تبلیغات
من و گلدونه خانوم - نقطه عطف دوم یا همان مرحله‌ی پرتاب به قسمت بازگشایی
زندگی ...

نقطه عطف دوم یا همان مرحله‌ی پرتاب به قسمت بازگشایی

نویسنده :آقای خونه
تاریخ:سه شنبه 5 شهریور 1392-05:10 ق.ظ

دیروز تولدم بود. بچه‌هایی که می‌دانند از این هم خبر دارند که تاریخ شناسنامه‌ای‌اش. در دنیای واقعی تنها همسرم یادش بود. در دنیای مجازی هم فقط یکی از دوستان. آها... همراه اول و بانک ملت و بیمه‌ی سامان را هم اضافه کنید. دیروز بابت همین موضوع که هیچکس یادش نیست خیلی دلم گرفت. بعد تصمیم گرفتم بنشینم و ببینم از چه کسانی توقع داشتم تولدم یادشان باشد؟ یکی دو نفر از دوستان مجازی به ذهنم آمدند. البته احتمالاً ناعادلانه باشد وقتی از زندگی و گرفتاری‌های دیگران بی‌خبری انتظاری ازشان داشته باشی. و دوباره فکر کردم.
از پدرم توقع داشتم؟ یادم نمی‌آید پدرم زیاد در مورد این چیزها حافظه‌ی خوبی داشته باشد. در اصل یادم نمی‌آید پدرم برای ما بچه‌هایش احساساتی به خرج داده باشد. خاطره‌ای به ذهنم رسید. موقعی که برادرم خبر قبولی‌اش در دانشگاه را آورد پدرم داشت آبگرمکن نفتی قراضه‌مان را تعمیر می‌کرد. برادرم آمد داخل زیرزمین -آن‌زمان آبگرمکن‌ها را به خاطر انج میگذاشتند پائین‌تر از سطح زمین- و به پدرم گفت بابا دانشگاه قبول شدم. پدرم همچنان مشغول کارش بود. برادرم باز گفت بابا مکانیک قبول شدم، رتبه‌م 925 شده. آن‌وقت پدرم گفت خب، مبارکت باشه. حتی نگاهش نکرد.
از مادرم توقع داشتم؟ این را هم بعید می‌دانم. وارد این موضوع نشوم بهتر است.
از خواهر و دو برادرم؟ از همه‌ی این مسائل بگذریم، خود من چندبار تولدشان را تبریک گفته‌ام؟
از دوستانم؟ حقش بود یک خبر از من می‌گرفتند. به هر کدامشان که فکر میکنم یاد گرفتاری و بدبختی‌هایشان می‌افتم.
خلاصه اینکه تا آخر شب متوجه شدم دقیقاً‌ از فرد خاصی انتظار هم نداشته‌ام! فقط به طور کلی دوست داشته‌ام چند نفری تولدم را تبریک بگویند. به این می‌گویند آخر اعتماد به نفس دیگر... در محله‌ی پدری و زمان بازی‌های بچگانه همسایه‌ای داشتیم که یک مقدار خاص بودند این بچه‌ها. مادرشان اگرچه اجدادش ایرانی بودند ولی خودش زاده و بزرگ‌شده‌ی هند بود. همانجا هم با شوهرش -پدر بچه‌ها- آشنا شده بود و ازدواج کرده بود و به ایران آمده بود. همه‌ی فک و فامیل این خانم هند بودند به جز دو برادرش که یکی در کویت و یکی دیگر در آمریکا بود. آن‌زمان که بازی میکردیم، هروقت هواپیمایی چیزی از توی آسمان رد می‌شد، یکی از کس و کار این بچه‌ها توی آن هواپیما بود! مادربزرگی، پدربزرگی، خاله‌ای، یکی از دائی‌ها، دخترخاله و ... یا هروقت چیزی توی کوچه پیدا می‌کردیم که خاص بود حتماً مال بابای آنها بود و حتماً هم لازمش داشت! اعتماد به نفس اینطوری است دیگر...
از همه‌ی این حرفها که بگذریم من چرا انتظار دارم دیگران به یادم داشته باشند؟ خودم می‌دانم توی بلاگرها هم یک لکه‌ی ناهمرنگ هستم. کدام مرد بلاگری را می‌شناسید که اینطوری بنویسد؟ هی بیاید مثل دختربچه‌ها از پسرش حرف بزند، لوس‌بازی دربیاورد، نه خاطری جنسی باحالی، نه جاهای رفته‌ی به درد بخوری، نه تخصص دندان‌گیری که ماجرایی تویش باشد... تا به حال چند کامنت از آقایان داشته‌ام که گفته‌اند بابا حالمان را به هم زدی! مطمئنی مردی؟!!! احتمالاً این به همان وجه آنیمه‌ی قوی برمیگردد دیگر! نه؟
چرا جای دور برویم؟ تا همین عصر دیروز توی این فکر بودم که بیایم اینجا و روضه‌ی حضرت قاسمی راه بیندازم و اگر ذهنم یاری کرد و در توان قلمم بود توی دل دوستان وبلاگی‌ام آشوب و در فکرشان عذاب وجدانی راه بیندازم که دیدید؟ دیدید تولد من یادتان نبود؟ من همانی نبودم که قبل از همه تولد شما را تبریک گفتم؟ شاید هم یکی دو نفری با خودشان عذاب وجدان می‌گرفتند که "راست میگه، کار بدی کردیم..." به همین شکل هم تا به حال خیلی از بچه‌های بلاگر را رنجانده‌ام. منی که هنوز دو سال نیست وبلاگ می‌نویسم چنین آماری توی ذهنم دارم، اگر به عنوان مثال کسی که ده سال است کامنت می‌نویسد میخواست به رکورد من برسد، یحتمل الآن نصف بلاگرهای ایران با هم قهر بودند!
به‌هرحال انتهای تمام این‌ها این است که من خودم هم آدم نرمالی نیستم. مثلاً می‌شد دیروز منتظر تبریک هیچ‌کسی نباشم. خودم برای خودم -لااقل در ذهنم- جشنی راه بیندازم. من کسی هستم که یکبار از هیچ زندگی‌ام را ساخته‌ام. پس دقیقاً به کمک و همراهی چه کسی احتیاج دارم؟ تازه غیر از اینها همسرم هم هست. پسرم هم هست.
احتمالاً این نقطه‌ عطف دوم داستان زندگی من است. احتمالاً دارم به نقطه‌ی بازگشایی پرتاب می‌شوم.


