تبلیغات
من و گلدونه خانوم - آفتاب کرایست‌چرچ
زندگی ...

آفتاب کرایست‌چرچ

نویسنده :آقای خونه
تاریخ:چهارشنبه 13 شهریور 1392-05:07 ق.ظ

اوایل ماه ژانویه بود. هوا واقعاً پرستیدنی شده بود. نه گرم،‌ نه سرد. سه هفته بعد، تعطیلات میان‌ترم بود ولی من نمی‌توانستم فقط برای دو هفته تعطیلات نزدیک به 4500 دلار هزینه رفت و برگشت بدهم. فکر نرفتن دلزده و ناامیدم کرده بود. با خودم فکر می‌کردم چه تعطیلات خسته‌کننده‌ای؛ اما چاره‌ی دیگری هم نبود. هزینه‌ها به قدری کمرشکن شده بود که مجبور شدم به تمام افرادی که در این دو سال حضورم توی دانشگاه اوکلند شناخته بودم بسپارم برایم دنبال کاری موقت باشند. ازشان خواهش کرده بودم به دوستانشان توی شهرهای دیگر مثل ولینگتون هم بگویند شاید برای تعطیلات تابستان آنجا هم کاری باشد.

دهم ژانویه سر کلاس فنا‌وری مکاترونیک یکی از بچه‌های نیوزیلندی از من پرسید که من دنبال کار می‌گشته‌ام؟ خوشحال شدم. اما دقیقاً آن چیزی نبود که توی ذهنم داشتم. مسابقات دوومیدانی معلولین جهان. مسابقات بین 21 تا 30 ژانویه تو کرایست‌چرچ بود. پرسیدم چه کاری هست؟

در واقع نظافت‌چی بودن در مسابقات جهانی شغلی نیست که خیلی شاخص باشد، ولی به هرحال کار بود و از قضا به دلیل بین‌المللی بودن دستمزد خوبی هم داشت. فقط باید اقامت کشور را میداشتم و کارت سلامت هم میگرفتم. زمانش هم خیلی مناسب بود.

نوزدهم ژانویه به تنهایی و برای اولین بار به کرایست‌چرچ رفتم. مسابقات در استادیوم ملکه الیزابت دوم بود. چند آزمایش برایم نوشتند که خیلی سریع انجام شد و چند تست ساده‌ی پزشکی هم داشت که گویا فقط قرار بود مشخص کند چشمهایم میبند و قلبم می‌زند!

کسانی به نام ارشدها آنجا بودند که قرار بود هماهنگی کارهای ما را به عهده داشته باشند.  به ارشدها معرفی شدم و لباس فرم که شامل یک تی‌شرت قرمزرنگ و شلوار کتان سفیدرنگ بود را تحویل گرفتم. همچنین کار با دستگاه کوچکی شبیه واکی تاکی را یادمان دادند. ارشدها با این دستگاه‌ها ما را پیدا می‌کردند. در یکی از کوچه‌های نزدیک پارک هاگلی یک مسافرخانه کوچک پیدا کردم و برای 10 شب اتاق گرفتم. شرایط چندان هیجان‌انگیزی نبود ولی با توجه به اینکه هزینه اقامت و ایاب و ذهاب و تغذیه به اضافه‌ی 500 دلار برای هر روز در پایان مسابقات پرداخت می‌شد، فکر کردن به آن آسان‌تر می‌شد.  

کار از ساعت 8 صبح شروع می‌شد. حدود 50 نفر بودیم. تا قبل از شروع رسمی که ساعت 10 بود باید کل محوطه را تمیز میکردیم که البته از نظر من تمیز بود. در طول روز و در زمان برگزاری مسابقات برای نظافت به جاهای مختلف فرستاده میشدم و هرکاری را با ارشدی که برای هر بخش معین شده بود هماهنگ میکردم. کل استادیوم رو به بیست قسمت تقسیم کرده بودند. ده قسمت روی سکوهای تماشاگران و ده قسمت پایین در میدان مسابقه. خوشبختانه من در میدان مسابقه مأمور بودم.

