تبلیغات
من و گلدونه خانوم - حسرت یک روز ابری، بی‌آفتاب (قسمت دوم)
زندگی ...

حسرت یک روز ابری، بی‌آفتاب (قسمت دوم)

نویسنده :آقای خونه
تاریخ:یکشنبه 16 تیر 1392-05:11 ق.ظ

قسمت دوم...
بفرمایین ادامه مطلب.

با بازگشت از خدمت آقای سین باید هرچه زودتر برای خودش شغلی پیدا می‌کرد. ابتدا به فکر تاسیس داروخانه‌‌ی خودش افتاد که با اطلاع از هزینه‌های انجام چنین کاری، ناامید شد. البته مدتی برای عملی کردن این طرح روی مادرش فشار آورد که با توجه به درآمد ناچیز بازنشستگی مادرش بی‌اثر ماند. شرایط بانکها هم برای ارائه‌ی تسهیلات با توجه به شرایط او خنده‌دار و مضحک به نظر می‌رسید. بنابراین به کل قید چنین کاری را زد. این را هم می‌دانست به واسطه‌ی مدرکش می‌تواند در شرکتهایی که فعالیتهای مرتبط با دارو دارند شغلی پیدا کند. مدتی کار هر روزه‌ی آقای سین خواندن بخش نیازمندی روزنامه‌ها و رفتن به شرکتهای مختلف و پر کردن فرم و ارسال رزومه بود. چهارماه از برگشتش می‌گذشت که تصمیم گرفت منعطف‌تر فکر کند و به طور موقت در داروخانه‌ای مشغول کار شود تا بتواند با فراغ بال و آرامش کامل به دنبال شغل مورد نظرش باشد. موفق شد نظر مثبت صاحب داروخانه‌ی شبانه‌روزی بزرگی را جلب کند. داروخانه آنقدر بزرگ بود که سه دکتر داروساز برای سه شیفت نیاز داشته باشد. قرار بود شیفتها چرخشی باشد. اغلب کارکنان دیگر داروخانه دخترهای جوان بودند که با توجه به تعدد شیفتها – به غیر از شیفت شب- تعدادشان به دوازده نفر می‌رسید. ظاهر و شخصیت اغلبشان چنگی به دل نمی‌زد اما یکی دو نفر خاص هم در میانشان پیدا می‌شد. البته مشکل اینجا بود که آقای سین اغلبشان را با خانم دکتر مقایسه میکرد و به همین خاطر در نظرش افراد سطح پایینی بودند. یکی از افرادی که تا حدودی متفاوت از بقیه به نظر می‌رسید خانم سمنانی، دختر بیست‌ویک ساله‌ای بود که دانشجوی حقوق بود. شاید به خاطر تفاوت رشته‌ی تحصیلی‌اش بود که می‌توانست از لابلای کار کسل‌کننده و تکراری‌اش، متفاوت به نظر بیاید و خاص باشد. اما در کنار تمام دلمشغولی‌های ریز و درشت آقای سین به هیچ‌وجه خودش را متعلق به این فضا نمی‌دانست و به همین دلیل به خودش وعده می‌داد و مراقب بود که اسیر شرایط نشود. مزیت چرخشی بودن شیفتها در این بود که آقای سین می‌توانست بیکاری در صبح، ظهر و شب را تجربه کند و همزمان شغلی هم داشته باشد. سعی کرد با دوستان قدیمی‌اش ارتباط برقرار کند و دامنه‌ی جستجوی شغلی‌اش را گسترش دهد. روزها می‌گذشت و اتفاق جدیدی نمی‌افتاد. زندگی آقای سین در دور باطلی اسیر شده بود. دیگر خبری از مطالعه –بزرگترین و مهم‌تریم امتیاز زندگی آقای سین- نبود. اوقاتی که در داروخانه بود با بی‌حوصلگی تنها منتظر گذشت زمان بود. در ساعات غیرکاری امید پیدا کردن شغلی جالب‌توجه و آینده‌دار هر روز کمرنگ‌تر و دست‌نیافتنی‌تر می‌شد. اوقات فراغت از کار آقای سین –خصوصاً در شب- به بطالت و روبروی تلویزیون می‌گذشت. حال آنکه روز بعد نمی‌دانست دقیقاً چه چیزی را تماشا کرده است. در واقع به شدت خودش را تنها می‌دید. یک روز صبح که شیفتش در داروخانه با خانم سمنانی همزمان شده بود تصمیم ناگهانی و بدون پیش‌فرضی گرفت. به قفسه‌ی داروهای تزریقی وریدی رفت. خانم سمنانی با دقتی کم‌نظیر و البته صورتی بی‌تفاوت مشغول چیدن دیگوکسین در قفسه‌ی مخصوص به خودش بود. چند لحظه صبر کرد تا توجه خانم سمنانی جلب شد. بدون اینکه به عواقبش فکر کند گفت:

"خواستم ببینم امروز وقت داری با هم بریم بیرون؟ "

خانم سمنانی جعبه‌ای که دستش بود را داخل قفسه گذاشت و به قفسه تکیه داد و به سقف خیره شد. انگار داشت سعی میکرد اسم کوچک صمیمی‌ترین دوست دوران دبستانش را به یاد بیاورد و پس از چند لحظه گفت:

"امروز عصر قرار گذاشتم با یکی از دوستام که بریم دنبال یه کتاب. فردا هم شیفت عصرم. پس فردا وقتم آزاده. "

" پس بهت زنگ میزنم تا قرار بذاریم. " ولی ناگهان مطلب بسیار مهمی به ذهنش رسید:

" ولی من شماره‌تو ندارم..."

" ولی من شماره‌تو دارم. یادت رفته چندبار برای هماهنگ‌کردن تغییر شیفت بهت زنگ زدم؟ خودم بهت زنگ میزنم و باهات اوکی می‌کنم. "

شاید منتظر چیز خاصی بود. شاید اصلاً منتظر این بود که خانم سمنانی عصبانی شود و داد و بی‌داد راه بیندازد. شاید منتظر بی‌محلی بود. مثل اینکه حتی جوابش را ندهد. ولی به همین سادگی اتفاق افتاده بود. آن روز اتفاق خاصی نیفتاد. شاید برای خانم سمنانی این یک واقعه‌ی بی‌بدیل و تازه نبود، اما در کمال شگفتی روز آقای سین تغییر زیادی کرد. با وجودی که اصلاً باور نمی‌کرد اما آن‌شب مدت‌زمان زیادی به قرارشان فکر کرد و اینکه چه صحبت‌های احتمالی بینشان رد و بدل خواهد شد. فردا صبح هم برای خریدن لباسی که مناسب قرار باشد خیابان‌ها را دوره کرد. با توجه به اینکه شیفت عصر و شبش رو برای آن روز یکی کرده بود تا بتواند فردا از عصر تا شب را با خانم سمنانی باشد باید کمی هم استراحت می‌کرد. مسخره به نظر می‌رسید، اما آقای سین مدام به یاد زهره بود. با خودش فکر می‌کرد ممکن بود چنین قراری با زهره اتفاق بیفتد. در هر صورت این اولین‌باری بود که آقای سین با یک دختر قرار می‌گذاشت و برای یک مرد بیست‌وهفت ساله آن‌هم در این عصر و زمان مسخره و خنده‌دار به نظر می‌رسید. شب بود که خانم سمنانی تماس گرفت. زمانی که سوال کرد کجا بروند؟ آقای سین متوجه شد هیچ نظری در این مورد ندارد و تنها چیزی که به ذهنش رسید این بود که بگوید خانم‌ها مقدمند و این تصمیم را به عهده‌ی او بگذارد. حرف احمقانه‌ای بود، اما اینکه جواب داد یا خانم سمنانی تصمیم گرفت بیشتر این موضوع را کش ندهد، آدرس کافی‌شاپ را از خانم سمنانی گرفت و قرار شد ساعت 6 عصر فردا در کافی‌شاپ باشد. هیجان آقای سین حتی برای خودش قابل باور نبود و نمی‌دانست تا فردا چطور باید در انتظار دیدن آن صورت کشیده‌ی جذاب و چشمهای درشت بماند. آن شب خواب زهره را دید. پایش توی گچ بود و از آقای سین می‌خواست که دستش را بگیرد تا بتواند از پله‌ها پایین بیاید. صبح را طبق هماهنگی قبلی در داروخانه گذراند. روز کشدار و مسخره‌ای بود. با خودش فکر کرد خوب است که خانم سمنانی امروز شیفت ندارد. عصر به هر شکل رسید و آقای سین بسیار زودتر از موعد قرار شیک و اتوکشیده و تنها برای اینکه بتواند با قدم‌زدن به خودش مسلط شود از خانه خارج شد. یک روز خنک پائیزی بود، اما آقای سین به شدت احساس گرما می‌کرد. به همین خاطر و البته این موضوع که قسمت انتهایی مسیر را بلد نبود تصمیم گرفت با تاکسی برود. پانزده دقیقه به ساعت شش مانده بود که به کافی‌شاپ رسید. کافی شاپ یک مغازه‌ی کم‌نور و خلوت بود دوطبقه بود که تمیز و آراسته به نظر می‌رسید. به دیوارهای قهوه‌ای رنگ نگاهی انداخت و با توجه به اینکه می‌دانست هنوز خانم سمنانی نرسیده است یک میز کنار دیوار انتخاب کرد و روی صندلی نشست. چند لحظه‌ای نگذشته بود که مرد جوان پشت پیشخان نزدش آمد و از سفارشش سوال کرد. آقای سین گفت که منتظر کسی است و آقای مغازه‌دار با لبخند معناداری به او گفت به طبقه‌ی بالا برود. طبقه‌ی دوم حتی تاریک‌تر از طبقه‌ی همکف بود. تنها چراغی که به دیوار منتها الیه سمت چپ نصب شده بود نشان می‌داد تنها فرد این قسمت آقای سین است. چند دقیقه بعد و در حالی که هنوز ساعت شش نشده بود صدای پایی از پله‌ها به گوش رسید. در آن نور کم و با تغییری که کرده بود آقای سین به هیچ‌وجه در نگاه اول خانم سمنانی را نشناخت. صورت سفید در قاب شال آبی‌رنگ با کمک نور کم چنان حالت درخشانی ایجاد کرده بود که آقای سین تنها هاله‌ای از نور در ذهنش می‌دید. چند دقیقه‌ی اول به شکلی گذشت که حتی نفهمید چه موقع و چه‌چیزی سفارش داده است، اما چند دقیقه بعد را به خاطر می‌آورد که خانم سمنانی در حال هم‌زدن نوشیدنی‌اش –که آقای سین نمی‌دانست چیست- پرسید:

" همیشه همینقدر ساکتی؟ "

" من؟... نه! فقط به این فضا عادت ندارم..."

" جای دنج و آرومیه. میتونی ساعتها اینجا بشینی و هیچکس مزاحمت نشه. من از نور کم خوشم میاد..."

این را در حالی گفت که پای چپش را بلند کرد و روی پای راستش انداخت.

 تنها کاری که آقای سین توانست انجام دهد گفتن کلمه‌ی اوهوم و بالا انداختن ابروهایش بود.

" چرا با من قرار گذاشتی آقای دکتر؟ "

حس کرد توی بدمخمصه‌ای گیر افتاده است. آرزو کرد کاش هیچوقت چنین قراری در کار نبود. احساس بدی داشت.

" ...خب... من... حس کردم ازت خوشم میاد... خواستم... میدونی خانم سمنانی... خواستم یه کم بیشتر وقت با هم بگذرونیم..."

" چه مؤدب... ولی از وقتی اومدیم هیچ تلاشی نکردی این وقت به خوبی بگذره. "

" شاید برای اینه که بلد نیستم چکار باید بکنم."

نمی‌دانست چرا چنین چیزی را به زبان آورده است، اما ناگهان احساس آرامش کرد. باز شدن لبهای خانم سمنانی به لبخندی گرم باعث دوام این آرامش می‌شد.

" زیاد تعجب نمیکنم. هرچند به سنت نمیخوره، ولی عرقی که رو پیشونیت نشسته یه چیز دیگه میگه..."

" یه کم گرمه اینجا..."

" به کس دیگه‌ای نگی‌ها... یه عده دارن دنبال کاپشن میگردن..."

شوخی‌ها و متلک‌هایش را خیلی خونسرد و آرام مطرح میکرد و هیچ نشانی از آشفتگی و شرم نداشت. اگرچه حرف‌ها بی‌معنی‌تر و باری به هر جهت بود و هر موضوعی را شامل می‌شد اما لحظات دلپذیرتر و آرامتر می‌شدند. آقای سین در بستری نرم از زمان شناور بود و مکان و شرایطش را به کل فراموش کرده بود.

