تبلیغات
من و گلدونه خانوم - ادامه‌ی بازی وبلاگی
زندگی ...

ادامه‌ی بازی وبلاگی

نویسنده :آقای خونه
تاریخ:چهارشنبه 6 شهریور 1392-04:41 ق.ظ

برای ادامه‌ی بازی وبلاگی در مورد سه بلاگ دیگه می‌نویسم. اگرچه هیچکدوم از این عزیزان مستقیم از کسی نخواستن نقدشون کنه و کلی گفتن "هرکسی دوست داره"، من هم خودمو جزء‌ اون هرکسی دونستم!
سعی کردم مقداری شوخی -برای بیرون اومدن از حالت خشکی- چاشنی حرفام کنم. البته با عنایت اینکه این سه دوست عزیز و روحیاتشون رو میشناسم و اینکه از من دلگیر نمیشن.


وبلاگ بعد از سی
خانم یلدا از قدیمی‌های وبلاگ‌نویسی فارسی هستن. غیر از این سالهایی که می‌نویسن تا جایی که میدونم سالها هم فقط خواننده بودن و از یه جایی به بعد به اصرار دوستان تصمیم میگیرن بلاگ بزنن (بیشتر قبول نکردن ایشون هم مال این بوده که قصد ادامه تحصیل داشتن فکر بدی نکنین). جدای از شوخی... این یه وبلاگ روزمره‌نویسی هستش. ایشون اغلب از دغدغه‌هاشون راجع به خانواده و زندگی‌شون می‌نویسن. برای بعضی مطالب هم استفاده‌ی خوبی از عکس دارن. اگرچه ایشون هم مثل من گویا علاقه‌ای به استفاده از عکس تو خود متن ندارن و تو ادامه مطلب عکس میذارن یا لینک میدن. یه بخش خوب دیگه‌ی وبلاگ ایشون هم "پیشنهاد روز" هست که یه آهنگ توش معرفی میکنن. خیلی خوبه ولی لطفاً‌ آهنگهای فارسی‌شو بیشتر کنین! ماهایی که ترکی بلد نیستیم گناهی نکردیم به خدا! از رنگ وبلاگشون خوشم میاد. اون قالب قبلی که داشتن خیلی برام نوستالژی شده بود و هنوزم به یادش هستم ولی همین هم داره تبدیل به یه تداعی ذهنی میشه. یه بخش داشتن که دستپختشون میذاشتن که اونم کمرنگ شده. من که به دیدن عکسهاش قانع بودم! یه چیز دیگه هم ایشون ازش کم نوشته تجربه‌ی تحصیل ایشون در زمان فعلی هست. شاید نوشتن ایشون از موفقیتی که دارن به دست میارن برای خیلی از ماها تلنگری باشه که بهانه میاریم،‌ کار؛ زندگی؛ بچه‌ها؛‌ فرصتی ندارم و ...
ایشون نمونه‌ی کاملی از کسی هستن که ناملایمات رو تبدیل به فرصت و شانس میکنن و خودساخته هستن.
یه تکنیکی هست به اسم نوک کوه یخ نویسی. میگن مبدعش همینگوی هست. تو این روش نویسنده فقط یه قسمتی از داستان رو نشون ما میده و بقیه لایه‌های داستان مخفیه که منجر به جریان سیال ذهن خواننده میشه. درست مثل کوه‌های یخ شناور تو قطب که فقط اون قسمت بیرون مونده از آبشون دیده میشه ولی یه حجم عظیمیش در واقع اون پائین و زیر‌آبه. این تنها ایرادی هست که میتونم به نوشته‌های خانم یلدا بگیرم. یعنی اغلب چیزی تو ذهن ایشون هست که فقط میان و از نوک کوه یخش می‌نویسن. تخیل خواننده‌هاشون خیلی درگیر میشه.
براشون آرزوی موفقیت میکنم و امیدوارم همیشه بنویسن.


