تبلیغات
من و گلدونه خانوم - یک جفت چشم
زندگی ...

یک جفت چشم

نویسنده :آقای خونه
تاریخ:دوشنبه 13 آبان 1392-03:51 ب.ظ








خیاطی ظفر بعد از بازار زرگرها بود. درست بالای گود قالیبافها. جای خیلی خوبی بود. دو خیابان پایین و بالا و اهالی گود و تمام کسبه‌ی بازار هرجا که می‌خواستند بروند باید از آنجا رد می‌شدند. اگر تازه واردی از جلوی مغازه‌اش رد می‌شد، جز شیشه‌ای غبار گرفته و کدر و سایه‌ی محوی از لباس فیروزه‌ای رنگ پوشیده بر تن مانکن قرمز‌رنگ پشت شیشه چیزی نمی‌دید. اما مابقی اهالی همه می‌دانستند که اینجا خیاطی ظفر است.

مغازه‌ی محقر و نامرتبی بود. داخل مغازه دو تا چرخ خیاطی جوکی و یک سردوز زن و دو تا میز بزرگ بود. میزها روبروی هم بودند و فضای زیادی را اشغال کرده بودند. روی میزها را با پارچه‌ فرش کرده و اطرافش را خیلی ماهرانه به زیر میز دوخته بود. پشت هرکدام از میزها و چرخها چهارپایه‌ی مجزای خودش قرار داشت که ارتفاعشان تنها مناسب قد بلند ظفر بود. از در که وارد می‌شدی روی دیوار سمت چپ جلد مجله‌ی اطلاعات هفتگی سال 53 بود. کاغذ کاملاً مات شده بود، اما می‌شد داریوش که غمگینانه به بالا خیره شده بود را به وضوح دید. روی دیوار سمت چپی هم کنار آیینه‌ی قدی بزرگی پوستر برنامه‌ی 127 گلها بود. بالای پوستر و آیینه یک عکس بسیار کوچک از زنی سفیدپوست با موهای طلایی و چشمهای آبی و لباسی به رنگ چشمهایش قرار داشت که برای دیدن آن فشار به چشمها و گردن واجب بود. نور مغازه کافی نبود کار ظریفی مثل خیاطی را در شب غیرممکن می‌کرد.

تصویر معمولی که می‌شد هر روز از ظفر دید مرد چهارشانه‌ی بالا‌بندی بود که عینک ظریف پنسی روی دماغ و یک سیگار گوشه‌ی لبش است و هر از چندگاهی تنها سری بلند می‌کند و دستی لای موهای پرپشت جوگندمی‌اش می‌کشد. ظفر خیلی سیگار می‌کشید و همیشه مغازه‌اش در هاله‌ای از دود کمرنگ و تار دیده می‌شد. معلوم نبود چند سال است خیاطی می‌کند ولی اغلب افراد قدیمی شهر مغازه‌ی ظفر را به خاطر می‌آوردند. قدیمها اینجا خیاطخانه‌ای بود که شبیه آموزشگاه‌های جدید خیاط تعلیم می‌دادند. قصه‌اش نقل دهان‌ قدیمی‌های شهر بود که ظفر اول که برای کار به شهر آمده بود شاگرد کبابی حسن زعفرانی شده بود. آنجا و در یک روز پاییزی وقتی نور بی‌رمق آفتاب خانم فرنگی فیروزه‌ای پوشی را دربرگرفته بود، آینده‌ی زندگی ظفر تغییر کرده بود. مادام ژوسپن فقط برای شش ماه به ایران آمده بود، خیاطهای شهر به شدت ناامیدش کرده بودند و هیچ‌یک از آموزشهای او نتوانسته بود اثر چشمگیری بر کارشان بگذارد، تا اینکه ظفر را دید. ظفر به همان مقداری که در نگاه اول زمخت و خشک به نظر می‌رسید در چشمهای امیلی ژوسپن هنرمند و خاص بود. تنها دو ماه کافی بود تا اصول اولیه کار را یاد بگیرد. دلیلی که موفق شده بود این پسر بلندقد و دهاتی را تا آن حد رام کند که حاضر شود به جهت یادگیری کو‌ک‌زنی ساعتها پشت دربسته خیاط‌خانه منتظر بماند برای مادام ژوسپن مهم نبود، آنچه مهم بود توانایی ذاتی آن پسر برای خیاطی کردن بود. بهار سال بعد وقتی مادام ژوسپن سرخوشانه و رضایتمندانه شهر کوچک را ترک کرد، تنها یک دل شکسته و یک عینک پنسی برای ظفر جوان باقی گذاشت. در گذر سالها تنها چیزی که توانست کمی روحیه‌ی ظفر را عوض کند خریدن خیاطخانه با دسترنج کارگری و خیاطی‌اش بود.