نوع مطلب : همینجوری نوشت‌ها 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
رها
دوشنبه 29 مهر 1392 07:40 ب.ظ
قبول دارم که فراموش شدن خیلی حس بدیه ولی خودتون یه جمله ای اون وسطها گفتین که شاید جواب ماجرا باشه ، اینکه من خودم چند بار تولدشون رو تبریک گفتم ؟
نمیدونم افرادی که منتظر تبریکشون بودین از شما تبریک دریافت کرده بودن ؟ اگه آره که پس واقعاً اوج بی انصافیه شما رو فراموش کنن . خبر ندارم از کی قالب وبلاگ رو عوض کردین که دیگه کنارش هم تاریخ تولدتون رو ننوشتین ، اینم مزید بر علت شده ها . منم که تولدم توی پروفایل مدیر نوشته شده کسی متوجهش نمیشه .البته اگه قالبتون بعد این پست عوض شده که به ولوم اون بی انصافی چند درجه اضافه کنین . بیایین یه پست ثابت بذاریم واسه تولدهامون با فونت سی هم بنویسیم که ملت کاملاً ببیننش .
البته در مورد من شاید دیگه مردم از پنجاه سال تبریک گفتن خسته شدن و رفتم بایگانی راکد :(
پاسخ آقای خونه : واقعیت همینه.
دلیلی نداره فکر کنم دیگران "باید" به یاد من باشن.
ضمناً اختیار دارین...
محمد
جمعه 8 شهریور 1392 05:41 ب.ظ
همین که دو نفر یادشون بوده نشون میده خیلی خوشبختی