چند روز اول زیاد شلوغ نبود. هم مسابقات سرعت و هیجان کمتری داشت و هم تماشاگران کمتری می‌آمدند. حتی به دلیل خالی بودن جدول مسابقات در ساعات خاصی به ما استراحت داده می‌شد و می‌توانستیم نوشیدنی بخوریم و چرت کوتاهی بزنیم. بیشتر مسابقات را هم از نزدیک تماشا می‌کردیم. داشت از این کار خوشم می‌آمد. اما هرچه روزها گذشت و به پایان مسابقات نزدیک‌تر می‌شدیم، حساسیت بالاتر می‌رفت و کار ما هم به دلیل شلوغی بیشتر می‌شد.

بیست و ششم ژانویه بود. نزدیک ظهر مسابقه‌ی دو فینال 200 متر بانوان نابینا بود. شرکت‌کننده‌ها و مربیانشان حاضر شده بودند. من نزدیک خط شروع ایستاده بودم و در آن لحظه کاری نداشتم. هر کدام از شرکت‌کننده‌ها یک همراه داشتند تا از خط مسابقه خود خارج نشوند و زمین نخورند. مربی یکی از شرکت‌کننده‌ها که مرد سیاهپوستی بود به چیزی اعتراض داشت و با صدای بلند مطلبی را به داورها و برگزارکنندگان گوشزد می‌کرد. یکی از داورها که پیرمردی سفیدمو بود با نگرانی اطراف را نگاه می‌کرد که چشمش به من افتاد. به داور دیگری که کنارش بود اشاره‌ای کرد و سمت من دویدند. با کارتی که دستش بود به من اشاره‌ای کرد و گفت:

-         اسمت چیه پسر؟

با دودلی گفتم :

-         امید.

-         امید میتونی بدوی؟

-         بله؟ قربان!؟

-         منظورم اینه که از نظر جسمی سلامتی؟

-         من... بله... من...

-    ببین، همراهی که برای اون دونده‌ی کوبایی در نظر گرفتیم از خود دونده کوتاه‌تره. یه اشتباه فنی بوده ولی الآن زمانی برای جبرانش نداریم. مربیش قبول نمیکنه که دونده‌ش با این همراه بدوه چون میگه دست دونده‌ش کش میاد و تمرکزش به هم میخوره. من میخوام که تو با این دونده تا آخر خط بدوی.

-         من... من این کارو بلد نیستم آقا!

-    ببین پسر... آبرومون در خطره! کار خاصی لازم نیست بکنی. فقط با دستبند مخصوص دستهاتون به هم بسته میشه و کنارش میدوی. مراقب باش که جلوی پاش ندوی و سرعتت رو با اون میزون کن. مطمئنم میتونی با سرعت یک نابینا بدوی! همین!

و قبل از اینکه بتوانم حرف دیگری بزنم دستم را گرفت و برد جلو و به مربی کوبایی چیزی گفت و او هم مثل خریداری که در بازار برده فروشان افراد را زیر نظر گرفته است به من نگاهی انداخت. دستم را گرفت و کنار زن سیاه‌پوست قدبلند کشید. به شکل حیرت‌انگیزی هم‌قد بودیم. زن که نمی‌دانست در اطرافش چه خبر است کمی دستپاچه به نظر می‌رسید. موهای پرکلاغی که محکم پشت سرش دسته شده بودند پیشانی‌اش را بلندتر از حد معمول جلوه می‌دادند. روی بندیِ ستِ قرمز‌رنگِ آدیداسش شماره 1118 حک شده بود و پشت لباسش حروف o.durand دیده می‌شد. دندانهای سفید تضاد عجیبی با رنگ قهوه‌ای‌اش داشتند. چشمهایش بی‌رنگ و بی‌حالت بود. به بدن و خصوصاً پاهای عضلانی‌اش نگاهی انداختم و به دلیل اینکه شلوار و لباس کامل دارم نفس راحتی کشیدم. یکی از داورها کاور زردرنگی را دستم داد که کلمه‌ی GUIDE با حروف بزرگ مشکی رویش دیده می‌شد. مربی کنار خانم o آمد و دستی به پشتش زد.