" خب. من باید برم دیگه. بابا و مامانم میدونن که امروز داروخونه نیستم. پس نباید خیلی دیر برگردم."

" مگه ساعت چنده؟ "

" 9"

" سه ساعته که ما اینجاییم؟! "

" خیلی بهت خوش گذشته آقا پسر. بدو برو خونه‌تون که مامانت نگرانت میشه!"

" تو قضیه‌ی مامانمو از کجا میدونی؟ "  

" چه قضیه‌ای؟ "

" همین که نگران میشه و مثل یه بچه باهام رفتار میکنه دیگه. "

" از اونجایی که چندبار اومده داروخونه دیدنت. بارها هم زنگ میزنه و باهات حال و احوال میکنه. ضمن اینکه شما پسرها همیشه واسه مامانتون بچه‌این..."

" نکته‌ی جالبی بود خانم سمنانی... "

" وقتی اینطوری صدام میزنی حس میکنم طرف حسابت مامانمه! "

" خب... چی صدات کنم؟"

" مائده... همین."

به نظر می‌رسید دنیا دوباره در نگاه آقای سین رنگ گرفته است. روزها را در جستجوی شیفتی مشترک با مائده می‌شمرد. خیلی رک و راست و بی‌پروا این موضوع را با خودش هم در جریان گذاشته بود. مائده هم مهربانانه تلاش می‌کرد به جز شیفت شب مابقی اوقات را در صورت امکان با آقای سین هماهنگ کند تا آقای سین ساعتها در جاذبه‌ی حرکت آن انگشتهای بلند و کشیده روی قفسه‌ی داروها غرق شود و هر ازچندگاهی با لبخند یا چشمکی که از پشت قفسه‌ها دریافت می‌کرد آرام شود. قرارهای ملاقات هر هفته بیشتر می‌شدند و به هربهانه‌ای اتفاق می‌افتادند. آقای سین بعد از کلاس دم در دانشکده می‌رفت و با مائده قدم میزد یا مائده صبحهایی که شب قبلش شیفت آقای سین بود برایش صبحانه می‌آورد. خوشبختانه در جایی که اغلب افرادش روابط آشکارا و غیرپنهانی داشتند، موضوع مائده و آقای سین به چشم نمی‌آمد. مائده کم‌کم وارد قسمتهای مهم‌تری از زندگی آقای سین می‌شد. بی‌بهانه برایش کادو می‌خرید و چه با کادوهایش و چه با اعمال نفوذ مستقیم لباس پوشیدن آقای سین را عوض می‌کرد. بارها  راجع به رابطه‌اش با مادرش و اینکه او به مادرش کم‌محلی میکرد و شبیه پسری لجباز و یکدنده عمل می‌کرد جر و بحث داشت، وادارش می‌کرد دوباره مطالعه کند و خودش کتاب برایش می‌خرید و مهم‌تر از آن اصرار داشت که آقای سین مجدداً دنبال شغل جدیدی باشد. این در حالی بود که رخوت گذشته امیدهای آقای سین را به کل نابود کرده بود. مائده هر روز صبح چند روزنامه می‌خرید و نیازمندی‌هایشان را می‌خواند و دور کادر مشاغلی که به نظر می‌رسید برای آقای سین مناسب باشد خط می‌کشید. حتی خودش برای چند شرکت رزومه فرستاد و چندین فرم استخدام هم برای آقای سین پر کرد. شاید قسمت این بود. مائده اولین دختری شد که آقای سین با او نوشیدنی خورد، توی پارک دستش را گرفت، گرمای شانه‌اش را موقع راه رفتن حس کرد، تو تاریکی سینما به انحنای لبهایش خیره شد و البته مجبور نشد هیچوقت خوابش را ببیند. بعد از سالها آقای سین دیگر خواب زهره را نمیدید.

