تبلیغات
من و گلدونه خانوم - حسرت یک روز ابری، بی‌آفتاب (قسمت اول)
زندگی ...

حسرت یک روز ابری، بی‌آفتاب (قسمت اول)

نویسنده :آقای خونه
تاریخ:پنجشنبه 6 تیر 1392-05:05 ق.ظ

با دو نظر مخفی! رأی به ایده‌ی شماره‌ی یک داده شد. البته قول میدم حداقل ایده‌ی شماره دو رو هم بنویسم.
راستش نه اینکه همه‌شو نوشته باشم و خودم تصمیم بگیرم نصفه‌ش کنم، اما با توجه به اینکه دیدم داره حوصله‌م سر میره و ممکنه گند بزنم به تهش! تصمیم گرفتم بقیه‌ش رو یه روز دیگه بنویسم، چرا که ادامه‌ی جذابی داره و نمیخوام از سر بی‌حوصلگی فقط جمعش کنم. ضمناً اگه غلط املایی یا انشایی داره به بزرگواری خودتون ببخشین. بفرمایین ادامه‌ی مطلب و... لطفاً نقد و نظر یادتون نره.



هوای خنک عصر پاییزی باعث میشد تا آقای سین با آرامش به گذشته فکر کند. آرامش برای روزی مثل این، کلمه‌ی عجیبی بود. امروز آقای سین پنجمین شغل دوران عمرش را از دست داده بود. با خودش فکر کرد این شکل جمله‌بندی درست نیست. این پنجمین شغلی بود که دیگر قرار نبود ادامه پیدا کند ولی برای اولین بار بود که از یک کار اخراج میشد. این موضوع و فکر کردن به این واقعیت که با سی و دو سال سن باید مجدداً دنبال کار بگردد باعث میشد تا کمی غمگین باشد. آقای سین زیاد باهوش نبود، خیلی وقت بود که به این واقعیت پی برده بود و برخلاف دیگران که احمقانه در مقابل این حقیقت می‌ایستند، سعی کرده بود با علم به آن زندگی‌اش را برنامه ریزی کند. در واقع او متوجه شده بود که میتواند از هر تجربه‌ای درسی بگیرد و به آینده فکر کند. اما این غروب دلگیر پاییزی و فکر به گذشته‌ها نشان میداد چندان هم درس‌هایش را خوب یاد نگرفته است.

کودکی او در رویای تنهایی‌های مادرش گذشت. مادر آقای سین معلم ابتدایی بود و تمامی پایه‌ها از کلاس اول گرفته تا پنجم را تجربه کرده بود. البته تجربه‌ای در کلاس ششم نداشت چون با شروع شکل جدید آموزشی بازنشسته شده بود. مادر که توسط آقای سین مامان جون نامیده می‌شد، زنی زیبا اما دارای انضباطی خشک بود. خودش ادعا میکرد پدر آقای سین عاشق همین نظم و انضباط شده بود. البته آقای سین شخصاً تصور دیگری داشت. زندگی به مامان‌جون زیاد ساده نگذشته بود. او در یک خانواده‌ی مذهبی رشد کرده بود. خانواده‌ای که چندان اعتقادی به تحصیل دخترها نداشت. مامان‌جون با زحمت زیاد موفق به راضی کردن پدرش شده بود و با اتمام دوره‌ی دبیرستان راهی دانشگاه تربیت معلم شده بود. تنها دانشگاهی که به علت تک‌جنسیتی بودن نظر مثبت پدرش را جلب کرده بود. البته پدر مامان جون به این نکته‌ی بدیهی توجه نکرده بود که همه چیز نسبی است. چرا که در سال چهارم دانشگاه به دلیل کمبود خوابگاه ناچار شده بودند بین ورودی‌های جدید و قدیم قرعه کشی کنند و مامان‌جون و سه نفر از دوستانش در دو ترم مانده به پایان تحصیل بدون خوابگاه مانده بودند و به ناچار خانه‌ای قدیمی که یکی از چندین و چند خانه‌ی پدربزرگ آقای سین بود را برای اقامت اجاره کرده بودند. پدربزرگ آقای سین که از بی‌مسئولیتی و بی‌فکری پسرش به تنگ آمده بود بعضی کارهایش را به پسرش سپرده بود تا به خیال خودش او را مسئولیت‌پذیر کند. و به این ترتیب عاشقانه‌ای که پایه‌ی زندگی آقای سین بود شکل گرفت. البته آقای سین هرگز به پاسخ این سوال نرسید که زنی مثل مامان جون چطور میتواند عاشق مردی با شرایط پدرش شود و حتی برای این عشق دست از خانواده‌اش بکشد. این موضوع دو طرفه بود چون خانواده‌ی پدر آقای سین هم او را طرد کرده بودند. هرچند پدر آقای سین دوست داشت برای عشق زندگی‌اش تبدیل به مرد با اراده‌ای شود اما اجل به او مهلت نداد و در ظهر یک روز داغ تابستانی با یک تصادف ساده کلمه‌ی پدر از زندگی آقای سین پاک شد.