خانم o داد زد:

-         Qué demonios están hacienda ؟

مربی‌اش کنار گوشش داد زد :

-         to do va a estar bien !

ملتمسانه به داور سفیدمو نگاهی انداختم:

-         من اسپانیایی بلد نیستم.

کنارم آمد و در حالی که سعی می‌کرد بین ازدحام و همهمه صدایش به گوش من برسد گفت:

-         با تو نیستن! لازم نیست زبونشو بفهمی! نفسهاتو باهاش میزون کن! حس کن که چطور میدوه!

و محکم زد به پشتم :

-         آبرومونو حفظ کن پسر!!!

یک نفر دیگر کنارمان آمد و دست چپ خانم o و دست راست من را گرفت چیزی شبیه دستکش را ابتدا وارد دست خانم o کرد و بعد دست من را هم داخل همان دستبند جا داد. دستبند طوری طراحی شده بود که خانم o می‌توانست در صورت لزوم دست من را بگیرد ولی پشت دست من به سمت دستش بود. وقتی کار دستبند تمام شد داور مطمئن شد که دستبند دستمان را اذیت نمیکند و سپس چشم‌بند سفید‌رنگی رو چشمان خانم o گذاشت و کنار رفت، خانم o دست آزادش را به سمت من آورد و سعی کرد سرم را لمس کند. قصد داشت مطمئن شود که قد من مناسب است.

-         Sólo tiene que ejecutar amigo fiel !

من که نمیدانستم موضوع چیست، تنها گفتم:

-         Okay !!!

تمام کسانی که داخل پیست بودند به جز ما هشت نفری –چهارنفر دونده، چهارنفر همراه- که قرار بود مسابقه دهیم عقب رفتند و سبدهایی که مخصوص وسایل اضافی دونده‌ها بود هم به بیرون برده شد. قلبم به شدت میزد و در آن هوای دلپذیر خیس عرق شده بودم. حس میکردم کل ورزشگاه به من نگاه می‌کنند و می‌دانند من یک غیرحرفه‌ای هستم و ممکن است هر آن خرابکاری کنم. صدایی از پشت سرمان شنیده شد و دونده‌ها حالت آماده به دو گرفتند. تمام حواسم به خانم o بود که زیر لب چیزی زمزمه میکرد و پره‌های بینیش به شدت باز و بسته می‌شدند. با صدای شلیک تپانچه شروع به دویدن کردم، هرچند دیوانه‌وار میدویدم اما در همان لحظات اولیه خانم o دستم را به شدت کشید:

-         jodido! Go!!

تنها میدانستم که دارد دعوایم می‌کند. هرچه نیرو داشتم به پاهایم منتقل کردم و همراهش شدم. بدن صیقلی‌اش مثل تندیس خیس شده‌ی آفرودیت زیر نور آفتاب می‌درخشید. دست راستم را با حرکتش تنظیم و بدنم را دقیقاً به موازات پاهایش تنظیم کردم. سرم به شدت می‌کوبید. احساس میکردم در جایی بین زمین و آسمان معلق شده‌ام.

-         si  ...

مثل اینکه از کارم خوشش آمده بود.

-         si camarada !!!

