تبلیغات
من و گلدونه خانوم - من امپراطور را کشتم!
زندگی ...

من امپراطور را کشتم!

نویسنده :آقای خونه
تاریخ:شنبه 25 آبان 1392-02:30 ب.ظ










بیست و چند سال پیش، در همسایگی منزل پدری، خانه‌ی مخروبه‌ای بود. صاحب آن خانه را می‌شناختیم و آنها هم ما را می‌شناختند. در واقع تا زمان اتمام کارهای انحصار وراثت و تقسیم ورثه، خانه را به ما سپرده بودند. برای بازی‌های بچگانه حیاط و انباری آن خانه مثل سرزمین ناشناخته‌ای بود که هر روز منبع کشف و الهامات جدید می‌شد.
داخل انباری‌اش انواع مجلات و کتابهای قدیمی یافت می‌شد. آن زمان هنوز خواندن بلد نبودم. فقط عکس‌های مجلات و کتابهای زمان طاغوت و آنور‌ آبی را نگاه می‌کردم و برای خودم داستان‌سازی می‌کردم. فکر میکنم علاقه‌ام به خواندن آنجا شکل گرفت. بعدتر هم هرچیزی که به دستم می‌رسید را می‌خواندم. در حقیقت خودم می‌دانم بسیاری از چیزهایی که خوانده‌ام تا به حال به دردم نخورده‌اند و شاید بعد از این هم در ظاهر به دردم نخورند، اما هنوز هم این عادت در وجودم هست. کافیست کمی -فقط کمی- به مطلبی علاقه‌مند شوم تا اینترنت را در موردش زیر و رو کنم.
به همین مناسبت وبلاگ زیاد میخوانم. هرچه زیاد می‌خوانم کمتر کامنت میدهم. یک مقدارش در مورد چالشی بودن بعضی مطالبی است که نوشته می‌شود. چه قبول کنیم و چه نه ما ایرانی‌ها زیاد اهل تبادل‌نظر و بحث آرام نیستیم -خودم را می‌گویم- به طور پیش‌فرض فکر میکنیم همه باید موافق ما باشند و هیچ از نقد شدن خوشمان نمی‌آید. آن اوایل که با سیستم کاری وبلاگستان آشنا نبودم، زیاد از این سایت برای شناخت وبلاگهای تازه استفاده میکردم. یک روز که داشتم لیست وبلاگهای به روز شده را میدیدم، چشمم خورد به مطلبی تحت عنوان "سرنوشت منحوص ناصر" (سعی میکنم اسمها را عوض کنم). غلط نوشتن تعمدی برای جلب توجه اگرچه کار درستی نیست ولی بین مجازی‌نویسها رایج است. ذیل اسم وبلاگ هم نوشته بود " امپراطور داستان کوتاه و عاشقانه". اولین بلاگی شد که بازش کردم. چند خط از این به اصطلاح داستان را که خواندم به کل از ادامه‌اش پشیمان شدم. اما چندتا چیز دستم آمد. خاطره‌ای بود. خاطره تعریف کردن هم استادی می‌خواهد. بسیار بی‌سروته ارائه شده بود. از نظر نگارشی فاجعه‌ای انسانی بود و با یک حساب سرانگشتی غلطهای املایی نوشته تازه فهمیدم بنده‌خدا املای درست منحوس را نمی‌دانسته، نه اینکه به عمد غلط نوشته باشد. چیز خاصی نبود. می‌توانستم به راحتی صفحه را ببندم و برم پی‌کارم. اما اتفاقی چشمم به معرفی‌نامه‌ی گوشه‌ی صفحه‌اش افتاد: ... از این به بعد اینجا با نام امپراتور داستان کوتاه و عاشقانه می‌نویسم... داستانهای بسیار زیبایی توی ذهنم دارم... چون نویسندگی کار حساس و لطیفی است و نیاز به روحیه دارد، هر چه بیشتر از داستانهایم تعریف کنید زودتر داستان خواهم نوشت... و ...
آنقدر عصبانی شدم که تمام کامنتم خاطرم نیست، فقط یادم هست برایش نوشتم نویسنده‌های بزرگی که داستانهایشان در چهارگوشه‌ی عالم مورد تمجید قرار گرفته به خودشان اجازه نمی‌دهند چنین القابی انتخاب کنند، آنوقت تو با نوشته‌ی یک خاطره‌ی بی‌سروته و پر از گاف چنین ادعایی میکنی؟ لااقل برو املای درست کلمات را یاد بگیر بعد...
طبق عادت فردا برای دیدن جواب کامنتم برگشتم. نوشته بود لااقل صبر میکردی چند داستان می‌نوشتم بعد اینطور مرا می‌کوبیدی و ... با این نوع انتقاد کردن روحیه‌ای برای نوشتن نمی‌ماند و ...
فردایش هم وبلاگش را حذف کرد.
یک‌بار دیگر تیزی قلمم یک نفر را اذیت کرد و من نمی‌دانم چطور آن زمان برای خودم این حق را قائل شدم.    