وبلاگ بیا دنیا بسازیم

یکی از مطالب جالب در مورد بعضی بچه‌های بلاگر شکسته‌نفسی هست که دارن. این مورد هم درباره‌ی نویسنده‌ی این بلاگ و هم نویسنده‌ی بعدی که در موردش حرف خواهم زد صدق میکنه. خانم سارا میگه وبلاگش روزمره‌نویسی هست و الزاماً اطلاعات کسی رو بالا نمیبره. این در حالی هست که مطالب MBTI و TA توسط ایشون فقط به عنوان یه زنگ تفریح مطرح شدن. مثلاً اگه ایشون خودشون وقت و حوصله می‌داشتن می‌شد همینها رو در پستهای جامع و کامل گفت که کلی خواننده پیدا می‌کرد. خانم سارا هم استاد هستن و فیزیک تدریس میکنن. حکایت معلم گفتن به ایشون هم شبیه کارمند گفتن به خانم عطیه هستش. ( بابا ای شکسته‌نفس‌ها) ضمناً ایشون به صورت آماتوری عکاسی هم میکنن که من خیلی این بخش رو دوست دارم. همیشه ایجاد تصویر رو دوست داشتم. برای من یک تصویر فی‌نفسه خودش دنیایی حرف داره و اینطوری داستانهامو تو ذهنم تطبیق میدم. عکسهای ایشون گاهی ساده، تکان‌دهنده و شدیداً لذت‌بخشه. (شیشه‌ی خیس شده از یک روز بارونی تو ماشین، تلاقی رودخونه‌ها، کفشدوزک روی بنفشه و ...). ضمناً ایشون معتقد به یه دیسیپلین خاص چه در زندگی فردی و چه در کار هستن که این اگرچه یه جورایی منو یاد خانم پنلوپه میندازه ولی این منظم بودن رو خیلی دوست دارم.
تا یادم نرفته این رو هم بگم که ایشون ساده، بی‌آلایش و آموزنده از سفرهایی که رفتن می‌نویسن و یه سفر معمولی و حتی کوتاه رو می‌تونن اسیر یه سفرنامه‌ی دوست‌داشتنی کنن.
ایرادی که میشه به ایشون گرفت دیر به دیر آپ شدن و به همین خاطر جدا افتادن از ذهن خواننده‌هاست. این کمی حضور باعث شده مقداری روح و گرمی از این بلاگ کنده بشه. میشه این رو به گرفتاری زیاد ایشون (بابا مدیر...) ربط داد، ولی من به شخصه امیدوارم ایشون بیشتر به دنیای مجازی دل بده.
یه پسرخاله‌ای دارم میگه نیشابور شهر کوچکیه. هرکسی رو تو خیابون نگه داری یه خرده به پروپاش بپیچی یه آشنایی، فامیلی، دوستی، چیزی باهات از آب درمیاد. در مورد من و خانم سارا هم این اتفاق افتاد و شانسی شانسی، آشنا از آب در اومدیم!
برای ایشون هم آرزوی زندگی پر از شادی دارم .


وبلاگ نوای زندگی

همونطور که گفتم خانم یاس هم شبیه خانم سارا خیلی اصرار دارن که وبلاگشون معمولیه و چیزی برای دیگران نداره. در عین حالی که به عنوان نمونه من از طریق بلاگ ایشون با موضوعی به اسم کارآفرینی و حوالی و حواشی این رشته‌ی جذاب آشنا شدم. ایشون یکی از بلاگرهای درس‌خونده و با سواد هستن که ایشالا تا چندی دیگه به ایشون خواهیم گفت خانم دکتر. (یعنی چی شد... رئیس و کارشناس ارشد و استاد و مدیر و دکتر... ببینین با چه آدمهای باکلاسی حشر و نشر داریم ما...) یکی دیگه از موارد مهم در مورد ایشون علاقه‌شون به موسیقی هست. خودشون هم پیانو میزنن و کارشون اونقدر خوب هست که حتی تدریس هم بکنن (پس به شکسته نفسی‌هاشون توجهی نکنین) یکی دیگه از مواردی که از ایشون تو ذهنم میاد اینه که هیچوقت پستی رو همینجوری و فقط برای پر کردن آرشیو نمی‌نویسن. وقتی ایشون از تجاربش در زمینه‌های مختلف می‌نویسه دوست دارم چون همیشه این موضوعات رو با احساساتش مخلوط میکنه و یه حالت لطیفی پیدا میکنه.
به ایشون هم میشه ایراد گرفت که دیر به روز میشه. البته تا اونجایی که من میدونم مشکل ایشون با خانم سارا فرق داره و بیشتر ننوشتن ایشون به خاطر این فکر هست که مطلبم برای دیگران مفید نیست که امیدوارم ایشون به این دیدگاه برسه که با بیشتر نوشتن هم ذهنیت خودش آزادتر میشه و هم علاقه‌مندانش بیشتر. بارها گفتم ایشون خیلی به خودشون سخت میگیرن و در واقع یه مقدار به آشفتگی و پیچیدگی ذهنی‌شون دامن میزنن. کافیه فقط کمی با خودشون -مثلاً در مورد همین نوشتن- راحت‌تر باشن.
نکته‌ی دیگه‌ی ایشون اینه که مشهدی هستن! (خودش کم نکته‌ای نیست به هرحال)
گواهینامه هم میگیرین انشاءالله. (آرزو کردین هیچ عیبی نداره)
در نهایت امیدوارم ایشون این روزها به یکی از آرزوهای مهمش -قبولی در آزمون دکترا- برسه و روزهای آسوده‌تر و کم‌دغدغه‌تری رو تجربه کنه. 