چیزی به خط پایان نمانده بود. خانم o محکم دستم را گرفت. برای لحظه‌ای حس کردم زمان متوقف شد. برگشتم و به صورتش خیره شدم. هیجان زائد‌الوصفی در چهره‌اش دیده می‌شد. انگار نور تمام اطراف زمین از او بود و نه از خورشید بالای سرمان! ناگهان تمام سروصداها و تصاویر اطراف محو شدند و تنها من و خانم o در فضایی لایتناهی حرکت می‌کردیم. دهان متناسب و لبهای خوش فرمش به لبخند زیبایی باز شد و به فضای بیرون پرتاب شدیم. از خط پایان گذشته بودیم و همه به سمت ما هجوم می‌آوردند. یک‌نفر دست خانم o را از دستبند بیرون کشید و دو سه نفر او را در آغوش گرفتند. خانم o بریده بریده و پشت سر هم داد میزد:

-         que? Resultar? Resultar?

و وقتی حرفها را شنید شروع کرد به بالا پائین پریدن. نای ایستادن نداشتم و روی زمین نشستم. سینه‌ام خس‌خس میکرد. به تابلویی که در خط پایان نصب شده بود نگاهی انداختم. رویش نوشته بود: Omara Durand . اول شده بودیم! انگار خودم قهرمان شده بودم. مشتهایم را گره کردم و فریادی کشیدم. خانم o به اطراف می‌چرخید و به مربی‌اش چیزی می‌گفت. مربی‌اش دستش را گرفت و سمت من آمد و با لهجه‌ی عجیب و غریبی گفت:

-         میخواد ببینه‌ت.

قبل از اینکه بتوانم حرفی بزنم. خانم o روی زمین زانو زد و با دستهایش سرم را پیدا کرد. توی صورتم فریاد کشید:

-         tenemos un ganador! Hijo!

خواستم کمی از جایم حرکت کنم که به عقب هلم داد و صورتم را توی دستهایش نگه داشت و با لبهایش، لبهایم را پیدا کرد... دوباره زمان متوقف شده بود... و قبل از اینکه به خود بیایم چند نفر که پرچم آبی و قرمز و سفید کوبا روی دوششان بود خانم o را با خودشان بردند.

اگرچه تمام چهار روز باقیمانده از مسابقات را دنبال خانم o گشتم، اما نتوانستم دوباره ببینمش. اما در واقع این تغییری در ماجرا ایجاد نمی‌کرد. من عاشق کرایست‌چرچ، دوومیدانی و تمام مردم کوبا هستم!




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
رها
پنجشنبه 2 آبان 1392 04:34 ب.ظ
مارتین ایدن رو خوندین ؟ مال جک لندنه
ثابت قدم و صبور باشین اولی که شما رو کشف کنه بعدیها دیگه صف میکشن .

پاسخ آقای خونه : خوندمش.
امیدوار باقی میمونم.
رها
دوشنبه 29 مهر 1392 08:08 ب.ظ
خوب به نظرم که سلیقه ها متفاوته . این داستان خیلی قشنگ بود ولی من اون قبلی های پر " جزئیات " رو بیشتر دوست داشتم . به قول خودتون ترجیح میدم روایت سینمایی نباشه . نه اینکه این باب دلم نبود ، اون یکی ها باب دل " تر " بودن .
شرایط روحی و شخصیتی جوون رو خیلی خوب توصیف کردین . درسته که توصیف " صحنه " کمتر از قبلی هاست ولی جوابگوی حد اقل کنجکاوی من خواننده هست . انتهاش رو هم دوست دارم اگر چه که حرکت دونده کمی اغراق به نظر میاد و حس میکنم یه در آغوش گرفتن کافی بود ولی در کل زیبا تمام شد .
هنوز به فکر کتاب نیستین ؟
پاسخ آقای خونه : دقیقاً ینکه سلیقه ها متفاوته. اغراق در صحنه دیگه. یه موقعیت اغراق آمیز ایجاد شده. نشده؟ قهرمانی جهان...
کتاب؟ صادقانه بگم تا به حال داستانهام رو برای مجلات متعددی فرستادم و دریغ از یه ایمیل خالی در جواب!
گلنار
دوشنبه 15 مهر 1392 10:57 ب.ظ
سلام
مدتیه وبلاگتونو میخونم. خیلی قشنگ بود آقای خونه. واقعا قشنگ بود.
پاسخ آقای خونه : سلام.
نظر لطف شماست.
مامان امی تیس و آترین
دوشنبه 1 مهر 1392 11:41 ق.ظ
وای معرکه بود خیلی عینی و جذاب
حتما این روش داستان نویسی رو ادامه بده
پاسخ آقای خونه : خوشحالم که خوشتون اومده.
چشم.
فریبا
چهارشنبه 27 شهریور 1392 09:58 ق.ظ
ممنون خیلی قشنگ بود و دوباره برای همسرم خواندمش و اونم خیلی خوشش امد. قلمتان همیشه توانا باشد.
پاسخ آقای خونه : نظر لطف شماست.
وقتی شما از یه داستانم تعریف میکنین خیلی خوشحال میشم.
آقای رگبار
سه شنبه 26 شهریور 1392 01:19 ب.ظ
عجب داستان متفاوتی . این قدر واقعی بود که انگار خاطره نوشته بودی . عالی بود . پایان بندیش رو هم دوست داشتم
پاسخ آقای خونه : ممنونم.
البته اغلب دوستان پایانش رو دوست نداشتن.
ولی این یه پایان‌بندی واقعی میتونه باشه.
سارا
سه شنبه 26 شهریور 1392 12:33 ق.ظ
از خط اولش واقعا کشش داشت و من رو همراه خودش کرد.
خارجوی هم که می نویسید.

