تبلیغات
من و گلدونه خانوم - تنها ماندن
زندگی ...

تنها ماندن

نویسنده :آقای خونه
تاریخ:پنجشنبه 11 مهر 1392-06:20 ق.ظ











مرد پشت میز نشسته بود که موبایلش زنگ خورد.

-         سلام.

-         ...

-         چطوری؟

-         ...

-         بد نیستم. کاری داشتی؟

-         ...

-         گمونم تا یه ساعت دیگه راه بیفتم.

-         ...

-    امم. خیلی دوست دارم بیام عزیزم،‌ ولی خسته‌م. سرم درد می‌کنه. فکر کنم برم خونه دراز بکشم بهتر باشه.

-         ...

-         نه. تو راحت باش. کاری بهت ندارم. میرم میخوابم دیگه.

-         ...

-         مرسی عزیزم. به مامانت هم سلام برسون. خداحافظ.

-         ...

موبایل را روی میز گذاشت. کمی صندلی چراخدارش را عقب و جلو هل داد. از روی صندلی بلند شد و به طرف پنجره راه افتاد. بعد از چند لحظه برگشت و موبایلش را برداشت. شماره‌ای را گرفت:

-         سلام.

-         ...

-         چه خبر خانومی؟ کجایی؟

-         ...

-         میگذره... امروز عصر چکاره‌ای؟

-         ...

-         نه... شما که با بالاها میپری از ما خبری نمیگیری! گفتم یه زنگی بزنم بگم زیر پاتم نگاه کن خوشگله!

-         ...

-         هیچی. بریم یه دوری بزنیم.

-         ...

-         آره، آره. اینم خوبه.

-         ...

-         البته من زیاد وقت ندارم. باید برم خونه.

-         ...

-         خوب تو که اوضاع منو میدونی. حالا وقت زیاده.

-         ...

-         آره دیگه. پس کجا بیام دنبالت؟

-         ...

-         همون مغازه که تابلو سبز داره دیگه؟ آره بلدم.

-         ...

-         باشه. پس تا نیم ساعت دیگه اونجام.

-         ...

مرد کمی روی میزش را مرتب کرد و کت و کیفش را برداشت و از اتاقش خارج شد.  

وقتی به محل قرار رسید زن کنار پیاده‌رو ایستاده بود و با آرامش به رفت‌وآمد ماشین‌ها نگاه می‌کرد. قبل از اینکه برای زن بوق بزند موبایلش را بیصدا کرد. زن قبل از شنیدن بوق ماشین را دیده بود.

-         سلام.

-         سلام... به‌به... چه خوشگل شدی.

و باشت دست گونه‌ی زن را لمس کرد. زن با لبخند گوشه‌ی روسری‌اش را مرتب کرد.

-         مرسی عزیزم.

-         خب... حالا کجا بریم؟

-         نمیدونم. بریم یه چیزی بخوریم؟

-         چی مثلاً؟

-         بریم اونجایی که پاستاهای خوبی داشت. همونی که بار اولی که اومدیم بیرون منو بردی.

-         الآن میلی به غذا ندارم. خب... راستش نمیخوام سیر بشم.

-         خب بریم اون جایی که پاپ کورن رو تو این لیوان گنده‌ها میده. شبیه فیلمای خارجی.

-         اون خیلی دوره. تا بریم و برگردیم که شب شده.

مرد نگاهی به موبایلش انداخت. زن به پشتی صندلی تکیه داد.

-         خب دیگه نمیدونم.

-         با ماشین یه دوری بزنیم؟

-         نه. از تو ماشین خوشم نمیاد.

-    اینطوری وقتمون کمتر تلف میشه. میریم یه مسیری که هم برای تو نزدیک‌تر بشه هم برای من. تازه... اینجا فضا هم خصوصی‌تره.

-         نمیشه کمی راه بریم؟

-         پس همین دور و برا یه کم قدم بزنیم.

-         اینجا که آخه چیز خاصی نداره.

-         میخوایم یه کم حرف بزنیم و با هم باشیم دیگه.