 خیاطی ظفر اتاق پرو نداشت. چون ظفر زنانه می‌دوخت و مردی تنها بود، توی مغازه‌اش پرو نداشت. ظفر سایز هم نمی‌گرفت و به همین مناسبت دفتر یادداشت اندازه‌ هم نداشت. روش کار این بود که یک لباس مناسب و به اندازه برای ظفر می‌بردند و او از روی آن لباس را می‌دوخت. اگر کسی مورد خاصی می‌گفت که نسبت به نمونه یک قسمت را تغییر دهد، ظفر آن را با صابون‌های ظریف و کوچک خیاطی روی پارچه می‌نوشت. خط ظریف و زنانه‌ای داشت که به دستهای پهن و بزرگش نمی‌آمد. با این بیان به نظر یک غریبه، خیاطی ظفر باید مغازه‌ای سوت و کور و بدون مشتری می‌بود. اما درست برخلاف این نظر، ظفر معروف‌ترین زنانه‌‌دوز شهر بود. تخصصش لباس عروس و منجوق دوزی و کار دست روی پارچه‌ها بود. خیلی از خیاطهای شهر سفارش لباس عروس می‌گرفتند و چون کار خودشان نبود سفارش را به ظفر ارجاع می‌دادند و یک لباس عروس نمونه هم می‌فرستادند که از روی آن سایز بزند. لباس عروسی که برای یک خیاط معمولی هفت روز وقت می‌برد بیشتر از یک روز زیردست ظفر نمی‌ماند. همه‌ی شهر می‌دانستند ظفر تنها با دیدن یک عکس می‌تواند عین لباس صاحب عکس را بدوزد. خانمهای مدبالای شهر که آمدن به مغازه‌ی ظفر را در شأن خود نمی‌دیدند هم سفارش لباس مورد نظرشان را با واسطه‌ی خیاط خودشان به ظفر می‌دادند. محل خورد و خوراکش، اتاقک شیروانی بالای مغازه بود که تنها راه ارتباطی‌اش با دنیای بیرون پلکان چوبی و باریکی در قسمت انتهای مغازه بود. ظفر جایی نمی‌رفت و از قرار معلوم کم می‌خوابید، چرا که شبها تا دیروقت چراغ مغازه‌اش روشن بود و صبحا هم هرکس رد می‌شد ظفر را مشغول دست‌دوزی می‌دید. گهگاه برای خرید مایحتاجش تا مغازه‌ی پایین گود می‌رفت و خیلی زود به مغازه‌ی محقر و کوچکش برمی‌گشت.

اما ورق برگشت و در یک صبح سرد زمستانی ظفر دوباره بانوی چشم‌آبی آسمانی‌پوش را پیدا کرد. دختر برای خرید هفتگی از دهاتشان به شهر آمده بود و باید برمی‌گشت، اما ظفر آنقدر تجربه کسب کرده بود که بداند این‌بار نباید فرصت را از دست بدهد. آنقدر بن ماجرا را گرفت تا دهات و خانه‌ی دختر را پیدا کرد. اما دختر خیلی کم‌سن بود و خانواده‌اش راضی نمی‌شدند.