پایان دلخواه ! تری رو دلم می خواست.
پاسخ آقای خونه : ممنون.
تجربه‌ی تازه‌ای بود.
یه نفر دیگه هم اینو گفته بود. ولی چیزی که تو ذهنم بود اینیه که نوشتم.
ساحل
شنبه 23 شهریور 1392 01:52 ب.ظ
دنبال پایان خیلی بهتری میگشتم
پاسخ آقای خونه : دیگه شرمنده! حد وسعم همینقدره!
شهاب
پنجشنبه 21 شهریور 1392 01:07 ب.ظ
این رو یه جای دیگه خوندم که ننوشته بود داستانه . بعد دیدم یه سری چیزاش غیر منطقیه :دی بعد رفتم دیدم این خانم اصلا دو رده T11 نیست و در رده T13 هست واصلا نمیتونه درست باشه. بعد بیشتر سرچیدم دیدم این یک داستانه . تبریک میگم از بین همه قهرمانان 2011 این خانمه از هم بهتر بود :)).
به هر حال جالب بود
پاسخ آقای خونه : خب... ممنونم که اینقدر توجه نشون دادین.
خانم دوراند در واقع اصلاً نابینا نیست و تنها ورزشکاری هست معلول در رشته دوومیدانی. البته افراد زیادی داستانهای منو نمیخونن ولی من دیگه نمیتونستم بیش از حد واقعیش کنم. محدودیتهایی وجود داره. گمونم خودتون بهتر از من بدونین.
سیمرغ
یکشنبه 17 شهریور 1392 09:18 ق.ظ
سلام
ما بی پولیم چرا اسم اون شهرها رو خراب می کنی برادر من

پاسخ آقای خونه : واقعیتی هستش...
با معذرت از تمام دوستان فهیم، دست و دلباز، پشت کرده به مال دنیا و مهمان‌نواز مشهدی و اصفهانی...
آنا آریان
شنبه 16 شهریور 1392 03:18 ب.ظ
عالی بود. عالی.
پاسخ آقای خونه : ممنونم.
سیمرغ
شنبه 16 شهریور 1392 01:40 ب.ظ
سلام
بنده از همین تریبون اعلام می کنم که پلو ملویی در کار برگشت ما نیست