در چنین شرایطی که آقای سین از تمام قسمتهای زندگی‌اش راضی به نظر می‌رسید، یکی از شرکتهایی که برایشان رزومه فرستاده بود با او تماس گرفت. شرکت کادینا شرکتی تجاری بود که در زمینه‌ی واردات دارو فعالیت می‌کرد. آقای سین دیگر آن هیجان روزهای اول بعد از اتمام خدمت را نداشت و بعد از بارها و بارها رد شدن در مصاحبه‌ی استخدامی شرکتها و موسسات از نظر ذهنی آمادگی داشت که از این شرکت –با وجود ظاهر فریبنده و مزایای قابل توجهش- هم بگذرد. در جلسه‌ی مصاحبه مردی میانسال و یک مرد و زن جوان حاضر بودند. کمی عجیب به نظر می‌رسید که سه نفر همزمان از او مصاحبه بگیرند اما در نهایت آقای سین متوجه شد مرد میانسال –آقای رحمانی- رئیس هئیت مدیره و مالک شرکت کادینا است. کت‌وشلوار سفیدرنگ و پیراهن بنفشی به تن داشت. بسیار جوان‌تر از سن شناسنامه‌ای‌اش لباس پوشیده بود و بسیار برازنده به نظر می‌رسید. زن جوان، که مانتوی بلند آبی نفتی و شال فیروزه‌ای رنگ داشت، دختر آقای رحمانی و مدیرعامل شرکت و مرد جوان آقای یوسفی مدیر اجرایی شرکت بودند. آقای یوسفی پیراهن کنفی زرشکی و شلوار کتان مشکی داشت که با توجه به سرمای هوا کمی عجیب به نظر می‌رسید. مصاحبه‌کننده در واقع آقای یوسفی بود و آقای رحمانی تنها به پشتی صندلی‌اش تکیه داده بود و از پنجره بیرون را تماشا می‌کرد و حتی به نظر نمی‌رسید که به مصاحبه توجهی داشته باشد. گهگاهی دستی به سبیل پرپشت سفیدرنگش می‌کشید. زن جوان اما با دقت او را زیرنظر داشت و چیزهایی رو روی برگه‌ای که زیردستش بود یادداشت می‌کرد. صحبت‌ها بیشتر پیرامون شناخت داروهای غیرایرانی روز بود و به نظر می‌رسید مسئولیت آقای سین شناسائی داروهای کمیاب خارجی در داروخانه‌های شرکت و پیدا کردن تولیدکنندگان معتبر خارجی آنها بود. درآمد عالی و شرایط مناسب شرکت به شکل واضحی برای آقای سین آشکار بود. سوالهایی که راجع به چندین نوع داروی مخصوص بیماران عصبی و همچنین داروهای درمان سرطان پرسیده شد شکی برای آقای سین نمی‌گذاشت که با یک شرکت بین‌المللی معتبر در زمینه‌ی دارو که رانت دولتی قابل توجهی هم دارد روبروست. به دستان لاغر و استخوانی دختری که با سرعت و مهارت خودنویس مارک پرزیدنتش را روی کاغذ حرکت میداد خیره شد و احساس کرد برگ دیگری از زندگی‌اش در حال ورق خوردن است.

شب مائده با او تماس گرفت تا از مصاحبه بپرسد. چند دقیقه‌ای صحبت کردند و آقای سین تلاش کرد تا خودش را چندان هیجان‌زده نشان ندهد. دوست نداشت مائده فکر کند او برای رفتن از داروخانه لحظه‌شماری میکند. می‌ترسید اون این موضوع را به خودش مربوط کند. اگرچه به شدت به همراهی عاطفی مائده نیازمند بود اما آقای سین آن شب خوابهای دیگری برای دیدن داشت...


... ادامه دارد.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
آنا آریان
سه شنبه 5 شهریور 1392 12:31 ق.ظ
داستان خوبی بود گرچه کمی کش اومده بود.ممنون که منو به خوندن دعوت کردی. سر فرصت شما را میخونم
پاسخ آقای خونه : آخر این داستان افتضاح شدکه البته دلایل متعددی داره. یا باید کاملاً گسترده باشه یا به طور کل کوتاه و موجز.
ممنون که میخونین.
حافظ کوزه شکسته
دوشنبه 24 تیر 1392 10:49 ب.ظ
سلام؛
به به به... چه خوشگل شده اینجا! تولده؟!! بستنی هم می دین؟ بعده افظاره؟!! ساعت چند؟!!
با توجه به اینکه هنوز داستان شما ادامه داره، صبر می کنم تموم بشه تا بهتر بشه به جمع بندی رسید. تا به اینجا که خوب بود.با قلمی که از شما سراغ دارم،پایان دور از انتظاری به همراه داره!
پاسخ آقای خونه : سلام.
نه بابا؛ هیچ خبری نیست... فقط برای دل سوزوندنه!
ممنونم. نمیتونه پایان چندان خارق‌العاده‌ای داشته باشه، اما شاید شرایط دور از انتظار ایجاد بشه.
آرام
دوشنبه 24 تیر 1392 12:54 ق.ظ
من همچنان منتظر ادامه داستان هستم. دوست دارم بدونم چی میشه. نمیتونم حدس بزنم
راستی من دارم فعلاً اینجا مینویسم تا ببینم بلاگفا درست میشه یا نه: http://mylifepath.blogsky.com/
خوشحال میشم سر بزنین.
پاسخ آقای خونه : چشم. به زودی مینویسم. مدتی هست که نمیشه تو وبلاگتون کامنت گذاشت.
سارا
یکشنبه 23 تیر 1392 12:29 ق.ظ
خیلی نقاط قوت توی این بخش بود.
کشش داشت.
منسجم بود.
حرف اضافه نداشت.


