تبلیغات
من و گلدونه خانوم - غرب نزدیک
زندگی ...

غرب نزدیک

نویسنده :آقای خونه
تاریخ:یکشنبه 28 مهر 1392-06:10 ق.ظ






ساک را دستم گرفتم و بندش را از شانه‌ا‌م بیرون آوردم تا کنترل بهتری داشته باشم. صدای آژیرهای مختلف از همه‌طرف می‌آمد. پایم را روی سپر پراید که به سمت چپ روی سمند افتاده بود گذاشتم و قبل از رفتن پک آخر را به سیگارم زدم. یکی از آتش‌نشان‌ها که پایین ایستاده بود گفت:

-         دکتر اینجا خطر حریق هستا.

نوک سیگار را روی شیشه‌ی ساعت مچیم فشار دادم و با دست اشاره کردم که متوجه شدم. شیشه‌ی جلوی سمند خرد شده بود و می‌شد داخلش را دید ولی حجم ماشین پراید مانع می‌شد که سمت راست ماشین به خوبی دیده شود. مرد پشت رل سمند بود. کمربندش هنوز بسته بود و دستهایش دو طرفش افتاده بود. سمت چپ پیشانیش زخمی بود. خون تازه‌ جریان داشت. چشمهایش کم‌رمق و بی‌سو بود. جای پاهایم را محکم کردم و روی کاپوت نشستم. زیپ ساک را باز کردم و با دست دو طرف گردن مرد را در دستهایم گرفتم.

-         خوبی؟

سرش را به زحمت تکان داد.

-         سلام.

-         سلام. اسمت چیه؟

-         احمدرضا.

از کنار احمدرضا خم شدم داخل ماشین و سعی کردم سمت راست ماشین را در حد امکان ببینم. گوشه‌ی لباس قهوه‌ای رنگی دیده می‌شد.  از داخل ساک آتل گردنی را بیرون آوردم.

-         من باید اینو ببندم دور گردنت احمدرضا. یادته چی شد؟

-         پراید از بالا اومد. از اونور بلوار.

-         کی با تو بود؟ منظورم تو ماشینته؟

-         مهشید. میترا.

-         مهشید زنته احمدرضا؟

مردمک چشمهایش بزرگتر می‌شد. سرش کمی خم شد. سرم را دوباره داخل ماشین بردم. از فشار ضربه‌ی تصادف قسمت جلوی داشبورد به طرف پایین خم شده بود و پاهای احمدرضا و شخصی که کنار راننده بود را گیر انداخته بود.

-         نه ... میترا... مهشید دخترمه. رو صندلی عقب.

-         الآن برمیگردم احمدرضا.

از روی کاپوت پایین آمدم و رفتم سمت راست ماشین. بدنه‌ی پراید کامل روی سمت راست سمند افتاده بود. سقف سمند از قسمت کنار پنجره به طور کامل لا خورده بود. با آرنجم تکه‌های مانده‌ی شیشه‌ی سمت کمک راننده را شکستم. نیمی از صورت زنی که روی صندلی کناری احمدرضا نشسته بود از زیر آینه بغل پراید دیده می‌شد. گردنش با ضربه‌ی ماشین به طرف عقب خم شده بود و دهانش باز مانده بود. دستم را به زحمت داخل ماشین بردم اما تنها توانستم گونه‌اش که سرد شده بود را لمس کنم. چشمانش به سمت عقب ماشین باز بود. به هرشکل ممکن دستم را به گلویش رساندم و رگش را لمس کردم. وقتی سعی کردم چشمهای نگرانش را ببندم شیشه‌ی شکسته‌ی پراید مچم را برید. به سمت عقب ماشین رفتم. سعی کردم صحنه را کامل تجسم کنم. پراید با دماغ روی وسط سقف سمند افتاده بود. سقف ماشین در آن قسمت فاصله‌ی خیلی کمی با صندلی داشت. شیشه‌ی عقب کامل خرد شده بود. دست کوچکی که تا ساعد، از زیر سقف له شده دیده میشد را گرفتم. یک تکه شیشه که به کف دست فرو رفته بود را بیرون آوردم و برگشتم سمت جلوی ماشین. احمدرضا کم‌رمق‌تر شده بود. سمت ماشینهای آتش‌نشانی چرخیدم.