انشاءالله آخر هفته آینده، حالا واسه خداحافظی طلب حلالیت میرسیم خدمتتون
پاسخ آقای خونه : سلام.
مشهدی نیستین شما احیاناً؟
شاید هم اصفهانی هستین؟
sahar
شنبه 16 شهریور 1392 10:03 ق.ظ
خیلی قشنگ و متفاوت بود .
واقعا انگار از زبان کسی نقل شده که این شرایط رو تجربه کرد .
موفق باشید .
پاسخ آقای خونه : ممنونم.
نسبت به داستان‌های قبلیم، تجربه‌ی یک شرایط متفاوت بود. هم در شخصیت‌پردازی و هم در اجرای سبک.
یلدا
پنجشنبه 14 شهریور 1392 02:19 ب.ظ
یک بار داستان و خوندم بعدش یک نفسی گرفتم مجدد خوندم . واقعا موضوعش سوپرایز بود . یک داستان روون که از بازگو کردن همه ی جزئیات فاکتور گرفته شده بود .کلی نکات جدید هم از این داستان یادگرفتم .
خیلی دوست داشتم این داستانو
پاسخ آقای خونه : به نوعی هم کلی‌گویی بود و هم تکیه بر بعضی مسائل ریز روحی.
فکر کنم مهم‌ترین وجهش همون جذاب و غافلگیرکننده‌ بودن موضوع بود.
ممنون که وقت گذاشتین و خوندین.
آرام
پنجشنبه 14 شهریور 1392 02:03 ق.ظ
خیلی قشنگ بود. موضوعش هم خیلی جالب و جدید بود . چطور همچین موضوعی به فکرتون رسید؟
پاسخ آقای خونه : ممنونم.
داشتم مسابقات دوومیدانی جهانی رو میدیدم. یه همچین تصویری به چشمم خورد.
یلدا
چهارشنبه 13 شهریور 1392 11:09 ب.ظ
کامنت من کجاس پس؟
پاسخ آقای خونه : کامنتی از شما نرسید...
یاس
چهارشنبه 13 شهریور 1392 04:01 ب.ظ
خوب واقعا از این داستان خوشم اومد. اینقدر این داستان متفاوت بود که باورم نمیشد خودتون نوشته باشین. وسطاش هم که می خوندم هی گفتم چقدر روونه این نوشته. بعد گفتم واقعا چه فرقی با نوشته های آقای خونه داره که خوشم اومده؟ و جواب دادم که اون صحنه پردازی های خیلی خیلی ریز رو نداره و داستان سریع تر پیش میره. البته این صرفا نظر من بود. آقا کلا خوشم اومد. خیلی خوب بود دیگه.
پاسخ آقای خونه : این شکل سینمایی یه روایت بدون توجه به نماهای بیرونی بود. فرض کنین یه فیلمنامه که توصیه فضاها در قسمت متن درج نمیشه و جای مخصوص به خودشو داره. اینم شکلی از تعریف داستانه. خواننده کمتر خسته میشه و تمام توجهش معطوف به شخصیت میمونه.
خوشحالم که خوشتون اومده.
فقط من!
چهارشنبه 13 شهریور 1392 02:44 ب.ظ
هیدرا نوشت : بازم از اطلاعاتتون لذت بردم ... از چند و چون برگزاری مسابقات و از بیان ریزه کاریایی که در تصویر فضا داشتین... بی تجربگی و هیجان پرتاب شدن به موقعیت ناخواسته رو کاملا درک کردم. در حقیقت باید یه مشاور مهاجرت و یه مشاور برگزاری مسابقات ، اونم از نوع معلولین کمکمتون میکردن برای ایجاد فضا .
اما خط آخر که برای شخصیت اول اتفاق افتاد یه روند احساسی کاملا منطقی بود برای ایرونیای احساسی ، و احترام و تقدیر ندیده ! ... خیلی عالی بود اون جمله ی اخر .