نوع مطلب : گلدونه نوشت ها 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
سارا
سه شنبه 12 شهریور 1392 03:14 ب.ظ
امیدوارم مجبور به تایپش نشده باشین!

جالبه امروز دوباره قبل از کانکت، براتون کامنت توی ورد تایپ کردم و اومدم پیست کنم که یادم اومد باید همینجا تایپ میکردم. ولی در کمال تعجب دیدم پیست شد!

با جواب کامنت توی این پست، کاملا موافقم.


مامان بزرگ، با من شوخی داره! ولی شما خیلی جدی میگید! .. مرسی. متوجه شده ام چقدر استاد میگید!

پاسخ آقای خونه : نه! دارم یه چیزهایی از دستکاری کردن قالب یاد میگیرم. یه کارهایی کردم دیدم میشه کپی پیست کرد!
ممنونم. این دیگه نظر لطف شماست.
ولی واقعاً استاد هستین. نیستین؟
سارا
دوشنبه 11 شهریور 1392 11:15 ب.ظ
مرسی از نقد عالی.
متاسفانه بین آپ کردنهای وبلاگم، فاصله می افته. دلیل عمده اش هم کمبود وقت الزاما نیست. خواننده های وبلاگم خیلی کم هستند. دقیقا دلیلش رو نمی دونم چیه! .. وبلاگی مثل کافه رگبار، بارها کامنت من رو به عنوان کامنت برگزیده معرفی کرده، یا از طریق کامنتدونیش، افراد با نظرات من آشنا شده اند یا لینک وبلاگم و آپدیتش توی کافه رگبار، کاملا در معرض دید هست. یا خودم بهشون سر میزنم و کامنت میذارم، اما باعث نشده دوستان جدیدی از این طریق پیدا کنم. برای همین احساس کردم نمیتونم با مخاطب، ارتباط مناسب ایجاد کنم. واسه همین نوشته من، کمی این تصور رو براتون ایجاد کرده که شکسته نفسی کرده ام. جرات نکردم کسی رو به بازی دعوت کنم. می ترسیدم هیچکس دعوتم رو قبول نکنه. و از ناراحت شدنم، بعدش می ترسیدم. :(
اون MBTI و به ویژه TA خیلی وقتم رو گرفت. یعنی کلی نشستم به مرور فایلها و پاورپوینت هام و حتی سرچ و ... . و مطمئنا اگه بازدید کننده ها زیاد بود، بحثهای خوبی هم به راه می افتاد. واقعا ناامید میشم از اینکه همیشه فقط چند نفر خاص پیگیر مطالبی که اینهمه براش زمان میذارم، هستند. آقای رگبار یکبار به من گفتند ارتباط هات رو گسترش بده، نوشته های تو خیلی وقتها، میتونه باعث بشه جزو وبلاگنویسهای برتر بلاگستان باشی.

تنها کسی که من رو "خانوم استاد" صدا میزنه مامان بزرگم ه! :)

پنلوپه کیه؟!
پاسخ آقای خونه : خواهش میکنم.
راههای رسیدن به خدا که اینقدر محدود نیستش! یه بار دیگه این کامنت رو بخونین و ببینین چند بار اسم آقای رگبار اومد؟ شاید برای معرفی بهتر وبلاگتون هم به راههای محدودی میرین؟
به هر صورت من نوشته های شما و در کل وبلاگتون رو خیلی دوست دارم. حالا اگه تکراری شدیم و دلتون رو زدیم! حکایت دیگه ای هستش!! :)

حالا من و مامان بزرگتون دو نفر شدیم!