-         چرا هیچ‌کاری نمیکنین؟

یکی از آتش‌نشان‌ها که ریش سفیدی داشت چند قدمی آمد سمتم:

-         باید تیغه بیاد، جک بیاد. تا اونا نباشه کاری ازمون ساخته نیست.

-         جک دستی ندارین؟

-    قبل اینکه شما بیاین بچه‌ها سعی کردن. در پراید همونجوری باز شد. اما رویه‌ی سمند کوبیده شده. با اینا تکون نمیخوره.

-         چه جور تیم عملیاتی هستین که یه جک ندارین.

پیرمرد چیزی نگفت. یکی از جوان‌ترها که عقب ایستاده بود گفت:

-    فکر میکنی خوشمون میاد جون دادن مردمو ببینیم؟ به نظرت کلاً چندتا جک داریم؟ وقتی یه تیم میره عملیات، تیم دوم هیچی نداره.

برگشتم سمت ماشین.

-    پسرم نرو تو اون ماشین. باک پراید صدمه دیده. تا زمانی که جک نیاد کاری از کسی ساخته نیست. تو که کارهای اولیه رو انجام دادی. پس بیا عقب و صبرکن.

دستم را توی صورت مرد مسن چرخاندم و تمام سعیم را کردم تا صدایم بالا نرود. رفتم روی کاپوت. دراز کشیدم تا به احمدرضا نزدیک‌تر شوم. سرش را کمی بالا گرفت.

-         مهشید چطوره؟ میترا؟

صدایش به خس خس افتاده بود.

-    خوبن. گمونم مهشید رو اول بردن بیرون. اما میترا هنوز داخله. باید صبر کنیم جک بیارن تا شما دو تا رو بیاریم بیرون.

-         حالشون خوبه؟

-         میترا یه کم آسیب دیده. ولی شانس آوردیم مهشید زمان تصادف اونور ماشین بوده.

-         آقای دکتر...

راننده آمبولانس بود که صدایم می‌زد. از روی ماشین پایین آمدم.

-         بیسیم آقا. از مرکز...

سمت آمبولانس رفتم. بیسیم را برداشتم.

-         بله؟

-         بهروز؟

-         بله آقا؟

-         الآن رو ماشین تصادفی بودی؟

-         بله.

-         گفتن سه تا تو ماشین هستن که دو تاشون تموم کردن. درسته؟

-         بله.

-         وضعیت سومی چطوره؟

-    به سرش ضربه خورده. احتمال ضربه‌ی مغزی. مردمکها بزرگ شدن. احتمال ضربه به قفسه‌ی سینه. تنفس هر لحظه مشکل‌تر میشه. قوس سرویکال تحدب خودشو از دست داده، داشبورد هم اومده رو پاش نمیشه بیرون آوردش. نمیتونم شکستگی‌های احتمالی دیگه رو مشخص کنم.

-         بهش تزریق کردی؟

-         بله.

-         پس میشه بگی چرا از توی ماشین نمیای کنار؟

-         باید پیش مصدوم باشم.

-         میگن خطر آتش‌سوزی و انفجار هست.

-         باید پیش مصدوم باشم.

-         بچگی نکن بهروز. چند درصد احتمال میدی بمونه؟

-    - خیلی کم. میدونم که بعدش چی میخوای بگی. حتی احتمالاً شریان ابتوراتور ران هم پاره شده باشه که داره بیحال میشه، ولی من از اون ماشین لعنتی کنار نمیام.

-         آخه واسه چی؟

-    واسه اینکه همین چند دقیقه پیش بچه‌ی طرف عقب ماشینش له شده، زنش در حالی که چشماش به عقب ماشین بوده گردنش شکسته، پس حقشه وقتی داره نفسهای آخرو میکشه یکی پیشش باشه. اینو بفهمین لامصبا...