ظفر دیگر آن ظفرسابق نبود. مغازه‌اش مدام بسته بود و نمی‌شد پیدایش کرد. کم‌کم داد لباس‌دوزهای دیگر شهر درمی‌آمد. با رفتن ظفر کارهای آنها لنگ می‌ماند. اما یک روز بالاخره سروکله‌ی ظفر پیدا شد. اینبار بسیار شادتر و جوان‌تر. تمام پولهایی که در گذر سالها لباس عروس دوختن و کار دیگران را انجام دادن به دست آورده بود، سرانجام کارسازی کرده بود. این وسط همه به نظر از معامله راضی بودند جز خود دختر. با کراهت آمد و ساکن زیرشیروانی مغازه‌ی ظفر شد. چندماه اول اوضاع تفاوت چندانی نکرد. همچنان ظفر کمتر در مغازه پیدایش می‌شد، اما این‌بار بیشتر در اتاق زیرشیروانی بود. اما بالاخره محبت کار خودش را کرد و همه‌ی اهالی شهر صبح یک روز نزدیک عید دختر جوان چشم‌آبی را دیدند که به جان شیشه‌های مغازه‌ی ظفر افتاده بود و آنها را می‌سابید. دو روز بعد مغازه‌ی نمور و دودگرفته‌ی ظفر به تاریخ غم‌انگیز زندگی‌اش پیوسته بود و مغازه‌ای مرتب با ظاهری تمیز جایگزینش شده بود. شیشه‌ها نو به نظر می‌آمدند. مانکن پشت ویترین برق می‌زد و لباس تنش عوض شده بود. میزها به یک طرف مغازه برده شده بودند و چرخها مرتب کنار دیوار ردیف شده بودند. دو روز بعد یک نفر آمد و پشت شیشه با نئون‌ قرمز طرح یک زن بلندبالا که دست به کمرش زده بود را کار کرد. فردایش هم تابلوی آبی‌رنگی که رویش با خط سفید نوشته بود :"زنانه‌دوزی ظفر" بالای مغازه نصب شد. چراغ اتاق زیرشیروانی همیشه روشن بود و هر روز از مغازه‌ی ظفر به جای بوی سیگار عطر خوش غذا به مشام می‌رسید. خود ظفر هم از این تغییرات بی‌نصیب نمانده بود. موهایش را رنگ کرده بود و لباس‌های سفید و تمیز می‌پوشید و به جای عینک قراضه‌ی قدیمی عینک بی‌فریم شیکی روی دماغش می‌گذاشت. کار هم به اندازه قبول می‌کرد. کم‌کم همه دستشان آمده بود که ظفر فقط هفته‌ای یک لباس عروس می‌دوزد و دست بالایش دو لباس مجلسی. وقتی کار دست برایش می‌آوردند هم ابروهایش را بالا می‌برد و می‌گفت که خانمش گفته چشمهایش ضعیف است، ضعیف‌تر می‌شود. عصرها دم غروب مغازه را تعطیل می‌کرد و دست خانمش را می‌گرفت و با هم توی خیابان‌ها قدم می‌زدند.

عید هم آمد و ظفر بیشتر از هرسال مشتری داشت. برای اولین بار برای بعضی مشتری‌ها بدقول شد و از روز دوم عید هم با خانمش رفت ولایت. بعد از دو هفته وقتی برگشت و خواست شاد و خندان مغازه را باز کند چشمش به اعلانی افتاد که کنار در مغازه‌اش چسبانده بودند. کلاس خیاطی در چند خیابان آنطرف‌تر. چیز خاصی نداشت به جز آنکه بالایش نوشته بود "بعد از سالها انتظار" و زیرش با خطی درشت‌تر نوشته بود "جدیدترین متدها توسط استاد خیاطی بدون متر!". تا شب ظفر با خودش کلنجار رفت. از زنش خجالت می‌کشید. فردا صبح سعی کرد خودش را با کار سرگرم کند. اما تلاش‌هایش برای خودداری از رفتن به محل کلاس بی‌نتیجه بود، چرا که عصر با ترس و لرز و دلی نگران خودش را به آنجا رساند. کلاس شروع شده بود. مجبور شد خودش را آن اطراف سرگرم کند. کلاس تمام شد و دخترهای جوان با خنده و شادی از کلاس بیرون آمدند. بعد از چند دقیقه خلوت شد و در را هم بستند. دل ظفر هم آرام ‌گرفت و به این فکر کرد که زودتر خودش را به خانه برساند و صدای سرخوش خانمش را بشنود که برایش آواز می‌خواند، و سرسری پارچه قیچی بزند تا وقت بگو بخند و شام شود؛‌ که در دوباره باز شد و بیرون آمد. دیگر لباس آبی تنش نبود، موهایی طلایی رنگش هم زیر روسری غبار زمان گرفته بودند، اما هنوز همان چشمهای سرکش آبی را داشت. خودش بود. پاهای ظفر سست شد و همانجا پای دیوار نشست. یک جفت چشم آبی دوباره برده بودش به بیست و اندی سال قبل.