گشت ارشاد نوشت : امید خان نگاه دقیق به صورت یه خانم ؟!! توصیف بدن تندیس مانند یک زن ؟؟ بیان رفتار خاک بر سری تندیس خانم ؟!!!!
شما ترم چندی؟ کی برمیگردی ایران ؟ خانواده ات در جریانن ؟ اصلا آخر مسابقات با شناسنامه بیاین اینجا یه فکری براتون بکنیم !
فیلم فارسی نوشت : شکست عشقی آدم رو بیچاره میکنه ... همه ی معشوقا بی وفان
ورزش نوشت : دفعه دیگه خودتون تو مسابقات دو شرکت کنید !
ترجمه نوشت : کار در وبلاگ بود این پست ؟
پاسخ آقای خونه : ممنونم. یه مقدار تهیه این اطلاعات زمان‌بر بود خدایی.
و... ای بابا. چیکار دارین به جوان مردم؟
یه جوان گمنام در خارج از کشور... بذارین زندگی‌شو بکنه.
به سه جمله‌ی آخر هم شدیداً موافقم!
عطیه
چهارشنبه 13 شهریور 1392 02:26 ب.ظ
ممنون میشم تکراری ها رو حذف کنید..
پاسخ آقای خونه : نمیشه.
میشه؟
عطیه
چهارشنبه 13 شهریور 1392 02:24 ب.ظ
آخ! اون کامنت قبلی یه تکراری نبود!
نوشته بودم که :
معلومه که تعجب کردم. اولش فکر کردم خاطره است. بعدش که کمی خوندم فکر کردم معرفی کتابه... بعدش که به آخراش رسیدم حدس زدم داستانه و دیگه آخر پست وقتی دسته بندی موضوعی رو دیدم مطمئن شدم داستان نوشته ی خودتونه.
پاسخ آقای خونه : اونو که تائیدش کردم بابا!
عطیه
چهارشنبه 13 شهریور 1392 02:16 ب.ظ
چرا کامنتهای من تکرار میشن؟ !!! من که فقط یه بار دگمه ی ارسال رو میزنم؟!!!!
پاسخ آقای خونه : خودمم نمیدونم.
خواستم یکی رو حذف کنم، ترسیدم دعوام کنین!
عطیه
چهارشنبه 13 شهریور 1392 02:15 ب.ظ
خوب معلومه که تعجب کردم. اولش فکر کردم خاطره است. بعدش فکر کردم گزیده ای از یه کتابه... کم کم که به آخرای داستان نزدیک شدم حدس زدم که احتمالا داستانه و در آخر وقتی چشمم به دسته بندی پست - دلم داستان میخواهد- افتاد دیگه مطمئن شدم... کلی هم از اینکه شما اینقدر زبان دانید و اسپانیولی بلدید حسودیم قلقلک شد...
پاسخ آقای خونه : اولاً خدا پدر گوگل ترنسلیتر رو بیامرزه! اسپانیولیم کجا بود خانم؟
درثانی من سعی کرده بودم خواننده‌هام رو متعجب کنم. برای این داستان تنها یک تصویر توی ذهنم داشتم و برای تهیه‌ی مصالحش -که همین اطلاعات موجود در داستان باشه- مجبور شدم حدود یه ساعتی تو اینترنت گشت و گذار کنم.
عطیه
چهارشنبه 13 شهریور 1392 02:04 ب.ظ
چقدر این داستان رو دوست داشتم. داستان خارجکی تون بیشتر از ایرونی ها به من یکی چسبید...
به نظرم سوژه و نحوه پردازشش خیلی جالب و جدید بود...
تازه شم! گوگل کلی حس فضولی م رو پاسخ داد و معنی اون جمله های اسپانیولی رو فهمیدم...
پاسخ آقای خونه : نظر لطف شماست. یعنی اصلاً‌باعث تعجبتون نشد این داستان؟؟؟
دارم رو پردازشهای جدید، سبکهای جدید، خط سیرهای جدید و روشهای نو کار میکنم.
خوشحالم که رفتین و ترجمه کردین. چون بدون اون جملات یه چیزی از داستان گم میشه.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.