تبلیغات
من و گلدونه خانوم - صفحه‌های سرخ
زندگی ...

صفحه‌های سرخ

نویسنده :آقای خونه
تاریخ:سه شنبه 16 مهر 1392-05:43 ق.ظ





سلام عزیزم.

امیدوارم حالت خوب باشد و صبح خوبی را شروع کرده باشی. شاید بگویی از کجا میدانم که وقتی نامه را میخوانی صبح است؟ خوب آن وقتها پست‌چی همیشه قبل از ساعت هشت می‌رسید و خیلی هم عجله داشت و تند تند زنگ میزد و تو هم دمپایی‌های نارنجی پردارت را می‌پوشیدی و تند تندی میدویدی و در را باز میکردی و بعدش هم برای دیر شدن -که واقعاً دیر نشده بود- عذرخواهی میکردی و نامه را میگرفتی. هنوزم مثل آن وقتها نامه که بیاید تو صندلی راحتی جلوی پنجره‌ی اتاق کوچک پذیرایی پاهایت را توی شکمت جمع میکنی و سرت را موقع خواندن نامه خم میکنی که موهایت بریزد روی صورتت؟

میدانم عزیزم که خیلی وقت است نامه ننوشته‌ام. شرایطش را نداشتم. نه اینکه فکر کنی سرم شلوغ است، اتفاقاً ساعتهای طولانی روز را به پشت دراز میکشم و به سقف سفید اینجا که زیاد هم سفید نیست خیره می‌شوم. فقط شرایط من به شکلی نبوده که بتوانم بنویسم. حقیقتش خیلی دلم نمیخواهد بهشان بگویم که شرایط نوشتن را برایم ایجاد کنند. آن زمانی که بیشتر با اینها صحبت میکردم، حالم بدتر بود. شاید بی‌ربط به نظر برسد اما از زمانی که ساکت‌تر شدم حالم بهتر شده است. البته این تجربه‌ی تازه ای نیست، حتماً یادت هست آن روزهای آخر هم وقتی بچه‌ها زیاد سروصدا میکردند حالم اصلاً خوب نبود. البته تصور نکن با گفتن این حرفها میخواهم تو را در مورد سروصدای بچه‌ها مقصر بدانم، خوب بچه بودند دیگر؛ فقط میخواهم تو هم من را در مورد اتفاقی که پیش آمد مقصر ندانی.

اینجا گاهی که هوا خوب است بیرون می‌رویم. محوطه‌ی خوبی دارد، حیف که خیلی از روزها هوا اصلاً مساعد نیست. من که ندیده‌ام ولی میگویند هوا بد است. وقتی هوا خوب باشد می‌شود چند کلمه‌ای با دیگران هم حرف زد ولی اغلب تمایلی به حرف زدن ندارند. اما محوطه درختان قشنگی دارد که می‌شود تا ابد به سبزی‌شان نگاه کرد.

راستی گفتم سبز، تا یادم نرفته این را هم بگویم که آن روز، درست قبل از آن اتفاق کلیپس سبزرنگت زیر پایم آمد و شکست. کمی عجله کردم و عصبانی هم بودم، این بود که ندیدمش. میدانم تو به خاطر این چیزها ناراحت نمی‌شوی و همیشه به خاطر چیزهای بزرگتر هم من را بخشیده‌ای ولی خواستم یادآوری کرده باشم که دنبالش نگردی.

چند وقت پیش چند نفر برای دیدنم آمدند. تعدادی سوال داشتند که نمیدانم چرا برایشان مهم بود. به یکی‌شان جواب دادم البته که دلم برای تو تنگ شده است و اینکه تو عزیزترین فرد در زندگی‌ام هستی که نمی‌دانم چرا باعث تعجبشان شد. حتی یک نفرشان خواست اگر یادم هست تو را برایشان توصیف کنم. یا بچه‌ها را. مسخره‌ترین چیزی بود که توی عمرم شنیده بودم. و تنها چند کلمه‌ی از کناره‌ی سمت چپ موهایت گفتم که از بس لای انگشتانت پیچیده بودی حسابی فر خورده بودند تا بفهمند که من ذره‌ ذره‌ی وجود تو را یادم هست. و بعد این آدمهای نادان؛ یک نفر دیگرشان پرسید که چه دلیلی داشته تو موهایت را دور انگشتت بپیچی؟ مطمئن باش به آنها نگفتم از حرص کارهای من این کار را میکردی.

به گمانم بهتر است نوشتن این نامه را تمام کنم. وقتی برای دادن قرصهایم می‌آیند نباید من را در حال نوشتن ببینند، چون دوست دارند من دراز کشیده به پشت روی تختم باشند. نمیخواهم دوباره با بسته شدن دستهایم شرایط نوشتن را از دست بدهم. چیز خاصی نیست. نگرانم نشوی. فقط باید زودتر این نامه را تمام کنم و آن را جایی پنهان کنم. چون آنها می‌گویند تو نیستی که بخواهی این نامه را بخوانی، اما من میدانم که اینها چرندیات است. آنها میگویند من مقصر بوده‌ام، تو که میدانی من چقدر دوستت داشته‌ام و دارم. تو که من را مقصر نمیدانی؟

به امید روزی هستم که از اینجا بیرون بیایم و این نامه‌ها را برایت بیاورم تا بدانی چقدر در این روزهای سخت به یادت بوده‌ام. فقط کاری کن وقتی آمدم بچه‌ها سروصدا نکنند. به همین زودی‌ها می‌آیم.