 

 





داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
مهدی
شنبه 18 آبان 1392 05:35 ب.ظ
سلام
داستان بسیار زیبایی نوشته بودی و بسیار زیبا به جزئیات پرداخته بودی و این داستان تو را باور پذیر کرده بود.
پاسخ آقای خونه : سلام.
خوش اومدین.
ممنونم. نظر لطف شماست.
کوچه خاکی
شنبه 18 آبان 1392 02:11 ب.ظ
زیبا بود
پاسخ آقای خونه : خوش اومدین.
ممنونم.
بانو
شنبه 18 آبان 1392 11:38 ق.ظ
جالب بود
خیلی قشنگ به جزئیات پرداختین
پاسخ آقای خونه : ممنون.
نظر لطف شماست.
عطیه
شنبه 18 آبان 1392 11:12 ق.ظ
مسحور اینهمه تنوع در نگارش چند داستان اخیر شدم...
خداییش خلاقیت شما در آفریدن اینهمه تنوع قابل ستایشه...
قشنگ بود... جزئیات به قدری موجز بود که من دقیقا محیط اون خیاطخونه و حتی قیافه یآقیا ظفر رو هم تو ذهنم مجسم کردم...
به شدت با نظر آقای رحمانی موافقم!
پاسخ آقای خونه : دیگه خیلی مورد لطف قرار دادین.
امیدوارم این پیشرفتی که میگین تو داستان‌نویسی‌هام اتفاق افتاده باشه.
سیمرغ
شنبه 18 آبان 1392 10:26 ق.ظ
خیلی قشنگ بود، با اجازه تو وبم آدرسشو به دوستان دادم.
پاسخ آقای خونه : نظر لطف شماست. چیز قابل داری نبود.
جمعه 17 آبان 1392 09:32 ب.ظ
خیلی قشنگ نوشته شده بودین.
لذت بردم.
خوشحال میشم بهم سر بزنی.
پاسخ آقای خونه : خواهش میکنم. ممنونم.
اگه آدرسی میذاشتین حتماً سر میزدم.
miss s
پنجشنبه 16 آبان 1392 06:46 ب.ظ
دوس داشتم سبک نوشته هاتو:-)
پاسخ آقای خونه : ممنونم.
سارا
پنجشنبه 16 آبان 1392 10:06 ق.ظ
برعکس من فکر میکنم این پست خیلی با بیان جزییات نوشته شده بود.

حرف آقای رحمانی چه جالب بوده.