مامان جون البته خیلی هم محتاط بود. علاوه بر انضباط سختی که بر تربیت آقای سین حاکم بود، محدودیت‌های زیادی برای رابطه با دنیای اطراف وجود داشت. غیر از دو سال اول که آقای سین همراه مادرش به مدرسه میرفت و زمان کلاسهای مادرش در دفتر باقی میماند، مابقی سالهای عمرش تا شروع دوران تحصیلش در زمان حضور مادرش در مدرسه، در خانه‌ای با در قفل شده میگذشت. به این ترتیب به نظر میرسید شروع دوران مدرسه، پایان دوره‌ی تنهایی آقای سین هم باشد که البته اینطور نشد و او در دنیای تخیلی خودساخته‌اش باقی ماند، چرا که اغلب اطرافیان به نظرش نادان و کندذهن می‌آمدند و سرگرمی‌های احمقانه‌ای داشتند. در چنین شرایطی کودکی و نوجوانی آقای سین در کنار مامان‌جون گذشت. مامان‌جون با دقت موشکافانه‌ای تحصیل آقای سین را زیر نظر داشت و آمادگی این را داشت هرجا لازم بود از مقررات خشک و شبه‌نظامی برای اجبار پسرش به تحصیل استفاده کند. روزهای آقای سین به بودن در مدرسه، درس خواندن، خواندن کتابهای غیردرسی که انتخاب مامان‌جون بود و هم‌صحبتی با مامان‌جون می‌گذشت.

با اتمام دوران دبیرستان و قبولی در دانشگاه شرایط متفاوت میشد. تجربه‌ای تازه برای آقای سین در شرف وقوع بود. تلاشش به نتیجه نشسته بود و در رشته‌ی داروسازی در شهر خودش قبول شده بود. با ورود شرایط جدید و کشف هزینه‌های جدید آقای سین کم‌کم به فکر افتاد تا در کنار تحصیل کاری هم برای خودش دست و پا کند. برای اولین بار احساس می‌کرد که باید فشار روی شانه‌های مامان‌جون را کم کند. مامان‌جون ابتدا مخالفت کرد، اما وقتی اصرار پسرش را دید به تکاپو افتاد تا خودش کار مناسب را بیابد. خانم ابتهاج از دوستان قدیمی مامان‌جون در مدرسه بود. چندماه قبل و در پی بازنشستگی بنا به پیشنهاد برادرش تصمیم گرفته بود چند دستگاه بافندگی کوچک بخرد و در انباری خانه‌اش کارگاه جوراب‌بافی راه بیندازد. کارگاه بسیار کوچک و دنج بود. آقای سین به زودی به راحتی کارش پی برد. فروش بافته‌شده‌ها به عهده‌ی برادر خانم ابتهاج بود. دستگاه‌ها تمام اتوماتیک بودند و تنها به خاموش و روشن کردن نیاز داشتند. تنها باید کنارشان می‌ماند تا چیزی خراب نشود. به محض اینکه نهارش را میخورد به منزل خانم ابتهاج که دو خیابان پایین‌تر بود می‌رفت و وارد کارگاه می‌شد. کتابهایش را هم همراهش میبرد. چند روز اول درس خواندن میان صدای دستگاه‌ها غیرممکن به نظر می‌رسید اما با گذشت زمان نه تنها صدای دستگاه یکنواخت شد بلکه آقای سین اصلاً آن صداها را حس نمی‌کرد! خانم ابتهاج هم برایش سنگ تمام می‌گذاشت. انواع خوراکی‌ها و نوشیدنی‌ها در طول بعدازظهر تا شب در دسترس آقای سین قرار داشت. هفته‌ی دوم خانم ابتهاج هم وارد کارگاه شد. کنار دستگاه روبروی آقای سین می‌نشست و زمانی که درس خواندن آقای سین تمام می‌شد با هم حرف می‌زدند. آنجا خانم ابتهاج از دوران کاری‌اش حرف می‌زد، از خواستگارهایی که اوایل هرکدام به بهانه‌ای رد شدند و بعد از مدتی ته کشیدند! و از تنهایی که در این سالها تجربه کرده بود. خانم ابتهاج کتابهای زیادی خوانده بود که محدوده‌ی اطلاعاتی بسیار وسیع‌تری نسبت به آنچه آقای سین می‌دانست را در بر می‌گرفت. با شروع اولین تابستان کاری آقای سین در کارگاه و فراغت از تحصیل، خانم ابتهاج چند کتاب به آقای سین داد. با توجه به تجارب قبلی آقای سین کتابها را در کارگاه نگه داشت و بعدازظهرها آنها را مطالعه میکرد. بعضی روزها ساعتهای طولانی با خانم ابتهاج راجع به کتابها حرف می‌زدند. روزمره‌های آقای سین دارای چشم‌انداز جدیدی می‌شد. خانم ابتهاج زن مهربانی بود و اینجا مکانی برای پیشرفت محسوب میشد.

