تبلیغات
من و گلدونه خانوم - انعکاس
زندگی ...

انعکاس

نویسنده :آقای خونه
تاریخ:دوشنبه 11 شهریور 1392-06:49 ق.ظ

سرخی دلگیر غروب کم کم شهر را پر میکرد، اما خورشید خشمگین تیرماهی هنوز لجوجانه هوا را داغ نگه داشته بود. درختان بلند و درهم تنیده‌ی داخل پارک هوای دوگانه‌ای را ایجاد کرده بودند. مرد بلندقد و لاغراندامی در کنار زن جوانی که شال قهوه‌ای و مانتوی نخی کرم‌رنگ داشت منتظر خلوت شدن خیابان بودند تا از عرض آن رد شوند. مرد جوان در آخرین لحظه سعی کرد دست زن را بگیرد تا با هم از خیابان رد شوند اما زن سرخوشانه دستش را کشید و چند قدم آخر را دوید تا به پیاده روی جلوی پارک برسد. این تلاش زن باعث شد تعدادی از اتوموبیلها که با سرعت زیادی در حال تردد بودند برایش بوق بزنند. مرد در حالی که کیف زنانه‌ی مشکی رنگ را در دستش می‌فشرد چند قدم آخر را با احتیاط طی کرد. روی پیشانیش دانه های ریز عرق دیده میشد.

-          همیشه همینطور کندی!

-          میشه لااقل وسط خیابون از این مسخره بازیا در نیاری؟

-          چشم آقای رئیس!!

بیرون پارک زیاد شلوغ نبود ولی هر لحظه تعداد کسانی که وارد محوطه می شدند بیشتر می شد. کنار در ورودی چند نفر برای عکس گرفتن با شمایل مرد لوتی که استکان چای دستش بود جمع شده بودند. چند نفر هم بی‌هدف کنارشان ایستاده بودند و راه را بند آورده بودند. سمت شیبدار در ورودی که مخصوص وسایل چرخدار بود بعد از عبور پیرزن سبد خرید به دستی خالی شد. مرد جوان هنوز منتظر بود تا جلوی در خلوت شود، اما زن دستش را کشید و گفت بیا از اینجا. مرد سکندری خورد و پایش به دیوار کشیده شد. داخل پارک شلوغ تر هم بود و افراد زیادی مشغول پیاده روی بودند. صندلی های جلو در پر بود، اما کمی آنطرف تر سمت چپ در ورودی یک صندلی خالی دیده می شد. روی صندلی که نشستند صدای بچه هایی که در محوطه‌ی بازی مشغول سرسره‌بازی بودند توجه زن جوان را جلب کرد.

-          بریم زمین بازی؟

مرد که داشت شلوار خاکی شده‌اش را می‌تکاند گفت:

-          تازه نشستیم هنوز.

-          خوب اونجا میشینیم.

-          حالا بذار یه خرده همینجا باشیم.

زن پاهایش را روی هم انداخت و به اطراف نگاه کرد. چند پیرمرد آرام و باوقار رد می‌شدند، به قدری جدی حرف می‌زدند که به نظر می‌رسید در جلسه‌ی مهمی هستند. پسربچه‌ای دست مادرش را می‌کشید و در مورد چیزی غر میزد. زن برگشت و به مرد نگاهی انداخت که خیابان شلوغ را زیر نظر گرفته بود. زن دستش را روی پای مرد جوان گذاشت و گفت:

-          امروز چطور گذشت؟ اوضاع شرکت خوبه؟

مرد که همچنان خیابان را نگاه میکرد گفت:

-          ای... میخواستی چطور باشه؟ مثل همیشه. تکراری...

دو پسر جوان از جلویشان رد می شدند. یکی شلوارک زرشکی و تیشرت حلقه آستین صورتی رنگ به تن داشت. دیگری شلوار گرمکن مشکی رنگ و بلوز سفیدی پوشیده بود. زن به پسر شلوارک‌پوش نگاهی کرد. دو پسر سرشان را نزدیک هم بردند و در حالی که به زن جوان نگاه میکردند چیزی گفتند و با صدای بلند خندیدند.

-          میشه بپرسم چرا چشمت اینطور تو پرو پاچه‌ی مردمه؟

-          من؟ به کی؟

-          لابد من بودم که اینطور به پسره خیره شده بودم که میخواستن با چشاشون بخورنم؟

-          من خیره نشده بودم. فقط میخواستم ببینم خالکوبی روی بازوش چیه.