نوع مطلب : گلدونه نوشت ها 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
پگاه
سه شنبه 12 آذر 1392 12:55 ق.ظ
چهاردهم!
پاسخ آقای خونه : نسبت به تعداد کامنتهایی که رو مطالب شما میاد که چیزی نیست!
خانوم میم
چهارشنبه 6 آذر 1392 09:20 ق.ظ
تازه اومدم و جواب کامنتمو خوندم.
اگر فکر کردین من منظورم به این بوده که شما برای خودنمایی نوشتین اشتباه میکنین.
فقط نوشتتون باعث شد یه خاطره ی قدیمی رو تعریف کنم.
همینتازه اومدم و جواب کامنتمو خوندم.
اگر فکر کردین من منظورم به این بوده که شما برای خودنمایی نوشتین اشتباه میکنین.
فقط نوشتتون باعث شد یه خاطره ی قدیمی رو تعریف کنم.
همین
پاسخ آقای خونه : روی جواب منم به شما نبود. چون همونجوری که نوشتم "بعضی دوستان..." اگه روی حرفم با شما بود که میگفتم "تصور شما..."
چون به عنوان مثال پرسیده بودن که علت نوشتن این پست چی بوده؟ به هرحال اگه اینطور به نظر رسیده که روی حرفم با شماست اینطور نیست.
آرام
چهارشنبه 29 آبان 1392 03:03 ق.ظ
به نظر من, ایشون هم خیلی حساس بوده اند. کسی که میخواد داستان نویس خوبی بشه, نباید با یک انتقاد وبلاگش رو تعطیل کنه و اصلاً همه چیز رو کنار بگذاره. شاید هم اصلاً دلیل دیگه ای داشته که وبلاگشون رو بستن.
پاسخ آقای خونه : شاید هم دلیل دیگه‌ای وجد داشته باشه. این فکرها همه هست ولی اشتباه من رو نمی‌پوشونه.
سارا
سه شنبه 28 آبان 1392 12:23 ق.ظ
بر خلاف نظر خیلی ها، کار شما صحیح بوده. البته سنگینی عذاب وجدان برای شما گذاشته اما مطمئنا روی تفکر و روان اون آدمِ مهرطلب تاثیر گذاشته. به تفکری هر چند کوتاه وادارش کرده.