بیسیم رو پرت کردم روی داشبورد و از آمبولانس بیرون آمدم. روی کاپوت سمند دراز کشیدم و سرم را بردم سمت احمدرضا. سرش روی سینه‌اش افتاده بود.

-         احمدرضا... احمدرضا...

به سختی سرش را تکانی داد.

-         با من بمون مرد... باشه؟ با من بمون.

دوباره تکانی خورد.

-         مهشید چطور بود؟ میترا؟

-         مهشید که خوبه. تو آمبولانسه. میترا رو هم بهش میرسیم. نگران نباش. فقط باید هوشیار بمونی.

-         بهم دروغ که نمیگی؟

-         دروغم چیه. همین یه بچه رو داری؟

-         میترا حامله‌س.

-         به‌به. پس دوباره بابا میشی...

سرم را کامل بردم داخل ماشین و سعی کردم وضعیت پاهایش را بررسی کنم. از حجمی که به پایین فشرده شده بود می‌شد آسیب‌ها را حدس زد.

-         یه چیزی برات تعریف کنم.

سرش دوباره پایین افتاده بود.

-         احمدرضا؟ با من بمون.

-         چی؟

-         میگم بذار برات بگم. زن منم یه تصادف کرد. زیاد شبیه این نبود. تازه میخوام برات بگم از اینم سخت‌تر بود.

-         بعدش چی شد؟

-         هیچی... از تو ماشین آوردیمش بیرون. میخوام بهت بگم نگران نباش.

-         الآن حالش خوبه؟

چشمهایم را به هم فشردم تا تاری دیدم کم شود.

-         دقیق نمیدونم. فقط میدونم از من خیلی بهتره...

مردمک چشمهایش به بزرگترین اندازه‌ی خودشان رسیده بودند. سرش کنترل خوبی نداشت. عضلاتش شل می‌شدند.

-         به مهشید بگو خیلی دوستش دارم.

و سرش خیلی آرام روی سینه‌اش افتاد. آتل را باز کردم و رگش را لمس کردم. از روی کاپوت بلند شدم و از ماشین پایین آمدم. خون مچ دستم خشک شده بود اما هنوز زخمش می‌سوخت. پاکت سیگار را از جیبم خارج کردم. لرزش دستهایم مانع می‌شد که بتوانم شعله فندک را زیر سیگار میزان کنم. سیگار را توی مشتم له کردم و به سختی راهم را از بین جمعیت تماشاگر باز کردم. صدای آژیر همچنان از دوردست به گوش می‌رسید.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
محبوب
پنجشنبه 21 فروردین 1393 02:40 ق.ظ
قلبم درد گرفت...
پاسخ آقای خونه : فقط یه داستان بود.
مامان امی تیس و آترین
دوشنبه 6 آبان 1392 11:01 ب.ظ
این چی بود آخر شبی!!
خیلی غم انگیز بود مخصوصا اگه مقصر حادثه راننده پراید باشه!که اصاب آدم حسابی به هم میریزه
همین چند وقت پیش یه وانت با چراغ خاموش از یکی از رمپ های خروجی یه بزرگ راه توی تهران دنده عقب میگیره که یه پراید که داشته از مسیر خروججی میرفته محکم به پشت وانت میزنه و در ماشین باز میشه و خانومش از ماشین بیرون پرت میشه و همون آن یه پزو از روش رد میشه!!
آخه یکی نیست به این راننده وانت بگه این چه طرز رانندگیه آخه!!!!
توی تصادف اگه طرف بی تقصیر باشه خیلی ناراحت کننده تره
بگذریم خیلی تاثیر گذار و واقعی بود جناب نویسنده!
پاسخ آقای خونه : قابل شما رو نداشت.
از این دست حوادث هم کم نیست دور و برمون.
پریسا
شنبه 4 آبان 1392 11:43 ق.ظ
خیلی تلخ بود.شادتربنویسین
پاسخ آقای خونه : چشم!
سارا
چهارشنبه 1 آبان 1392 10:16 ق.ظ
اون قسمت اول داستان که در مورد سیگار کشیدن دکتر بود، باعث شد حس خوبی در موردش نداشته باشم. اگر حذفش می کردید به داستان آسیبی نمی زد. بالاخره اونها می دونند که نباید اینکار رو نکنند.