در دانشگاه هم اوضاع به شکل مطلوبی پیش می‌رفت. درس‌ها اگرچه گاهی بسیار سخت بودند، اما برای آقای سین که عادت به مطالعه‌ی مداوم و طولانی داشت غیرممکن به حساب نمی‌آمدند. با شاگرد اولی در سه ترم متوالی مورد توجه بسیاری از هم دوره‌ای هایش قرار گرفته بود و جزوه‌هایش مشتری‌های زیادی داشت. زهره هم یکی از درس‌خوان‌های کلاس بود. البته با شکستگی پایش در ترم سوم و دوری چندهفتگی از کلاس‌ها، او هم تبذیل به یکی از مشتریان بالقوه جزوه‌های آقای سین بود. یک روز صبح توی سالن اصلی دانشکده به آقای سین سلام کرد و خیلی شمرده و آهسته گفت که به چه جزوه‌هایی احتیاج دارد. خیلی مودب پرسید که آیا آقای سین می‌تواند این جزوه‌ها را به او قرض بدهد. آقای سین به صورت کشیده و ابروهای پیوسته و چشمهای درشت قهوه‌ای‌ دختر جوان خیره شد و برای اولین بار حس کرد سالها از چه چیزی محروم بوده است. بدون اغراق ظرف هفته‌های آینده بسیاری از جزوه‌هایش پاکنویس شدند و جزوه‌های جدید هم به این امید نوشته می‌شدند تا دختر چادر سیاهپوش قدبلند با عصای زیربغلی‌اش سراغ آنها بیاید. اتفاقی که پس از بهبود پای زهره دیگر رخ نداد.  