اوووووه بیا تا برات بگم از خیلی کسایی که خودشونم یادشون میره روز تولدشون رو
پاسخ آقای خونه : ولی خود آدم تولدشو یادش بره بهتر از اونه که دیگران یادشون بره... به جون خودم راست میگم!
..........
جمعه 8 شهریور 1392 03:04 ب.ظ
به کمی تاخیر تولدتون مبارک!
پاسخ آقای خونه : خیلی ممنون.
heti
پنجشنبه 7 شهریور 1392 07:03 ب.ظ
تولدتون مبارک .
پاسخ آقای خونه : ممنونم.
پگاه
چهارشنبه 6 شهریور 1392 11:38 ب.ظ
ترجیح میدم در مورد این پست سکوت کنم
حس وحشتناکی داشتید حتما
پاسخ آقای خونه : خب از این كلمه استفاده نمیكنم... ولی خوب نبود.
آفرین
سه شنبه 5 شهریور 1392 10:23 ب.ظ
پدرها ممكنه كه احساساتشون رو بروز ندند اما بچه هاشون كمتر از مادرها دوست ندارند.
این جامعه است كه به غلط اینو یادشون داده كه مرد باید ابهت داشته باشه... مرد كه گریه نمی كنه...
مرد باش و ...
سایه شون بر سرتون مستدام. تولدتون مبارك. شاد و خرم باشید.
پاسخ آقای خونه : اگرچه گاهی درسته ولی همیشه صدق نمیکنه.
ممنونم.
همچنین.
یا زهرا مددی...
سه شنبه 5 شهریور 1392 07:37 ب.ظ
حضرت زهرا سلام الله علیها:

من اصعد الی الله خالص عبادته اهبط الله عزوجل الیه افضل مصلحته؛
کسی که عبادت های خالصانه خود را به سوی خدا فرستد ؛ پروردگار بزرگ برترین مصلحت را به سویش فرو خواهد فرستاد.
بحار الانوار؛ ج 70 ؛ ص 249

التماس دعای فرج
یا مهدی
پاسخ آقای خونه : ممنون.
Hamid Reza
سه شنبه 5 شهریور 1392 07:25 ب.ظ
سلام

یه وب سرگرمی دارم که توش گلچین خنده دار ترین مطالب طنز

رو قرار میدم و هدفمم فقط و فقط آوردن لبخند به روی لبای

شماست،خوشحال میشم هر روز بهم سربزنی و مطالب طنز

رو بخونی تا لبخند به روی لبات بیاد و شاد بشی

من هر روز بروزم

منتظرم بای
پاسخ آقای خونه : اسم به قول خودت وبت از همه قشنگ‌تره!
محمد
سه شنبه 5 شهریور 1392 06:14 ب.ظ
آقای خانه ، تولد تولد
ببخشید تولتدووون مبارک
انشاالله که عمری مفید داشته باشید البته با تصمیم ها و کارهایتان .