-          تو فضولی؟ جای دیگه ای نیست نگاه کنی؟

زن پایش را از روی هم برداشت و صاف نشست.

-          صداتو بیار پایین. فقط از رو کنجکاوی بود!

-          اگه خیلی کنجکاوی تا دیر نشده بدو برو از خودش بپرس خالکوبیش چیه؟

-          یعنی چی این حرف؟ یه بحث مسخره رو اینقدر بزرگش نکن.

و با دلخوری کیفش را روی نیمکت گذاشت و به روبرو خیره شد. با انگشتش سگک بند کیف را میکشید.

-          به جای اینکه به اونا گیر بده که به زنش نگاه میکنن، فقط بلده پاچه ی منو بگیره.

مرد دوباره رویش را برگرداند و تماشای خیابان را از سر گرفت. زن انگار که با خودش حرف می‌زد:

-          مثلاً پا شدیم اومدیم بیرون یه هوایی بخوریم... مردم هم تفریح میکنن، ما هم تفریح میکنیم! همیشه یا خسته‌س یا یه کاری داره. یه بارم که میاد اینطوری!

-          خیلی خب، بسه دیگه!

سگک بند کیف از فشار انگشت زن کنده شد و روی زمین افتاد. مرد چند لحظه ای به زمین نگاه کرد، خم شد و سگک را برداشت و گفت:

-          این کنده شده بندش دیگه سرجاش نمیمونه!

زن سگک را از مرد گرفت و با شدت رو کیف که کنارش بود انداخت. سگک از روی کیف سر خورد و دوباره افتاد روی زمین. چند لحظه دیگر به سکوت گذاشت.  

-          خب... منظوری نداشتم. معذرت میخوام! 

زن جوابی نداد. چانه اش خیلی نرم میلرزید. مرد دستش را روی دست زن گذاشت:

-          گفتم که معذرت میخوام... ببخشین دیگه!

زن باز هم حرفی نزد و تنها سری تکان داد و رویش را برگرداند. مرد همچنان که رو به زن نشسته بود گفت:

-          میخوای بریم سوار تاب بشی؟

زن کیفش را از روی نیمکت برداشت و روی پایش گذاشت:

-          نه. حوصله شو ندارم.

-          خوبه که. دیگه خیلی شلوغ میشه، نوبت بهمون نمیرسه.

زن جوابی نداد. دست راستش را روی گونه‌اش گذاشت و بعد روی بازویش کشید.

-          بریم یه چیزی بخوریم؟

-          واسه‌ت ساندویچ کره پنیر درست کردم.

و کیفش را باز کرد و بعد از کمی جستجو نایلون ساندویچ را بیرون کشید. مرد ساندویچ را از داخل پلاستیک بیرون کشید و در حالی که به آن گاز میزد گفت:

-          پس خودت چی؟

-          من اشتها ندارم.

مرد به پشتی نیمکت تکیه داد و با دستی که خالی بود به فضای جلویش اشاره کرد، انگار به فرد خاصی اشاره داشت:

-          تو رو خدا ببین مردم چه حوصله ای دارن، تو هوای به این گرمی میدون!

-          اومدن پارک ورزش دیگه.

-          این چه ورزشیه... اینطوری آدم فقط هلاک میشه.

-          خوبه که همه ی مردم مثل تو پخمه و تنبل نیستن!

مرد نگاهی به زن انداخت اما چیزی نگفت و تنها یه گاز دیگر به ساندویچ زد. زن به روبرو خیره شد و گهگاه رد شدن آدمها را نگاه میکرد. مرد در سکوت آخرین تکه‌ی ساندویچش را هم خورد و پلاستیک آن را مچاله کرد و کنارش روی صندلی گذاشت. کمی به زن نزدیک‌تر شد و دستش را روی دست زن گذاشت. زن توجه خاصی به مرد نکرد. فقط گفت:

-          یادته هروقت میومدیم پارک اول میبردیم کلی تابم میدادی؟

-          گفتم که بریم سوار تب شو!

-          اینقدر رو تاب میموندم تا نگهبان میومد و میگفت که خانم از تاب بچه‌ها پیاده شو!