دارید آموزش متداوم می بینید برای داستان نویسی می بینید؟
پاسخ آقای خونه : برای این داستان کمی بیشتر از معمول زمان گذاشتم.
کتاب میخونم و اصولش رو پیاده میکنم. اینجا کلاس خوب نداریم که بتونم برم.
آرام
پنجشنبه 16 آبان 1392 02:54 ق.ظ
من این داستانتون رو خیلی دوست داشتم. به نظر من توصیفهاتون از صحنه ها هم خیلی خوبه (چه توی این داستان, چه داستانهای قبلی) یعنی آدم قشنگ خودش رو توی اون صحنه حس میکنه.
پاسخ آقای خونه : اون کسی که داستانهای منو خونده و خودش فیلمنامه نویسه گفته که من نویسنده داستان کوتاه و رمان نیستم، نویسنده ی فیلمنامه ام.
ممنون.
یاسی
پنجشنبه 16 آبان 1392 01:21 ق.ظ
چقدر قشنگ بووودراستش اول طول و عرض نوشته رو وجب کردم میخواستم برگردم باز طبق معمول از وسط شروع کردم چندخط خوندن
بعد 2خط بالا
باز 2 خط پایین
آخرش گرفت منو !
جدآ قشنگ لحظه ها و فریم ها رو توصیف میکنی
پاسخ آقای خونه : دیگه وقتی شما رومجبور کرده بخونین ببینین چی بوده...
نظر لطف شماست.
پگاه
چهارشنبه 15 آبان 1392 12:37 ب.ظ
با نوشته هایی که قبلا ازتون خونده بودم فرق میکرد. به جزییات کمتر اشاره شده بود مگر اون هایی که دونستنشون لازم بود
خوب بود خیلی
پاسخ آقای خونه : دارم تغییر میدم سبکم رو.
ممنونم.
پگاه
چهارشنبه 15 آبان 1392 12:36 ب.ظ
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا
پاسخ آقای خونه : اومده فقط زندگی اینو خراب کنه دیگه.
فقط من!
چهارشنبه 15 آبان 1392 07:39 ق.ظ
اون نامه بیشترِ اقبالش رو مدیونه این موضوعه که دست گذاشته روی احساسات خانمها ، و گرایش شدیدشون به رمانتیک بودن رابطه های عاطفیشون!
درام بودن ماجرا هم به حس و حالشون کمک کرده...
پاسخ آقای خونه : احتمالاً. خواننده‌های مرد هم که از اینورا رد نمیشن اصن!
فقط من!
چهارشنبه 15 آبان 1392 07:28 ق.ظ
اما تاثیر داستان شما بر خواننده ای مثل من :
یه آه کوتاه و عمیق که بیانگر آشنا بودن حس و حال ظفر بود!
" نرسیدن و نداشتن "
پاسخ آقای خونه : عدم توانایی در رسیدن و داشتن. هیچ چیز رو تو این دنیا مجانی به آدم نمیدن.
آقای رحمانی گفت قهرمانهای داستانهای من "ضد قهرمان" هستن. اینجا ضدقهرمان معنی بدمن یا شخصیت منفی نیست؛ معنی قهرمان بی‌عرضه یا کسی که فاقد توانایی لازم برای تغییر شرایطه. لزوم کار کردن روی این مورد هم چند وقتیه داره به ذهنم میرسه. قهرمان‌هایی که لازم نیست فردین یا رمبو باشن،‌ ولی میتونن حداقل در زندگی خودشون تأثیر مثبت بذارن.

ممنون که خوندین.
فقط من!
چهارشنبه 15 آبان 1392 07:27 ق.ظ
جدیدا انقلابی در نوشتن شما انگار ایجاد شده!
داستان ها، تاثیر گذار...
بیان، موجز و دلنشین...
تم داستان ،متنوع و ملموس...
فضا سازی ها، خلاصه تر اما به جا
البته روح ناکامی و غم، هنوزم همه جا ردپاش هست...
آرزوهای برباد رفته
زحمت های قدرندانسته
انتظارهای به ثمر ننشسته
دلهای شکسته
و تحمل زندگی ... تحمل!
پاسخ آقای خونه : فضاهای جدید رو امتحان میکنم. نگارش‌های مختلف و دیدگاه‌های تازه. سعی میکنم کلماتم رو تغییر بدم. شرایط داستانها رو به بازی بگیرم. حتی پایان‌بندی‌های ذهن خودم رو عوض میکنم. در داستان اصلی ذهنی خود ظفر یا همسر جوانش باید می‌مردند، ولی دیگه این همه کشت و کشتار تو داستانها جالب نیست.
قبلاً هم گفتم، هر داستانی که من براش زحمت بکشم و زمان بذارم، توجه خاصی رو جلب نمیکنه؛ امان از داستانهایی که سرسری نوشته میشن! این داستان یک روز کامل و حتی بیشتر وقت برد، داستان صفحه‌های سرخ تو حدود بیست دقیقه نوشته شد! حالا کامنتهای این دو داستان رو مقایسه کنین!!
سمیرا
سه شنبه 14 آبان 1392 01:57 ب.ظ
سلام خیلی قشنگ بود بازم بنویسین
اخیش
پاسخ آقای خونه : سلام.
ممنون.
چشم.
سه شنبه 14 آبان 1392 10:53 ق.ظ
پاسخ آقای خونه : ?
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.