به نظرم مائده بیشتر از چیزی که نیاز داستان باشه، پررو (نه به معنای بد) بود. بعضی از جملاتش خوشایندم نبود. (تا وقتی که حرف نمیزد و فقط نویسنده، توصیفش میکرد و کارها و کلیات مائده رو شرح میداد، ازش خوشم میومد)

کنجکاو شدم. واقعا گفتگوی همچین دو تا آدمی، 3 ساعت طول کشید؟

قراره دلبسته خانم رحمانی بشه؟ .. خوب جایی داستان رو نگه داشتید ..
پاسخ آقای خونه : اول از همه از لطفتون ممنونم.
آره خوب. آدمه دیگه. حرف میزنه.
این هم میتونه یکی از گزینه‌ها باشه که اتفاقاً گزینه‌ی مناسبی هم هست.
mehman
پنجشنبه 20 تیر 1392 06:13 ب.ظ
آقای خونه:
من قبلا هم می گفتم مثل حاتمی کیا، فرهادی نگفتما! بیشتر دقت کنید لدفا!
فقط من جون:
اینجوری دوست دارم که تهش با خودم باشه. اما من دوست ندارم که کلا متحول بشه آقای سین. آخه یه جورایی غیر واقعی میشه. فقط شاید یه اتفاقی واسش بیفته که تلنگری باشه واسش. الان ببین عزیزم من اینجوری دوست دارم شما اونجوری! آقای خونه چه کار کنه؟! میخوای بگیم تلفیقش کنن یا این که قرعه کشی کنن به نام هر کی افتاد سفارش اون بشه؟!
آقای خونه چه می کنین آیا؟! ببینین با فکر و روحیه 2 نفر داره بازی میشه! لدفا تا سفارشات زیاد تر نشده بنویسید بقیشو!
پاسخ آقای خونه : جدی؟؟؟
حالا باز خوبه با فکر و روحیه دو نفر بازی میشه نه احساساتشون!
چشم... به زودی.
ویدا
پنجشنبه 20 تیر 1392 02:34 ب.ظ
ریتم داستان خوبه . خوشم اومد . چیزی از رمان هایی که تو بازاره کم نداره . در مورد شخصیت ها دوست ندارم نقدشون کنم همیشه وقتی رمانی میخونم شخصیت ها رو همون جور که هستن میپذیرم . منتظر بقیه داستان هستم .
پاسخ آقای خونه : نظر لطف شماست...
امیدوارم انتهاش خوب دربیاد.
فقط من!
چهارشنبه 19 تیر 1392 08:02 ق.ظ
به مهمان و با اجازه ی آقای خونه !
عزیزم ،شما که داری انتهای قصه رو سفارش میدی دیگه فرهادی و حاتمی کیا چیه ؟ بگو چی دوست داری همون رو درآرن ! مثلا من دوست دارم یه نفر این آقای سین رو از این حالت بچگی بکشه بیرون و بهش درایت و صلابت یه مرد رو ببخشه... لطفا مثل فیلمای کیمیایی باشه ! خراب رفاقت و مثلا " درخت ها ایستاده میمیرند "
تازه خود آقای خونه هم اعتراف کردن که دارن از نظرات ما استفاده میکنن میتونیم سهم خواهی کنیم خووو
پاسخ آقای خونه : آخر قصه رو نمیدونم ولی شخصیت آقای سین عوض نمیشه. در عالم واقعیت زمانی که شالوده‌ی شخصیت یه نفر شکل میگیره دیگه اینطوری نیست که مثلاً اجی مجی کنه عوض بشه.
شاید بتونه از اشتباهات گذشته درس بگیره که اونم بعید میدونم.
سه شنبه 18 تیر 1392 11:16 ب.ظ
قشنگ بود.
نمیدونم چرا با اینکه مائده کار بدی نکرده, انگار ازش خوشم نمیاد. شاید چون دلم میخواست آقای سین با زهره می بود. دلم میخواست بگم کاش الان هم همینجوری میشد و آقای سین با زهره دوست میشدن, ولی شاید اینجوری داستان یه ذره تکراری و ساده بشه. ترجیح میدم داستان پیچیده تر از این باشه. منتظریم