-          میخوای الآنم بریم؟

زن شانه‌ای بالا انداخت و چیزی نگفت. مرد دستش را از روی دست زن برداشت و دوباره به خیابان خیره شد. زیر لب چیزی میگفت که درست شنیده نمیشد. زن به صورت مرد نگاهی انداخت. اما حرفی نزد. پسری که روی دستش خالکوبی داشت دوباره از جلویشان رد شد. موقع رد شدن به زن جوان خیره شده بود. زن سرش را پایین انداخت. مرد از جایش بلند شد.

-          بریم.

زن حرفی نزد و فقط خودش را با کیفش سرگرم کرد. انگار داشت وسایل داخل کیفش را جابه‌جا میکرد. در آخر پلاستیک را از روی صندلی برداشت و داخل کیفش گذاشت. سگک شکسته کیف را هم از روی زمین برداشت و توی دستش نگه داشت. از جایش بلند شد. بند را داخل کیف انداخت و کیف را زیر بغلش زد. سرش را بالا گرفت و بینی‌اش را بالا کشید. چندبار پلک زد و نفس عمیقی کشید. مرد راه افتاد و زن هم دنبالش رفت. کمی عقب‌تر از مرد بود. صدای خنده‌ی زن و مرد جوانی که از روبرو می‌آمدند توجهش را جلب کرد. زن دستش رو توی بازوی مرد انداخته بود. مرد سرش را نزدیک گوش زن آورده بود و چیزی تعریف میکرد و هردو میخندیدند. نزدیکشان که رسیدند راهشان را کج نکردند و زن جوان مجبور شد کمی فاصله بگیرد تا از بین او و مرد جوان رد شوند.

جمعیت داخل پارک لحظه به لحظه بیشتر می شدند. هنوز جلو در ورودی شلوغ بود. این بار زن منتظر شد تا جلوی در خلوت شود و پشت سر مرد از پارک خارج شد.  هوا رو به تاریکی میرفت. چراغ‌های داخل پارک روشن می‌شدند.  




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
رها
دوشنبه 29 مهر 1392 07:52 ب.ظ
مثل همیشه ، تفاوت بین سیب و پرتقال !
هر دو خوبن و هر دو در واقع بی عیب ، فقط دو مزۀ متفاوت دارن که باعث اختلاف میشه .
قشنگ ماجرا اینجاست که شما همونطور که قبلاً گفتم استاد طراحی با کمترین خطوط هستین . من اگه میخواستم چنین تفاوتی رو نشون بدم باید برای شخصیت هر کدوم لاقل ده بیست خط شرح میدادم ولی شما با دو سه تا دیالوگ کوتاه طرف رو " طراحی " میکنین . دست مریزاد. لذت بردم مثل همیشه.
پاسخ آقای خونه : ولی یه خورده تکراری بود. اینو خودم هم قبول داشتم.
به هر حال ممنون.
ساحل
شنبه 23 شهریور 1392 01:01 ب.ظ
این اتفاقا زیاد میافته فقط کافیه رسیدم خونه مرده خوب از دل زنش بیرون بیاره
یعنی بلد باشه
بیشتر ادم یاد این می افته که اینا از دو نسلن که سلایقشن فرق میکنه
sahar
یکشنبه 17 شهریور 1392 10:17 ق.ظ
اونی که آواز نکته دانی منو به گوشت رسونده اغراق کرده .
من کلا از داستان هات اون داستان بالایی رو خوندم و این داستان رو
بالایی سوژه ش خاص و جالب بود و خوشم اومد . جدید بود یجورایی .
هرچند اغراق آمیز بود و کسی که اولین بار همیار یک دونده میشه امکان اول شدنش خیلی بعیده
اما مجموعا خوب بود
این یکی سوژه تکراری و کسل کننده ای داشت .
همون داستان همیشگی طلاق پنهان بدون یک راه حل درست و هوشمندانه
بدون تلاش برای بهبود وضعیت
اینکه تن میدیم به یک زندگی بدون عشق
ازین داستان خوشم نیومد .
شرمنده دیگه
چون نظر صریح و بی پرده م رو خواستی نظر دادم .
پاسخ آقای خونه : ایده‌ی آخری واقعاً نو بود. خودم دوست داشتم. اما خوب تازه‌کار بودنش نمیتونه زیاد به بردن مسابقه ربط داشته باشه. دونده‌ی اصلی حرفه‌ای بوده و این فقط راه رو مشخص میکرده. تو ذهن من چنین چیزی بود.
اما در مورد انعکاس سوژه رو قبول دارم تکراری بود ولی راه‌حل هوشمندانه‌ای از نظر من وجود نداره که بشه مثلاً تو ده خط داستان گنجوندش مگر شعارهایی که تو تی‌وی و از زبان کارشناسا میشنویم...