تاییدطلبی کاذب می خواسته.
پاسخ آقای خونه : خوب میدونین، همه‌ی ما این تأئیدطلبی رو داریم. اینجا جایی نیست که بشه درونیات افراد رو عوض کرد، اگر هم بخوای روی روانش اثر مثبت بذاری باید مهربون‌تر از اینا باشی.
فقط من!
یکشنبه 26 آبان 1392 10:03 ب.ظ
الان یادم اومد که منم یه دو سه تاداستان نوشتم بعد شما بهم گفتین روشم تکراریه !
منم دیگه نرفتم سراغش!!
دیدم عذاب وجدان دارین گفتم یه کم دلتون برای استعداد هدر رفته ی منم درد بگیره :))
پاسخ آقای خونه : ای بابا... من گفتم؟ اگه میگین گفتم حتماً گفتم دیگه...
میرم غیر امپراطور خودمم میکشما!
عطیه
یکشنبه 26 آبان 1392 11:27 ق.ظ
دیگه کشتینش دیگه!
طرف رو ببین که با اینکه خودش رو امپراطور داستانهای کوتاه و ... میدونسته با اولین انتقاد میدون رو خالی کرد!
به هر حال اگه اونروز شما هم اینو نمی گفتین چند روز بعد نفر بعدی می گفت... خیلی عذاب وجدان نداشته باشین.
ولی یه کم ش لازمه (همون عذاب وجدان)
پاسخ آقای خونه : مرسی از حفظ آدم لبه‌ی پرتگاه!
یه کمش لازمه! یادم میمونه.
خانوم میم
یکشنبه 26 آبان 1392 11:03 ق.ظ
چهار پنج سال پیش که تازه وبلاگ نویسی رو شروع کرده بودم فقط میخواستممثل بقیه باشم و چیزی واسه گفتن نداشتم.شروع به نوشتن یه خاطره چند قسمتی از اتفاقی که برام افتاده بود کردم.
یه تصادف مسخره که خودم باعثش بودم.
واقعیتو مینوشتم اما نویسنده یکی از وبلاگ هایی که دوسش داشتم مسخرم کرد و حرفمو باور نکرد و ...
اون روز اون قدر ناراحت شدم که وبلاگمو حذف کردم!
گرچه پنج شیش تا پست بیشتر نداشت!
در ضمن!
سلام.ببخش که آخر گفتم...
پاسخ آقای خونه : سلام.
خوش اومدین.
من اینو نوشتم شاید اون کسی که من در موردش این کارو کردم برگرده و اینجا رو بخونه و بدونه که من بابت اشتباهم متأسفم.
حالا شاید دوستان تصور کردن بابت خودنمایی یا امثالهم اینو نوشتم.
سیمرغ
یکشنبه 26 آبان 1392 09:51 ق.ظ
من جایی کامنت می ذارم که احساس مثبتی بهش دارم.
وقتی نوشته ها برخلاف احساس و شعور و باورهامه، تنها کاری که می کنم رفتن و بستنه.
پاسخ آقای خونه : این روش درست‌تره قطعاً.
پگاه
یکشنبه 26 آبان 1392 12:10 ق.ظ
امیدوارم سرنوشتش رو تغییر نداده باشید!
مثلا دست به انتحار نزده باشه یا یه همچین چیزی!
پاسخ آقای خونه : الآن شما جزء سازمان ایجاد احساس عذاب وجدانی چیزی هستین؟
پگاه
یکشنبه 26 آبان 1392 12:09 ق.ظ
چقدر حساس بوده ...
پاسخ آقای خونه : رفتار منم بد بود دیگه.
جینگول
شنبه 25 آبان 1392 11:32 ب.ظ
گاهی اوقات فقط باید خواند و گذشت...و اگر یاد بگیریم قضاوت نکنیم...
پاسخ آقای خونه : ای کاش یاد بگیریم کسی رو با دید خودمون قضاوت نکنیم.
yalda
شنبه 25 آبان 1392 09:13 ب.ظ
تا حدی احساستون در اون لحظه رو درک میکنم .من خودم در مورد کاری که حداقل کمی سر رشته دارم و بی ادعا وقتی کسی و میبینم که هیچ اطلاعی نداره و پر مدعاست رفتاری مشابه رفتار شما داشتم هر چند مدتیه فقط یک لبخند میزنم و میگذرم
پاسخ آقای خونه : منم از اون لبخندها احتیاج دارم شدیداً.
فقط من!
شنبه 25 آبان 1392 07:54 ب.ظ
خودزنی؟!
ندامت نامه؟!
عذاب وجدان؟!
توبه نامه ؟!
عذر قبل از تقصیر برای آینده؟!
عذر بعد از تقصیر نسبت به گذشته؟!
چرا این پست رو گذاشتین؟
پاسخ آقای خونه : به غیر از این قضیه‌ی عذرتقصیرها، بقیه موارد بالا!
مارال
شنبه 25 آبان 1392 05:08 ب.ظ
بیچاره امپراطور
به هر حال نوشتن هم یه جور سلیقه ایه. می تونستی فقط بخونی و نظر ندی.
پاسخ آقای خونه : دقیقاً همینطوره. چیزی که باعث ناراحتیم میشه همین واقعیته.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.