پاسخ آقای خونه : ممنونم.
نظر جالبی میتونه باشه اگرچه که در واقعیت چنین اتفاقی نمیفته.
چشم.
یاس
سه شنبه 18 تیر 1392 12:16 ب.ظ
این پست رو همون روزی که گذاشتین با موبایل خوندم اما مجالی برای کامنت دادن نبود. خوب و روون بود. منتظریم ببینیم چی میشه.
پاسخ آقای خونه : ممنونم از لطفتون.
سعی میکنم در ادامه بهتر هم بشه.
توت فرنگی روی خامه
سه شنبه 18 تیر 1392 01:14 ق.ظ
آپ کردید بالاخره!
پاسخ آقای خونه : یه مقدار طول کشید که به خاطر گرفتاریهای کاری بود.
mehman
دوشنبه 17 تیر 1392 08:52 ب.ظ
دوست ندارم پیش بینیش کنم.
یه جوری بنویسین آخرش بشه مثل فیلمای حاتمی کیا!
راستی فکر میکنم خانوم ابتهاج خودش میتونه داستانی واسه خودش باشه! یه حسی بود اونجاهایی که از اون خانوم می نوشتین...
دوست دارم بعدا یه داستانی از زندگی خانوم ابتهاج بنویسین! اونم آدم تنهایی بود.
مادر آقای سین هم سوژه خوبیه اما یه جورایی انگار داستانش رو می دونم.
الان متوجه حسم نسبت به داستان و شخصیتاش شدین؟!
پاسخ آقای خونه : یه زمانی میگفتین مثل فیلمهای فرهادی! حاتمی کیا هربارش رو یه جور تجربه میکنه ها... سخته.
خانوم ابتهاج خودش یه داستان مفصله. اگه فرصتی شد اونم مینویسم.
و داستان مادر آقای سین جالب توجه تره.
تا حدودی ...
mehman
دوشنبه 17 تیر 1392 08:44 ب.ظ
سلام.
هر دو قسمتش رو امروز خوندم.
خیلی خوب بود خوشم اومد. تو قسمت دوم انگار مطمئن تر نوشتین یه جورایی راه بلد شدین!
آقای سین خیلی تنهاس. یه جاهایی دلم واسش سوخت یه جاهایی هم از دستش حرص خوردم!
البته از این شاخه به اون شاخه پریدنش خیلیش به خاطر شرایطی هست که باهاش بزرگ شده. فقط میخواد تنهاییش پر شه و کمبوداش جبران. یه وقتایی حس میکنم خیلی بیفکره یه وقتایی هم میدونه اشتباس اما میخواد به هر طریقی به خواسته اش برسه. فک میکنم یه جورایی تو دنیای جدیدی که از بعد دانشگاهش داره تجربه میکنه گم شده. اما آدم مهربونیه. دوستش دارم.
تنهاییش خیلی به چشم میاد خیلیییییی.
منتظر سومیشم آقای خونه.
پاسخ آقای خونه : سلام.
ممنون. در گذر نوشته ها به یه شرایط متعادل میرسم و هم آقای سین رو بهتر پیدا میکنم و هم بقیه شخصیتها واقعی تر میشن. در واقع دارم از این فضا و نظر دوستان برای پیشرفت فضا استفاده میکنم.
شخصیت آقای سین یه شخصیت ساده و امروزیه. در بچگی نواقص و کمبودهایی داشته که باهاش موندن. تجربه ها برای اون آینده هستن.
چشم...
دنیا
دوشنبه 17 تیر 1392 10:46 ق.ظ
اول زهره
بعد مائده
بعد دخترمدیر عامل
بعد یکی دیگه
بعد خدا میدونه کی،
یه روزی میرسه که وقتی اسم زهره رو میشنوه با خودش میگه زهره؟ آشناست ها. کی بود؟ کجا بود؟ بعد یادش نمیاد بیخیال میشه ،اما دقیقا درهمین لحظه،زهره بیچاره داره به یاد اون اشک میریزه. بیچاره زهره،بیچاره دخترایی مثل زهره. منتظر بقیه داستان هستم. موفق باشین