به هرحال ممنونم.
عطیه
چهارشنبه 13 شهریور 1392 07:51 ق.ظ
محاوره ای نوشتم دیگه!
ولی از تذکرتون ممنون...
پاسخ آقای خونه : خواهش میشه...
اساعه‌ی ادب کردم...
منو شطرنجی کنین! ( دوستی تذکر دادن اسائه‌ درسته)
عطیه
سه شنبه 12 شهریور 1392 05:18 ب.ظ
سلام... یه روز مرخصی بودم و بعدش کلی کارای تلمبار شده... عذاب وجدان اجازه نداد با اون حجم کار بیام نت!!!
و اما داستان... مثل همیشه روایتی روون و کاملا قابل تصور. دیالوگ هایی که تو روزمرگی های زندگی گاهی باهاش همراه میشی... خصوصا وقتی یکی از طرفین وارد غار تنهایی ش شده باشه و طرف دیگه از راه درستش برای بیرون اومدن اون یکی تلاش نکنه...
فقط به نظرم نمیشه با اطمیان گفت که دیگه همو دوست ندارن...
پاسخ آقای خونه : سلام.
خانم رئیس؟؟؟ تلمبار (تلنبار)؟؟؟ خدا پدر وجدان رو بیامرزه!
البته که نمیشه با اطمینان گفت. حتی خودشون هم هنوز مطمئن نیستن، فقط میدونن سدهایی شکسته شده، آبهایی ریخته شده.
گاهی حجم این اتفاقات که زیاد میشه ادامه راه غیر ممکن میشه در حالی که بقیه میگن: اههه؛ اینا که خیلی با هم خوب بودن.
آقای رگبار
سه شنبه 12 شهریور 1392 03:51 ب.ظ
آقای خونه از سر بازی وبلاگی با شما آشنا شدم و باید بهت بگم که خیلی به نظرم خوب می نویسی . ما که مشتری شدیم و چند روزی هست که مرتب می خونمت . موفق باشی
پاسخ آقای خونه : نظر لطف شماست.
باعث افتخاره کسی که خودش یه وبلاگ پربیننده و پرمشتری داره مطالب من رو "خوب" بدونه.
امیدوارم دلزده نشین و تا آخر همین نظر رو داشته باشین.
همچنین.
سارا
سه شنبه 12 شهریور 1392 03:07 ب.ظ
به عنوان یک خواننده داستان، میگم:
وقتی من منظور شما رو نگرفته باشم، یا یه جای کار نویسنده برای تصویر سازی ایراد داره یا خواننده خیلی گیجه. درسته؟ مورد دوم که نمیتونه باشه!!! در مورد بحث ما!

الان شما توی کامنت نوشتید گریه کرده، من فهمیدم گریه کرده! وگرنه قبلا نفهمیده بودم... پس معلوم شد مشکل من از کجا آب میخوره!


نه صبرم تموم نشده. تازه فهمیدم با شما چطوری باید بود! ... جدای از شوخی، داستان خوبی بود. به خصوص که نتونستم کسی رو مقصر بدونم.

پاسخ آقای خونه : راستش این اولین داستان من با سبک جدیده که هیچکس تفاوتی نسبت با قبلی ها حس نکرده! رو شروع روایت، خط سیر، میانه و پایانش برنامه ریزی کردم. البته من در مورد دیالوگها مثل نمایشنامه نویسی عمل میکنم و فرض رو بر این میذارم که خواننده م همون درکی از داستان و شخصیتها داره که منم دارم که البته درست نیست. سر داستانهای دیگه هم مشکل اینطوری داشتم. به عنوان مثال تو این شرایط که دیالوگ لوپ میشه بین افراد دیدگاه ساده اینه که بنویسم:
مرد:
بریم یه چیزی بخوریم؟
زن:
برات ساندویچ آوردم.
ولی خب... من زود حوصله م سر میره. میدونین که؟
ولی جدی میگم. این داستان المان زیاد داره. هیچکدوم هم اتفاقی نیستن. مثل همین با دست به گونه مالیدن. یک یا دو بار دیگه بخونینش...