خیلی خوب بود. واقعیت بود.

تنها جایی که باید دروغ گفت. دروغهای بزرگ.
پاسخ آقای خونه : قصد نشون دادن حالت "غیرعادی"‌دکتر بوده. خیلی‌هامون خیلی چیزها رو میدونیم ولی بهشون عمل نمیکنیم. دکتر هم یه انسانه دیگه.
ممنونم.
ساحل
سه شنبه 30 مهر 1392 09:55 ق.ظ
داستان زیبایی بود
وقتی میخونم داستاناتونو فکر نمیکنم یه داستانه همش واقعیت جلو چشمامه
پاسخ آقای خونه : از لطف شماست.
یاس
سه شنبه 30 مهر 1392 09:46 ق.ظ
مسلمه که علت نوشتن شما جریحه دار کردن احساس خواننده ها نیست. اما من به شخصه داستانی رو بهتر می دونم که میزان اثر گذاریش بر من بیشتر باشه. جریحه دار شدن احساسات هم یکی از نشونه های اثر گذاری می تونه باشه.
مثلا من هنوز با موضوع داستان قبلی ذهنم درگیری و گهگاه مرورش می کنم.
امیدوارم که منظورم رو بد نرسونده باشم.
پاسخ آقای خونه : من داشتم شوخی میکردم.
منظور خاصی نداشتم.
اما حق با شماست. ولی این یه موضوع دردناک ولی روزمره بود که زیاد پیش میاد.
آفرین
دوشنبه 29 مهر 1392 11:31 ب.ظ
پاسخ آقای خونه : ممنونم.
رها
دوشنبه 29 مهر 1392 10:39 ب.ظ
از جملۀ " وضعش از من بهتره " مشخصه که همسر پزشک هم توی تصادف از بین رفته . همینهاست که شما رو متمایز میکنه . یعنی یه جمله که کلی قضیه رو نشون میده بدون حرافی و جمله پردازی شعاری و آزاردهنده .
خیلی زیبا بود . یه سوال:
وقتی میخواین یه صحنه ای رو تصویر کنین کارتون با تصور تنها پیش نمیره ، طرحی میکشین یا چی ؟ مثلاً واسه این صحنه عکسی داشتین که کدوم ماشین با کدوم زاویه اومده و اینها یا مثلاً روی کاغذ طرحی کشیدین یا فقط تجسم خیالی صحنه ؟ برام جالبه که یه نویسندۀ " ریز نویس " چطوری صحنه رو انقدر قشنگ و کامل ترسیم میکنه .
پاسخ آقای خونه : من معمولاً یه تصویر میبینم که واقعیه. تو بلوار آزادی یه تصادف میبینم که دکتر فوریتهای پزشکی داره میره سر صحنه تصادف. این میاد تو ناخودآگاهم. این شروع داستانه. دو روز میگذره. تو این دو روز من دارم به مردی فکر میکنم که همسر باردارش رو تو تصادف از دست داده. این دو تا ماجرا با هم ترکیب میشن، جرح و تعدیل میشن؛ گاهی معجونی میشن و گاهی مثل آب و روغن جدا. بسته به چیزی که تو ذهنمه.
چیزهایی مثل چه شکلی بودن صحنه ی تصادف ابزاری هستن که وقتی داستان جفت شد دنبالشون میگردم. سعی میکنم حتی المقدور مستند باشن. به عنوان نمونه در این مورد سه سال پیش یه ماشین از اونور بلوار پریده بود رو ماشین پسر همکارم. البته اون ضرر جانی نداشت خوشبختانه، ولی شد ابزار این صحنه.
یاس
دوشنبه 29 مهر 1392 01:53 ب.ظ
سلام
خوندم.
هر چند که به اندازه داستان قبلی احساساتم رو جریحه دار نکرد اما اینم به نوبه ی خودش خوب بود.
اطلاعات پزشکی خواستین در خدمتیم :)
پاسخ آقای خونه : سلام.
مگه من واسه جریحه دار کردن احساسات خواننده ها مینویسم؟؟؟!
حتماً به موقعش.
عطیه
دوشنبه 29 مهر 1392 10:08 ق.ظ
بازم متفاوت و بازم دوست داشتنی...
از همون اول دلم میخواست همه شون با هم برن! یعنی این حادثه بازمانده ای نداشته باشه که از غصه ی بقیه مجبور باشه دق کنه... خوشحال شدم که آخرش اینجوری شد... طاقتشو نداشتم!
پاسخ آقای خونه : ممنون.
ولی در واقعیت اغلب خلاف این اتفاق میفته.
سمانه
دوشنبه 29 مهر 1392 08:03 ق.ظ
فوق العاده بود و عجیب غصه حوردم .
پاسخ آقای خونه : ممنونم.
لیلا
یکشنبه 28 مهر 1392 11:10 ب.ظ
واقعی بود؟
پاسخ آقای خونه : نه یه داستان بود.
یلدا
یکشنبه 28 مهر 1392 08:03 ب.ظ
انقدر صحنه پردازی ها عالی بود که آخرش من این شکلی شدم
این داستان جا داره که تبدیل به چند قسمت بشه تا شخصیت دکتر واضح تر بشه چون به نظر میرسه دکتر یک درگیری هایی با خودش و گذشته اش داره
پاسخ آقای خونه : شاید میشد مثلاً بیشتر رو گذشته‌ی دکتر تمرکز کرد و تو جابه‌جایی‌هایی که در صحنه‌ی تصادف اتفاق میفته گذشته‌ش رو بررسی بیشتری کرد، اما به نظرم جالب نبود خیلی کشش بدم.
یکشنبه 28 مهر 1392 07:38 ب.ظ
سلام
احوال شما
خوبین ایشالا
خانواده خوبن؟
دلم براتون تنگ شده بود اومدم یه سری بزنم بهتون و ...