مرد ماشین را پارک کرد و همراه زن بر خلاف جهت خیابان شروع به حرکت کرد.

-         مغازه‌دارای این اطراف رو میشناسی؟

-         نه. چطور؟

-         هیچی دیدم این یارو داره نگاهمون میکنه.

مرد به فروشنده‌ی مغازه‌ی لباس‌فروشی اشاره کرد که به میز تکیه داده بود و به آنها نگاه می‌کرد.

-         هرکی به ما نگاه کنه منو میشناسه؟

-         نه... خب گفتم خونه‌تون اینوراس.

-         خونه ما سه خیابون اونورتره. من از این خیابون اصلاً‌ خوشم نمیاد.

-         خب پس واسه چی اینجا قرار میذاری؟

-         فکر میکردم وقتی از سر کار میای اینجا مسیرش واسه تو بهتره.

-         آره خب... چه کارا میکنی این روزا؟

-         تکراری. اداره. خونه. خونه،‌ اداره.

-         زندگی هممون همین شده.

-    تو که باید اوضاعت خوب باشه. بچه‌ها میگفتن اون روز که اومده بودی کارگزینی خیلی سرحال بودی و کیفت کوک بوده.

-         ای بابا. آدم این روزا یه کم بخنده هم پشت سرش حرف درمیارن.

و موبایلش را از جیبش بیرون کشید و به صفحه‌اش خیره شد.

-         چرا جواب نمیدی؟

مرد با عجله موبایلش را داخل جیبش برگرداند.

-         زنگ نخورده که.

-         فکر کردم صفحه‌ش خاموش و روشن میشه. پس واسه چی اینقدر بهش نگاه میکنی؟

-         فقط میخوام ببینم ساعت چنده.

-         دیرت شده؟

-         نه هنوز... همین مسیر رو برگردیم یا بریم اون‌طرف خیابون؟

-         این طرف که زشته. همین الآن از جلوشون رد شدیم.

با هم از خیابان رد شدند. مرد با عجله راه می‌رفت، اما زن خیلی آرام کنار جدول را گرفته بود و راه می‌آمد.






داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
حمی شف
سه شنبه 16 مهر 1392 11:48 ق.ظ
قلم خوبی دارید موفق باشید
پاسخ آقای خونه : از لطفتون سپاسگذارم.
حافظ کوزه شکسته
یکشنبه 14 مهر 1392 10:14 ب.ظ
چقدر عصبانی! من کی چیزی نگفتم!!! خو باشه!قبول! زیاد حافظ بازی در اوردم!
من برم پست جدید رو بخونم!
پاسخ آقای خونه : کی من؟
گفتم بحث نمک‌پاشیه!‌ منم بپاشم!!!
ساحل
یکشنبه 14 مهر 1392 12:31 ب.ظ
من این مردای قصه رو دارم به وضوح دورو برم میبینم
پاسخ آقای خونه : خوشحالم براتون ملموس بوده.
سارا
یکشنبه 14 مهر 1392 11:03 ق.ظ
یعنی تنهایی با آدم این کار رو میکنه؟