به امید دیدار. 


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
مامان امی تیس و آترین
دوشنبه 6 آبان 1392 11:13 ب.ظ
جالبه!من اصلا به ذهنم نرسید که این آقا زن و بچه هاش رو کشته باشه!
اول که فکر کردم زندانه بعد که متوجه شدم تیمارستانه باز هم این فکر قتل به ذهنم نرسید!
چرا؟!
پاسخ آقای خونه : قرار هم نیست که همه مثل هم فکر کنن.
هرکسی دیدگاه و طرز فکر خودشو داره. به نظر من این خوبی قضیه‌س.
رها
دوشنبه 29 مهر 1392 10:31 ب.ظ
خیلی خوب کار شده بود، مثل همیشه بی نقص و معرکه . اکه هدفتون ایجاد دلسوزی واسه طرف بوده موفق شدین . دوستمون راست میگن ، آدم یاد The Others میفته .
پاسخ آقای خونه : مظلوم نمایی یک قاتل. وارونه جلوه دادن بعضی حقایق. ساختارشکنی.
چنین چیزهایی.
حافظ کوزه شکسته
دوشنبه 22 مهر 1392 12:18 ق.ظ
قابل شما رو نداره... شماره کارت رو اینجا بگم یا ایمیل بدم؟!
کجایی برادر؟پست جدید؟
راستی در مورد نمک پاش: واالا من این مدل نمک ها که شما فرمودی و واسه زخم و عصبانی شدن استفاده می کنم!! چمی دونستم شما برای موارد خوب استفاده می کنی؟! اما ادامه ش بده. داستان خوبیه. آقا شما چیکار داری مخاطب چی برداشت داره؟ مخاطب من نیستم مگه؟ می فرمایم بقیه رو هم بگو!
پاسخ آقای خونه : قربونت. فعلاً که آخر ماهه ایشالا سر برج!
همین دور و برا. زیر سایه‌تون.
جدی؟ خوب من اینو نمیدونستم که.
حافظ کوزه شکسته
چهارشنبه 17 مهر 1392 11:30 ب.ظ
السلام علیک؛
بسیــــــار عالی! یک هجده از بیست نمره و دو کارت صد آفرین به این داستان!! دو نمره هم واسه کوتاه بودنش ندادم!
پیشنهاد می کنم ادامه ش بده. بیشتر بهش پر و بال بده.
پاسخ آقای خونه : سلام.
خودم هم فکر میکردم کمی طولانی‌تر باشه، ولی حس کردم مزه‌ش از بین میره.
به‌هر‌حال ممنونم.
گلنار
چهارشنبه 17 مهر 1392 11:22 ب.ظ
سلام
خیلی قشنگ می نویسید آقای خونه. یاد فیلم the others افتادم
پاسخ آقای خونه : سلام.
ممنونم از اظهار لطف شما.
سارا
چهارشنبه 17 مهر 1392 03:31 ب.ظ
خیلی عالی بود.
شاید میشد کمتر نشونه از کشتنشون می دادید و از مکانی که الان هست. تا یکدفعه پاراگراف آخر همه چی رو میشد.