امیدوارم همیشه خوب وخوش باشینو سلامت
پاسخ آقای خونه : سلام.
ممنونم.
البته اسمتون ثبت نشده.
یکشنبه 28 مهر 1392 07:09 ب.ظ

سلام
خیلی قشنگ بود
پاسخ آقای خونه : سلام.
ممنون.
فقط من!
یکشنبه 28 مهر 1392 03:28 ب.ظ
1/ از تصورش حالم گرفته شد
2/ چند تا صحنه ی تصادف رو از نزدیک دیدین؟
3/ بازم اطلاعات جالب ...
4/ به نظرم پزشک از یه چیزی رنج میبره ! مثلا یه خاطره ی دردناک. وگرنه پزشکای اورژانس ، سر صحنه با از دست دادن اعصابشون به سیگار رو نمیارن .
5/ داستان، ناراحت کننده و تلخ ، ولی روایت پر کشش بود.
6/ لطفا شاد بنویسید... ناکامی رو بارها تجربه کردیم!
7/ متشکرم... مثل همیشه یه کار درخور وقت گذاشتن و خوندن.
پاسخ آقای خونه : زیاد دیدم. اینقدر که خیلی ساده تونستم تصور کنم. تو مشهد میشه خیلی راحت تو هفته پنج یا شش تصادف وحشتناک دید.
یه مقدار از اطلاعاتی که لازم داشتم رو نتونستم پیدا کنم و متأسفانه پزشکی هم در دسترسم نبود که ازش بپرسم. مثل اینکه چه جور ضربه‌ای باعث مردمک‌گشادی میشه، یا اینکه پزشک اورژانس چه آمپولی رو برای مصدوم تزریق میکنه و ... برای بازنویسی داستان این اطلاعات لازمه.
خود پزشک اورژانس واقعه‌ی تلخ مشابهی رو تجربه کرده.
دیروز خیلی سعی کردم یه داستان شاد تصور کنم؛ نمی‌دونم چرا اونطور داستان‌ها به نظرم خیلی لوس و شبیه سریالهای زیرشلواری صدا و سیما هستش.
ممنونم.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.