خداروشکر!
سارا
سه شنبه 12 شهریور 1392 02:36 ب.ظ
چرا منم مثل یاس، پارک ملت به ذهنم اومد؟
اونجا رو تصویر کردیده بودید؟


پاسخ آقای خونه : فکر نمیکردم شما هم با پارک ملت اخت باشین.
من باید تو ذهنم جایی برم که توش داستانم اتفاق بیفته دیگه...
سارا
سه شنبه 12 شهریور 1392 02:33 ب.ظ
معملها برای شاگرداشون صبورند. ولی شاگرد داریم تا شاگرد! ..
انتظار ندارید که جزئیات رو بررسی نکنم! :
"تازه نشستیم هنوز" .. برای وبلاگ نویسی خوبه.
"هنوز تازه نشستیم".


"زن جوابی نداد. دست راستش را روی گونه‌اش گذاشت و بعد روی بازویش کشید".
اول که خوندم فکر کردم، خانومه دست به گونه خودش کشیده و راجع به جمله قبلی مرد (شلوغ نبودن تاب) فکر میکنه. با خوندن "بریم یه چیزی بخوریم" هم هنوز توی اشتباه بودم که خانومه پیشنهاد دهنده است. و بعدش فهمیدم آقاهه گفته. فکر کنم اگه یک ویرگول بذارید بعد از "جوابی نداد"، برای خواننده چنین اشتباهی رخ نخواهد داد.


خوب بود. کلی ایده عکاسی داد موقع خوندن جزئیات داستان.
پاسخ آقای خونه : الان یعنی پای من صبرتون تموم شده؟
خب میشه فرق این "هنوز تازه نشستیم" رو با "تازه نشستیم هنوز" بگین؟ متوجهش نشدم.
خانومه دست به گونه‌ش میکشه دیگه، پس کی میکشه؟ داره اشکشو پاک میکنه استاد... اینجا هم متوجه نشدم ایراد کار کجاست؟

از این به بعد بابت ایده‌ی عکاسی حق‌الزحمه میگیریم! تازه حق کپی‌رایت هم داره.
فقط من!
سه شنبه 12 شهریور 1392 12:20 ب.ظ
غم انگیز و تلخ اما مکرر !
پاسخ آقای خونه : دلزده و تنها در جمع!
یلدا
دوشنبه 11 شهریور 1392 11:23 ب.ظ
عجب داستانی ... مثله یک تیکه از واقعیت ...چه نکات ظریفی توش هست اونجایی که سرش غر میزنه و بعد عذر خواهی ...سکوت زن در برگشت و...
خیلی عالی بود
پاسخ آقای خونه : خوشحالم که خوشتون اومده.
ممنونم.
فریبا
دوشنبه 11 شهریور 1392 11:11 ب.ظ
داستان زیبایی بود. همان چیزهایی که در بین زوج ها به مراتب دیده میشود. غم انگیز است و متاثر کننده. بخصوص همان پشت سر همسر راه رفتن و بهتر است ادامه ندهم چون خودم بیشتر متاثر میشوم از این یادآوری ها. موفق باشید.
پاسخ آقای خونه : ممنوم از لطف شما.
خیلی سعی کردم این داستان جامع الطرفین باشه و قضاوت نکنه و در ولقع مشکلات هردو طرف رو نشون بده. امیدوارم تلنگری باشه.
یاس
دوشنبه 11 شهریور 1392 11:21 ق.ظ
در واقع آره. اما به نظرم زن شروع کننده این سیکل معیوبه. می تونست شیوه دیگه ای رو پیش بگیره تا مرد هم چنین رفتاری رو نشون نده.
پاسخ آقای خونه : اینم نظری هستش.
ممنونم که خوندین و نظر دادین.
یاس
دوشنبه 11 شهریور 1392 11:18 ق.ظ
قشنگ بود. مثل همیشه اینقدر خوب تصویر سازی کرده بودین که احساس کردم الان پارک ملت هستم و دارم این صحنه رو از نزدیک می بینم.
با وجود که زن قصه گریه کرد اما من دلم برای مرد قصه سوخت. برخوردهای زن آزار دهنده بود.
پاسخ آقای خونه : در واقع هر دو مقصرن. هرکدوم به اندازه‌ی خودشون. اصول رو فراموش کردن.
فقط دارن کنار هم روزگار میگذرونن.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.