در گذر سالهای دوم و سوم حضور در کارگاه، آقای سین موفق شد با تولید مقدار بیشتر و به تبع آن فروش اضافه‌ی تولیدی‌ها به چند کارگاه در سطح شهر شرایط را چنان بهبود دهد که خانم ابتهاج به فکر خرید دستگاه جدید افتاد. با ورود دستگاه جدید که می‌توانست نخهای ضخیم‌تر را ببافد نیاز به یک بافنده‌ی حرفه‌ای احساس می‌شد. فائزه دختر بیست و چند ساله‌ای بود که از دوازده سالگی کار با دستگاه‌های بافندگی را یاد گرفته بود و در چندین کارگاه کار کرده بود. در واقع از شاگردهای قدیمی خانم ابتهاج بود. کارش را خیلی خوب بلد بود. با وجود مجرد بودن ابروهایش را برداشته بود و برخلاف اغلب افرادی که آقای سین تا آن زمان شناخته بود موقع حرف زدن مستقیم توی چشمهای طرق مقابل خیره میشد. به نظر می‌رسید دیده‌ها و شنیده‌های زیادی داشته باشد، اما علاقه‌ی چندانی به حرف زدن نداشت. موقعی که توی کارگاه بود به سرو وضعش نمی‌رسید، اما موقعی که می‌خواست برود حسابی قیافه‌اش عوض می‌شد. روزانه‌های آقای سین عوض شده بود. عصرها بیشتر به حرف زدن با فائزه می‌گذشت. البته بیشتر آقای سین حرف می‌زد. اینطور مواقع فائزه کنار دستگاه می‌نشست و سرش را کج نگه می‌داشت و به آقای سین خیره می‌شد. فقط گاهی رج دستگاه را با دست مرتب میکرد.  آقای سین هم غالباً از دانشگاه حرف میزد. به صرافت می‌افتاد که حرفهای زیادی برای گفتن ندارد. فقط قسمتهای مربوط به زهره را حذف میکرد. بقیه مواقع در تنهایی‌هایش به زهره فکر می‌کرد. علی‌رغم اینکه اوضاع کارگاه بسیار بهتر از قبل بود اما خانم ابتهاج راضی به نظر نمی‌رسید و تقریباً همیشه در حال غر زدن و ایراد گرفتن به همه‌چیز – اغلب کارها و رفتار فائزه- بود. اگرچه به نظر نمی‌رسید این مورد جدید و جالب‌توجهی برای فائزه باشد، اما رفتار جدید خانم ابتهاج همیشه آقای سین را شگفت‌زده می‌کرد. یک روز که مثل همیشه عصر به کارگاه آمد فائزه نبود. تا شب هم نیامد و دستگاه بافندگی‌اش هم خاموش بود. آخر شب موقع رفتن از خانم ابتهاج در مورد فائزه پرسید و برای اولین بار جواب شنید که به او ربطی ندارد. فادزه به همان سادگی که وارد زندگی آقای سین شده بود از آن خارج شد.

تنها چندماه به اتمام تحصیلات آقای سین در دانشگاه باقی مانده بود و این واقعیت او را متوجه این قضیه میکرد که فرصتهای دیدن زهره هم کم و تنگ‌تر می‌شود. به دلیل اینکه از واکنش احتمالی مادرش نسبت به این موضوع مطمئن نبود تصمیم گرفت خودش دست به کار شود. چهار روز در سه هفته‌ی متوالی به تلاش برای حرف زدن با زهره هدر رفت و هیچ موفقیتی حاصل نشد. در نهایت به نظر می‌رسید که این شرایط تغییر نخواهد کرد و آقای سین تصمیم گرفت حرفهایش با زهره را در قالب یک نامه به او منتقل کند. چند روز عذاب‌آور و البته پر از امید برای آقای سین سپری شد تا اینکه یک روز دل‌انگیز بهاری یکی دیگر از بچه‌های کلاس پاکت نامه‌ای را از طرف زهره برایش آورد. تحلیل‌های زیادی بر اینکه چرا خود زهره نامه را نیاورده بود وجود داشت اما با بازکردن پاکت و دیدن نامه‌ی خودش، شرایط برای آقای سین بسیار متفاوت به نظر می‌رسید. در پشت کاغذی که تمام حرفهای دل آقای سین را با خودش حمل میکرد با خط ظریفی نوشته شده بود: " سلام؛ من اهل رابطه‌ای به این شکل نیستم. موفق باشید." فارغ از اینکه بسیار کوتاه و برخورنده بود، در ساعات اول زهره در نظر آقای سین دختر گستاخ و بی‌ادبی بود که حتی تا اندازه‌ی حمل نامه توسط خودش هم حدود ادب را رعایت نکرده بود. به جهت شکست عمیقی که در تمام وجودش احساس می‌کرد آن‌روز بعدازظهر، آقای سین، کاغذ نامه را پاره پاره کرد و در جوی آب جلوی خانه‌ی خانم ابتهاج ریخت. به نظر می‌رسید این تجربه اثر درازمدتی روی ذهن و روح آقای سین داشته باشد.

