگاه می کنم و می نویسم! این مدت من نبودم بسیار نویسا شده اید! چقدر خوب. من برم یکی دو سال دیگه بیام!
عکس اول رو که دیدمشدم! یاد بچه گی های خودم افتادم! تو بیشتر عکسا این مدلی بودم! بزرگ تر که شدم شدم در عکس ها!!همه ش مشغول آتیش سوزوندن بودم!
من تو کف این معنویت افزایی شما هستم!بابا ایول!
راستی آقای خونهٰ چند وقت پیش یه ایمیل فرستادم براتون. به دستتون رسید؟
پاسخ آقای خونه : سلام.
یه مدت همچین جو نوشتن منو هم گرفته.
پس شما هم شیطون بودی!
اینجوری هستیم ما!!
نه؟ دوباره نگاه میکنم.
عطیه
شنبه 2 آذر 1392 01:38 ب.ظ
یعنی با اون عکس اول میشه تا آخر دنیا زندگی کرد...
خدا حفظش کنه. نگران معنویت نباشین که خودش به موقعش میره سراغش...
وای من برم باز با اون عکسه زندگی کنم...
پاسخ آقای خونه : ممنون. نظر لطف شماست.
از معنویت نگین که الآن داره ازش چکه میکنه اصن!!!
جینگول
جمعه 1 آذر 1392 11:27 ق.ظ
یعنی عکس اولی انتهای شیطنت خدا حفظش کنه...
پاسخ آقای خونه : آره... تو چشمهاش پر از شیطنته.
آفرین
پنجشنبه 30 آبان 1392 10:35 ق.ظ
شکر سلامتی و هوشش رو به جابیارید و هر لحظه منتظر یه اقدام محیرالعقول از طرف ایشون باشید.
پاسخ آقای خونه : چشم... همین الآنم گاهی میکنه از اینجور کارها.
آفرین
چهارشنبه 29 آبان 1392 11:28 ب.ظ
خدا حفظش كنه! باور كنید گل پسرتون از ان پسر بچه های زبل خواستنی میشه.
به واسطه تجربه آموزش دادن پسرها میگما! دلت میخواد بری بغلشون كنی اما همرمان از زبل بودنشون هم می ترسی!
پاسخ آقای خونه : ممنونم. نظر لطف شماست.
خوب پس باید با اینجور بچه ها چه کرد؟
مارال
چهارشنبه 29 آبان 1392 08:43 ب.ظ
از شیطنت گذشته، این چیزی که من توی چشمای آقازاده می بینم خرابکاری است(شوخی)
خدا برات نگهدارش داره،
پاسخ آقای خونه : هنوز زیاد به خرابکاریهاش نرسیده ولی منتظرش هستیم.
ممنون.
فقط من!
چهارشنبه 29 آبان 1392 01:59 ب.ظ
خب بهش حق انتخاب بدین شاید خواننده های وبت پدرش رو انتخاب کرد و به اونا رفت !!
پاسخ آقای خونه : مطمئناً زمانی که متوجه موضوع انتخاب شد حق انتخاب با خودشه.
فقط من!
چهارشنبه 29 آبان 1392 01:47 ب.ظ
ای بابا ... اولا الان هنوز پاییزه و زمستون نیست !
ثانیا فقط یه ماهه هوا سرد شده...
ثالثا من میدونم شما کلا میخواین این بچه از همین مثل پدرش بشه!
حالا کدوممون خطرناکتریم؟!!
پاسخ آقای خونه : من از کل سال حرف میزنم، نه همین الآنا!
این بچه از همین مثل پدرش بشه یعنی چی؟ از همین الآن مثل پدرش بشه؟ پدرش مگه چشه؟ چه جوریه اونوقت؟ بعد به من نره به کی بره؟؟؟
هنوزم شما خطرناک‌ترین!
فقط من!
چهارشنبه 29 آبان 1392 01:12 ب.ظ
تو چشماش زندگیه که داره شیطنت میکنه ولی انصافا ادم دلش میخواد یه نیشگون حسابی ازش بگیره! حداقل یه گاز کوچولو
در ضمن منظورتون از شاد کردن خونه با موسیقی چی بود؟ برای چی فضای شنیداری بچه رو با موزیک مصنوعی پر میکنید ؟خب ببریدش باغ و بستان، موسیقی پرندگان و نوای جویباران و صدای بادها رو بشنوه !!
(آیکون تخیل دائم )
پاسخ آقای خونه : نیشگون؟ گاز؟؟؟؟؟؟؟! خطرناک شدین که!
بچه‌ی زمستون رو کجا ببرم باغ و بستان؟ بعدشم چه مدت میتونم تو باغ و بستان نگهش دارم؟ همون تخیل که گفتین.
نیلوفری
چهارشنبه 29 آبان 1392 12:31 ب.ظ
سلامممممممممم
ای جان ِ دلمممممممممممم
قربون چشات بشم محمدامین
چشم بد ازت دور باشه عزیزکم

از آقای پدر همیشه سراغتو می گیرم و حالتو می پرسم... امیدوارم به شما رسونده باشه سلامهای من رو
پاسخ آقای خونه : خوب الان خودش باید بیاد جواب بده دیگه؟
بهش میگم ببینم چطوری میاد جواب میده.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.