خوشحال میشم تبادل لینک با وبلاگ شما داشته باشم .
یا حق
پاسخ آقای خونه : ممنونم.
جمله‌ی تاثیرگذاری بود...
مرضیه
سه شنبه 5 شهریور 1392 03:40 ب.ظ
سلام من به عنوان یک خواننده جدید که اولین بار است وارد ویلاگت شده
تولدت را تبریک میگویم
تولدت مبارک
پاسخ آقای خونه : سلام.
خوش اومدین و متشکرم.
عطیه
سه شنبه 5 شهریور 1392 02:51 ب.ظ
من به طور نا محسوس دیروز تولدتون رو تبریک گفتم!!!!
عیب نداره... مهم همسر بانو بود که ایشون یادشون بود و خیلی هم زیبا بهتون تبریک گفتن...
تولدتون مبارک... آقای خونه ی مهربون و دل نازک...
پاسخ آقای خونه : ممنونم.
اونوقت دل‌نازک؟؟؟؟ الآن من چی بگم؟
حسین
سه شنبه 5 شهریور 1392 12:06 ب.ظ
تولدتان با کمی تاخیر مبارک
امیدوارم در تمام مراحل زندگی موفق و سلامت باشید
پاسخ آقای خونه : ممنونم دوست عزیز.
براتون آرزوی سربلندی و شادکامی دارم.
heti
سه شنبه 5 شهریور 1392 10:24 ق.ظ
یعنی پدرتون از اون پدرهایی بودن که احساسش رو بیان نمی کرد؟بیشتر پدرها همین طورن ولی مادرها نه
پاسخ آقای خونه : تو همین مایه‌ها. ما که تو دلش نیستیم ببییم اون تو چی میگذره...
یاس
سه شنبه 5 شهریور 1392 09:38 ق.ظ
خیلی حس ناخوشایندی هست که کسی تولدت رو یادش نباشه. این حس رو بارها تجربه کردم و اصلا امسال به این فکر می کردم که همه روزهای تولدم به خاطر همین مساله تبدیل به روزهای غمگینی شده. به خاطر همین انتظار که چرا فلانی یا بهمانی منو یادش نبود و تبریک نگفت. همیشه خودم تاریخ تولدها برام مهم بوده و به همه تبریک می گفتم و تعجب می کردم که چطور یک عده این تاریخ هارو فراموش می کنن. اما بعد از امسال تصمیم گرفتم توی این مورد هم از هیچ کسی انتظاری نداشته باشم و دیگه نذارم که روز تولدم تلخ بشه. حالا نمی دونم چه اتفاقی هم برام افتاده که خودم هم تاریخ تولد دو تا از دوستانم رو فراموش کردم. شاید چون به هر دلیلی اصلا به تقویم نگاه نکردم.
باز هم چیزی هست که می خوام بگم اما الان باید برم.
در هر صورت تولد گذشتتون مبارک.
پاسخ آقای خونه : حس خوبی نیست به هرحال. کسی که تجربه‌ش کرده باشه درک میکنه.
خب منتظر میمونیم برگردین و بگین.
ممنونم.
sahar
سه شنبه 5 شهریور 1392 09:30 ق.ظ
تولدت مبارک آقای خونه
من از وبلاگ یلدا اومدم . وقتی خوندمت حس کردم آشنا میزنی . فکر کنم قبل تر ها هم اینجا رو خونده بودم .
و یه چیزی :
آقایون وبلاگ نویس کلا برای من جالبن و بر عکس چیزی که نوشتی اصلا هم حال کسی رو به هم نمیزنن .
پاسخ آقای خونه : ممنون.
فکر کنم یه مدت قبل سر یه موضوعی کامنت رد و بدل کردیم.
من نگفتم خانمها حالشون بهم میخوره! گفتم آقایون دیگه...
سدنا
سه شنبه 5 شهریور 1392 09:01 ق.ظ
از دیروز که از وبلاگ عطیه جون اومدم به وبلاگت ...کلی نوشته ها تو خوندم یه جورایی خواننده ات شدم رفت.
تولدتم خ خ خ مبارک
پاسخ آقای خونه : ممنون...
لطف دارین.
یلدا
سه شنبه 5 شهریور 1392 08:31 ق.ظ
تولدتون مبارک ...
خیلی حرفا تو لابه لای این پست به ذهنم رسید که بگم اما جمله ی آخر ...
امیدوارم که یک پرتاب عالی باشه
پاسخ آقای خونه : ممنونم.
کاش همون حرفها رو هم می‌گفتین.
حتماً خیلی تأثیر داشتن.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.