از اون دوست داشتنهایی بود که روزگار هم نمی تونه پاکش کنه.
پاسخ آقای خونه : ممنون.
یعنی تابلو بود؟
بله.
چهارشنبه 17 مهر 1392 11:38 ق.ظ
این تو تیمارستان بود یا تو زندان
یعنی از عشق به زنش دیوانه شده بود
یا زنو بچشو کشته بود؟
پاسخ آقای خونه : من نمی‌نویسم که قصه رو برای خواننده‌هام تعریف کنم، اگه کامنتها رو بخونین اغلب اونها برای من تعریف میکنن و منم نظرمو زیرش میگم.
باید دید شما چی فکر میکنین.
بانوچه
چهارشنبه 17 مهر 1392 10:49 ق.ظ
نامه هایی که آدمهای قاتل می نویسند را دوست دارد ... حالا چه عاشق باشد چه نباشد ...
عشق ِ واقعی ...
واوووو اصلا ته ِ هیجان بود ... خیلی زیبا بود .
پاسخ آقای خونه : وقتی هیچ قید و بندی نباشد آزادترین کلمات نوشته خواهند شد.
ممنونم.
آرام
چهارشنبه 17 مهر 1392 03:27 ق.ظ
من تازه بعد از خوندن کامنتها فهمیدم که خودش, زن و بچه هاش رو کشته. اصلاً باورم نمیشد که با این عشقی که داره, خودش اینکارو کرده باشه. قشنگ بود. جدیداً دارین متنوع تر مینویسین, خیلی خوبه
پاسخ آقای خونه : میشد برداشت‌های دیگه‌ای هم باشه، اما این موضوع غالب بود.
ممنونم.
سه شنبه 16 مهر 1392 06:01 ب.ظ
پاسخ آقای خونه :
فقط من!
سه شنبه 16 مهر 1392 03:50 ب.ظ
اینکه خودش دنیای شیرینش رو خراب کرده ترحم برانگیز بود!
و اینکه باور نکرده همسرش رو از بین برده و هنوز براش نامه مینویسه، معلومه به این احساس خیلی نیاز داره...
ای کاش بچه ها سرو صدا نمیکردن !!!
پاسخ آقای خونه : ذهنش دنیای تخیلی ساخته و پرداخته کرده که توش هنوز کسی نمرده و همه زنده هستن.
یلدا
سه شنبه 16 مهر 1392 02:26 ب.ظ
قلب آدم فشرده میشه ...نمی تونم چیزی بگم فقط این که خیلی غیر منتظره بود این داستان.
در ضمن این که برای پست های جدیدتون عکس میذارید هم جالبه و من مدام سعی میکنم ربط عکس ها رو به مطالب پیدا کنم
پاسخ آقای خونه : طبق اصل من از هر داستانی خوشم نیاد...
خوب منم واسه همین عکس میذارم دیگه...
عطیه
سه شنبه 16 مهر 1392 01:47 ب.ظ
نه! تو ذوق نزدم! اتفاقا خواستم بگم که خیلی خوب ایده تون رو به خواننده منتقل کردین!
یعنی داستان همونی دراومد که قرار بود!
من اشاره نکردم چون حسی که از داستان به من منتقل شد اون عشقه بود نه اون گناهه!حالا هی شما تو ذوق آدم بزنین!
پاسخ آقای خونه : خوب من معذرت میخوام!
جواب دندان‌شکنی بود.
عطیه
سه شنبه 16 مهر 1392 01:39 ب.ظ
راستش ایده کشتن زن و بچه خیلی هم پنهان نمونده بود که!
اونجا که گفته شد "...چون آنها می‌گویند تو نیستی که بخواهی این نامه را بخوانی..."
و در مورد بچه ها هم اونجا که "...فقط میخواهم تو هم من را در مورد اتفاقی که پیش آمد مقصر ندانی..."
اما جالبه که با وجود اینکه طی داستان میفهمی که طرف بلایی سر خانواده ش خصوصا همسرش آورده اما عشقی که بهشون داشته و داره باعث میشه ازش متنفر نشی...یه جور کودکی و جهالت ناشی از کودکی رو به آدم متبادر میکنه...
پاسخ آقای خونه : خب شما اشاره‌ای نکرده بودین!
حالا هی تو ذوق آدم بزنین!!
یاس
سه شنبه 16 مهر 1392 01:07 ب.ظ
من اصلا نمی تونم چیزی بنویسم. خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم. این تیکش که خودت یک نفر رو بکشی در حالی که دوستش داری یا دوستش داشتی ... . شاید بعدا بتونم بیام بنویسم.
خیلی قشنگ بود. هزار تا لایک
پاسخ آقای خونه : در حقیقت من تصور نمیکردم کسی از بین ایده‌ها به این برسه که این مرد زن و بچه‌های خودش رو کشته. اما اعتراف میکنم این چیزی بود که موقع نوشتن تو ذهن من بود و فقط پنهانش کردم تا خواننده‌ها هرکدوم برداشت شخصی خودشون رو داشته باشن.
ممنونم از لطفتون.
عطیه
سه شنبه 16 مهر 1392 12:52 ب.ظ
نه فکر نکنم همه ش جمله معترضه بوده باشه. شایدم برای من اینجوری نشون میده. مثلا توی این جمله زیر پر خط فاصله است که البته انگار وقتی توی کامنت پیست میکنم نشون داده نمیشه:
"...هنوزم مثل آن وقتها نامه که بیاید تو صندلی راحتی جلوی پنجره‌ی اتاق کوچک پذیرایی پاهایت را توی شکمت جمع میکنی و سرت..."
پاسخ آقای خونه : اون که اصلاً خط فاصله نداره؟؟؟
نمیدونم شاید به مرورگرتون مربوطه؟
عطیه
سه شنبه 16 مهر 1392 12:32 ب.ظ
واااای! چه هیجان انگیز بود!
من دوستش داشتم.
یه نفر عاشق و مجنون! به جرم عشق و دیوانگی در بند! به امید آزادی و رسیدن دوباره به معشوق!(ناخودآگاه یاد فیلم قرمز افتادم!)
نمیدونم چرا نوشته هایی که از زبون این جور آدمهارو دوست دارم!(فکر نکنین منم یکیشون هستم ها!!)
عالی! فقط اون خط فاصله های بین متن رو اعصابم بود!
پاسخ آقای خونه : برداشتتون رو دوست داشتم.
دیدگاه جالب و شاعرانه‌ای بود.

اونا جمله‌ی معترضه هستن دیگه. از پرانتز خوشم نمیاد. اما یادم میمونه موضوع خط فاصله رو.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.