پاسخ آقای خونه : گاهی بله.
البته به پشتوانه‌ی فکری و روحی و خانواده و شرایط اجتماعی و ... خیلی چیزهای دیگه هم برمیگرده؛ اما نسل ما داره ثابت میکنه تنهایی گذرگاه تنگ و باریکیه که تنها افراد با پشتوانه سالم ازش رد میشن.
حافظ کوزه شکسته
جمعه 12 مهر 1392 02:14 ق.ظ
- ...
- علیک سلام
- ...
- مگه تو دکتری؟ من دکترم!می خوای سوزنت بزنم؟!!
- ...
- پ ن پ دلم برای صدات تنگ شده بود!
- ...
- چه زود پسر خاله شدی؟ عزیزم چیه؟!
عه چه جالب اینا داستان نبود!!! من فکر کردم باید جای خالی را پر کنم!!!
خب حالا برم بقیه قصه روز رو بخونم!
یه چیز باحال: از وقتی که وب ت رو شروع به خوندن کردم تا همین دیروز فکر می کردم پرشین بلاگی هستی!تازه کشف کردم میهن بلاگی هستی!!!
داستان از این قراره که چند وقته به خودم زحمت می دم واسم وبلاگ هایی که می خونم رو حفظ می کنم! اسم اینجا انقـــــــــــــــــدر طولانی بودش که سخت حفظش کردم!بسیار سخت! چند بار می نوشتم نمی اومد وآخر سر مجبور می شدم سرچ کنم. دیروز کشف کردم خیابونو اشتباه می رفتم!
آره داداچ حتماً بهت 110 می دم!بقیه ش رو آدامس موزی بدم؟!!
...
خب تا این جا، یعنی این دو قسمت که خوب بودش. آقاهه داره شیطونی می کنه و باید کوشش کشیده بشه! یه بار من چنین داستانی نوشتم، انقدر ازشیطونی های آقاهه گفته بودم هر کی داستان رو خوند نزدیک بود از حرس کلمه م رو شوت کنه تو دیوار!!!
یه کم پیچیده تر بنویس! بذار خواننده دو سه کیلو فسفر بسوزونه تا به جواب برسه!

پاسخ آقای خونه : بامزه‌گی شما به همه‌ش در!
پیچیده‌شو تو بنویس ما فسفرشو بسوزونیم بانمک!
بقیه‌شو جای آدامس موزی نمک بده که گویا زیادی تو پروپاچه‌ت مونده!!!
فقط من!
پنجشنبه 11 مهر 1392 11:36 ب.ظ
پیشنهاد من به مرد قصه ی شما اینه که بره به خانم اولش بگه یه ماموریت دو روزه بهم خورده و خانم بینوا رو بپیچونه و بعد بیاد دنبال هیجان !!
اینطوری دیگه استرس نداره!!
چطوره؟!
پاسخ آقای خونه : خوب اینطوریشم هست دیگه؟
همه که باهوش نیستن!
یلدا
پنجشنبه 11 مهر 1392 09:12 ب.ظ
مثل فیلم هایی که ازانتها به ابتدا میرسن ..هر کدوم از شخصیت ها به تنهایی قابل ترحم هستن اما اون زن پناه بردنش به این مرد اوج تنهاییشو میرسونه ...منتظر ادامه ی داستان هستم
پاسخ آقای خونه : من تو این تم داستان‌ها زیادی درجا زدم به همین خاطر دوستان به جای توجه به چیزی که میخوام بگم به سوزنی که تو دستم رفته توجه میکنن!
دنیای تنهایی‌های آدمهایی که حتی خودشون هم نمیدونن دقیقاً چه خواسته‌ای دارن.
هیچ چیزی هم کمکشون نمیکنه.
فقط من!
پنجشنبه 11 مهر 1392 02:11 ب.ظ
خب این آقا که انقدر نگران و بی قراره چرا با این خانم قرار گذاشته ؟!!
بهش بگید یه وقت دیگه بیاد دنیال هیجان ... الان عجله داره خووو
پاسخ آقای خونه : هرکسی که دنبال هیجان اینطوری باشه،‌ جز استرس مدام و نگرانی چیزی نصیبش نمیشه. حالا هروقت که بیاد هم فرقی نمیکنه.
یاس
پنجشنبه 11 مهر 1392 02:00 ب.ظ
یعنی همین خانمی که می دونه طرف زن داره اما بازم وارد زندگی این مرد شده.
پاسخ آقای خونه : آهان.
کاملاً درسته.
یاس
پنجشنبه 11 مهر 1392 11:23 ق.ظ
البته همین احساسو به زن دوم قصه هم دارم.
پاسخ آقای خونه : زن دوم قصه یعنی همین خانمی که در داستان اول و اینجا هستش دیگه؟ آره؟
یاس
پنجشنبه 11 مهر 1392 11:22 ق.ظ
اونقدر خوب نوشته بودین که از مرد قصه متنفر شدم و حاضرم که سر به تنش نباشه.
پاسخ آقای خونه : نظر لطف شماست.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.