پاسخ آقای خونه : برداشت جالبی بود.
اگرچه که همیشه این اتفاق نمیفته، ولی عمومیت زیادی داره.
عطیه
دوشنبه 17 تیر 1392 10:10 ق.ظ
راست میگین این قضیه از هر دو طرف ممکنه اتفاق بیفته... اما نمیدونم چرا ناخودآگاه این به ذهنم رسید که دختر مدیر عامل تا یه پسر تحصیل کرده و به نوعی ساده و بی شیله پیله میبینه احتمالا ازش خوشش میاد...
انگار زیادی به آقای سین اعتماد داشتم...
پاسخ آقای خونه : آقای سین نداشته‌های شخصیتیش رو در موارد نادرست و استفاده از عواطف افراد به هر طریق ممکن جستجو میکنه.
این یه درد فراگیره...
عطیه
دوشنبه 17 تیر 1392 09:20 ق.ظ
عه! چه زود تموم شد! همیشه به آخر هر قسمت از داستانهای دنباله دار که میرسم این حس بهم دست میده که کاش ادامه داشت...
قشنگ بود...
فکر کنم یه کم از ادامه ی داستان رو بتونم حدس بزنم... دختر مدیر عامل میره تو نخ آقای سین و ایشون هم یواش یواش مائده رو بیخیال میشه...
پاسخ آقای خونه : ممنونم.
به زودی ادامه‌شو می‌نویسم.
تا حدودی درسته، البته بالعکس. با قسمتهای جدیدی از شخصیت یه مرد آسیب‌دیده‌ی دهه‌ی شصتی ایرانی در خدمتتون هستم...
آفرین
یکشنبه 16 تیر 1392 04:21 ب.ظ
منتظرم بقیه اش را هم بخوانم
پاسخ آقای خونه : چشم.
یلدا
یکشنبه 16 تیر 1392 03:36 ب.ظ
سلام
اول بزارید کمی احساسی به داستان نگاه کنم
امون از فراموشی و کمال طلبی آدما همون طوری که زهره از خواب هاش پاک شد کم کم مائده هم پاک میشه و ...
جدای از شوخی به نظرم ریتم داستان خیلی تنده و کاملا جا داره ازش یک داستان بلند دربیاد و اما نکته سنجی هاتون تو معرفیه شخصیت آقای سین از نگاه مائده جالب بود .
منتظر ادامه اش هستم
پاسخ آقای خونه : سلام.
البته بیشتر در مورد مردها صدق میکنه این نکته.
یعنی آقایون زودتر فراموش می‌کنند. ولی سعی خودم رو کردم که واقعی باشه.
چشم.
فقط من!
یکشنبه 16 تیر 1392 01:56 ب.ظ
جالبتر از قسمت اول بود ... داستان هماهنگی زیادی از نظر ترتیب اتفاقات داشت ..
به جامعه ی امروز نزدیک بود...
دیگه در تنوع شخصیتا گم نشدم...
اینکه با ورود مائده ، زهره آروم آروم کم رنگ شد بیرحمانه ولی واقعی بود و نشون دهنده ی نگاه و نیاز و تفکر مردونه به حضور یک زن در کنارشونه نه در خیالشون ! برخلاف خانمها که تا مدتهای زیادی میتونن با خیال هم زندگی کنن ... البته اونا هم بالاخره به این واقعیت میرسن که خیال فقط یه سرابه !
کاش همش رو یکباره مینوشتین ...
پاسخ آقای خونه : یکباره‌ش خیلی خسته‌کننده میشه، حتی برای خودم! باور کنین...
گمونم اون هماهنگی ذهنی داره برام حاصل میشه. چیزی که ازش مطمئنم اینه که بعد از تموم کردنش باید دوباره بنویسمش و توالی ذهنی جدیدی به داستان بدم و یه تغییراتی اعمال کنم.
ممنون که خوندین.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.