کارتون ممول یادتونه؟
حافظ کوزه شکسته
پنجشنبه 7 شهریور 1392 12:09 ق.ظ
سلام؛
الان نامردی نیست من یه صفحه ورد رو دوباره تایپ کنم؟چرا توی کامنت دونی اینجا نمی شه کپی پیس کرد؟ می نویسم... باشد که شما جبران کنی!!!
- به جهت جلوگیری از نوشتن...
تا فیلم رو نبینم نمی شه نظر کارشناسی بدم!!
- پسر نوشت:
پس عکس دندوناش کو؟ای بابا!
کشف حجاب توی اتوبوس؟!! خب بنده خدا گرمش بوده پسقل خان کمکش کرد!!!
خدا رو شکر که نسبت به غریبه ها عکس العمل خوب داره.صبر کن این حرف زدنش شروع بشه... هر جا که برین کلی دوست پیدا می کنه!
بقیه ی پست ها:
نقد؟به به! چند تا رو بگم؟
از شوخی گذشته الان به قدری خسته م که رو به قبله هستم! بقیه رو خوندم باز کامنت می ذارم! ظلم نیست من هفت ساعت دیگه بیدار بشم برم سرکار؟
پاسخ آقای خونه : خب من چه جوری جواب همه ی اینها رو بدم؟
به هرحال دستت درد نكنه كه هر چند دیر ولی میای و همه رو میخونی.
یلدا
چهارشنبه 6 شهریور 1392 03:10 ب.ظ
ممنون از وقتی که گذاشتید . این وبلاگ فارسی نویس منو یاد فیلم های فارسی انداخت . عجب اهل تکنیکی هم بودم و خودم خبر نداشتم
پاسخ آقای خونه : خودم وقتی خوندم كه نوشتم وبلاگهای فارسی تعجب كردم!
تكنیك گفتین و تموم شد؟
حسام
چهارشنبه 6 شهریور 1392 12:19 ب.ظ
سلام
کاش فاصله بین خطوط رو بیشتر کنین بابا چش و چال آدم در ماید
ضمنا......


لینک شدید
پاسخ آقای خونه : جدی؟
خب من اومدم وبلاگ شما فاصله ی خطوط به همین شكل بود كه؟
تا به حال بهش فكر نكرده بودم!
ضمناً؟؟؟
یاس
چهارشنبه 6 شهریور 1392 12:07 ب.ظ
سلام.
حسابی شرمنده کردین. ممنون
پاسخ آقای خونه : خواهش میکنم. حتی کمی بی‌رحمانه هم بود. ولی چیزی بود که به ذهنم اومد.
mehman
چهارشنبه 6 شهریور 1392 11:35 ق.ظ
سلام آقای خونه. خوبین؟ روز های بعد از تولدتون باز هم مبارک باشه!
شرمنده که الان نمیتونم اونجوری که باید کامنت بذارم. چون زود باید برگردم خونه. در اولین فرصت حتما میام خدمتتون. فقط بگم من هم تو این بازی هستم .واسه من هم بنویسید. منم واسه وبلاگ شما مینویسم.
موفق باشید.
پاسخ آقای خونه : سلام.
ممنون.
خواهش میکنم. انشاءالله همیشه سلامت باشین.
من شما رو دعوت کرده بودم که از بلاگ بنویسین ولی چون شما نبودین تا چیزی بگین من از بلاگتون چیزی نگفتم. چشم. حتماً.
شاد باشین.
عطیه
چهارشنبه 6 شهریور 1392 11:02 ق.ظ
زرنگین! دیگه با این کلکا نمیتونین دایره المعارفتون رو کاملتر کنین!
ولی یه راهنمایی میکنم: کارمند شبکه بانکی!
پاسخ آقای خونه : منظور من این نبود که محل کارتون رو بگین! علاقه‌ای به این موضوع ندارم! گفتم یه شماره تلفن از رئیستون بدین تا این تشنگی شما در ارائه‌ی خدمت به خلق و تواضعتون رو به عرض ایشون برسونیم که در نظر داشته باشن! همین!!
عطیه
چهارشنبه 6 شهریور 1392 09:17 ق.ظ
بین این سه تا وبلاگی که در موردشون نوشتین, من فقط وبلاگ سارا خانوم رو میخونم و صد البته با تمام نظرات شما در مورد ایشون موافقم. زدین به هدف...
دو تا وب دیگه رو از این به بعد دنبال خواهم کرد...
ممنون از اینکه اینقدر با حوصله در موردشون نوشتین...
باور کنین ما همون کارمند خوبی باشیم خیلی هنر کردیم...
پاسخ آقای خونه : من کمی تا مقداری زیاده‌روی کردم در مورد این بلاگها... بذارین به پای خوبیشون که اخلاقشون این حس رو ایجاد کرده که میشه اینطوری نقدشون کرد. اما خوشحالم که نظراتمون در مورد بلاگ خانم سارا مشترکه.

شما در کل خدای شکسته‌نفسی هستین. (بگین کجایین به مافوقتون بگیم جایزه‌ی کارمند شکسته‌نفس سال رو بهتون اهدا کنن)
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.