خوشبختانه تغییر شرایط برای آقای سین در راه بود. اگرچه تلاش کرده بود معافیت بگیرد و آخرین تلاشش برای معافیت کفالت با مشخص شدن اینکه مادرش حقوقی مادام‌العمر دارد، بی‌اثر مانده بود، اما آقای سین قلباً از این واقعیت که می‌توانست برای مدتی از شرایط موجود فاصله بگیرد خوشحال بود. دوران آموزشی با توجه شرایط زندگی و گذشته‌ی آقای سین بسیار سخت گذشت. تنها نکته‌ای که قابل تحمل و بسیار آسان بود زود خوابیدن در شبها و بیدار شدن در صبح زود بود؛ وگرنه نه رفتارهای بی‌ادبانه‌ی مافوق و نه حرکات جلف و کم‌ارزش دیگر هم‌دوره‌ای‌ها،‌ هیچکدام برای آقای سین قابل تحمل نبودند. با اتمام دوره‌ی آموزشی و تقسیم در شهرهای مختلف،‌ آقای سین با توجه به تحصیلات و رشته‌اش به داروخانه‌ی درمانگاه نیروهای مسلح در یکی از شهرهای نسبتاً کوچک مرکز کشور فرستاده شد. شرایط متوسطی وجود داشت که می‌توانست راضی کننده باشد. داروخانه در دو شیفت اداره میشد. هر شیفت یک سرباز به عنوان نسخه‌پیچ و یک خانم دکتر وجود داشت. دکتر شیفت آقای سین، دکتر مزروعی، مرد پا به سن گذاشته‌ی مهربانی بود. در واقع آقای سین و دکتر مزروعی شیفت عصر تا نیمه شب را اداره می‌کردند. در دو هفته‌ی اول دکتر مزروعی با مهربانی هرچه تمام‌تر، تمامی داروها را به آقای سین معرفی کرد و نحوه‌ی خواندن دست‌خط بعضاً عجیب و غریب دکترها را هم به او یاد داد. صبحها آقای سین در قرارگاه لشکر در واقع بیکار بود و به غیر از شرکت کردن در صبحگاه که آن هم هفته‌ای یکبار برگزار میشد کار دیگری نداشت. در آن دوره آقای سین سعی میکرد از کتابخانه‌ی لشکر نهایت استفاده را ببرد. شرایط به همین منوال ادامه داشت تا اینکه یک روز عصر خانمی به داروخانه آمد. چادری، بسیار مرتب و آراسته،‌ ظریف و خوش و قد و قواره بود. مثل مشتری‌ها پشت گیشه نماند و داخل شد و پس از سلام کوتاهی به آقای سین نزد دکتر مزروعی رفت. از آنجایی که دکتر مزروعی خانم را با لفظ خانم دکتر صدا زده بود، آقای سین تصور کرد با یکی از دکترهای درمانگاه روبرو شده است، اما از آنجایی که تا به حال این خانم دکتر را ندیده بود کمی تعجب کرد. صحبتهای دکتر مزروعی و خانم دکتر چند دقیقه‌ای ادامه پیدا کرد و بعد خانم دکتر رفت. وقتی مشتری‌ها رفتند و برای چند لحظه‌ای داروخانه خلوت شد دکتر مزروعی به آقای سین گفت که "خانم دکتر"، دکتر شیفت صبح داروخانه هستند و میخواهند تو جایت را با سربازی که صبحها پیش ایشان است عوض کنی. آقای سین چندان از این موضوع خوشحال نبود. کار کردن نزد دکتر مزروعی را دوست داشت و از طرفی احساس چندان خوبی به خانم دکتر نداشت. وقتی دلیل این جابه‌جایی را از دکتر مزروعی پرسید، جواب شنید که در صورتی که خود خانم دکتر ضرورتش را احساس کنند به او خواهند گفت. آن‌شب با حس و حالی از نگرانی گذشت. آخر شب هم سربازی که شیفت صبح بود آمد تا با دکتر مزروعی آشنا شود. در فرصت کوتاهی که پیش آمد آقای سین دلیل جابه‌جایی را از سرباز شیفت صبح پرسید. سرباز معتقد بود که خانم دکتر بسیار بددل است و به هیچ دلیل موجهی به همه‌چیز ایراد میگیرد. و ختام این اظهارنظر هم این بود که "حالا خودت میبینی!"

صبح روز بعد آقای سین طبق دستورالعمل ساعت هفت داروخانه را باز کرد. دکتر مزروعی معمولاً یک ساعت بعد از باز شدن داروخانه می‌آمد ولی هنوز لحظاتی از باز شدن در نگذشته بود که خانم دکتر وارد شد. چادرش را برداشت و به رختکن رفت. صدای قفل شدن در آقای سین را یاد حرف سرباز شیفت مخالف انداخت. چند دقیقه بعد خانم دکتر با روپوش سفیدش از رختکن خارج شد و پشت میزش رفت. به نظر می‌رسید قصد نشستن دارد، اما انگار که چیزی یادش آمده باشد گفت: "من حسینی هستم. آقای دکتر مزروعی گفتن شما به همه چیز اشراف پیدا کردین تو این مدت کوتاه، پس چیزی برای توضیح نمی‌مونه. طبق روال قبل به کار ادامه بدین... و فقط اینکه من به نظم، تعهد و اخلاق خیلی اهمیت میدم." خانم دکتر حدوداً سی ساله بود و همیشه حلقه به انگشت داشت. مسائل تا حدود زیادی برای آقای سین روشن می‌شدند. او تصمیم گرفت غیر از زمانهای کاری بقیه‌ی وقتش را کلاً به مطالعه بگذراند و هم‌صحبتی با خانم دکتر را فراموش کند. اغلب اوقات حس میکرد که خانم دکتر او را زیر نظر دارد و همیشه یاد این حرف سرباز می‌افتاد که خانم دکتر دنبال ایراد گرفتن است. با خودش فکر کرد در صورتی که خانم دکتر از او خوشش نیاید سرنوشتش با توجه به تغییر شیفتی که قبلاً اتفاق افتاده بود چه خواهد شد؟ هیچ دوست نداشت شرایط آرام و خوبش در داروخانه را از دست بدهد. روزهای پراسترس برای آقای سین در جریان بودند. یک روز صبح خانم دکتر حسینی بدون مقدمه کتابی را روی پیشخوان جلوی دست آقای سین گذاشت و گفت: "زمان ما که این کتاب برای تدریس استفاده نمیشد، اگه شما هم نداشتین این کتاب رو حتماً بخونین که خیلی مفیده". کتاب داروشناسی کاتزونگ و ترور بود. تا جایی که آقای سین میدانست این کتاب بیشتر مورد استفاده‌ی دانشجویان پزشکی بود تا داروسازی اما با تعجب آمیخته به حیرت از خانم دکتر که خیلی سریع پشت میز خودش رفته بود تشکر کرد. در روزهای آتی آقای سین احساس بهتری نسبت به شرایط موجود داشت. دیگر نگران نگاه‌های خانم دکتر حسینی نبود. اوقاتی که مشتری نداشت هم جزء نگرانی‌هایش نبود. یک‌بار خانم دکتر به او بیسکوئیت تعارف کرد و چند روز بعد هم از داخل کیفش انجیر خشک به او داد. به مرور آقای سین به این نتیجه رسید که تنها باید در مورد خانم دکتر اعتمادسازی میکرده است، مهمی که به هرحال به نظر می‌رسید اتفاق افتاده باشد. صبحها مهربانانه‌تر و غیرماشینی‌تر سلام و احوالپرسی می‌کردند، در طول روز به هم خوراکی تعارف می‌کردند، گهگاه راجع به بعضی مشتری‌ها صحبت و حتی شوخی میکردند و عصرها که آقای سین در کتابخانه لشکر به مطالعه مشغول بود احساس میکرد دلش برای خانم دکتر تنگ شده است. در واقع یک سال‌ونیمی که آقای سین همراه خانم دکتر در داروخانه بود از بهترین ایام عمرش محسوب می‌شد. روز آخری که کار تسویه‌اش در لشکر انجام شده بود و برای خداحافظی به داروخانه آمد، احساس کرد خانم دکتر هم مثل خودش دلتنگ است! در راه برگشت با خودش فکر کرد ای کاش خانم دکتر متأهل نبود!


... ادامه دارد.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
دوشنبه 24 تیر 1392 10:15 ق.ظ
پس چی شد بقیه اش آقای خونه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
پاسخ آقای خونه : باور کنین خیلی سرم شلوغه. خودم بیشتر از همه دوست دارم بنویسمش ولی فرصتش نیست.
به زودی می‌نویسم.
جمعه 21 تیر 1392 07:58 ق.ظ
بقیه اش رو کی می نویسید؟
پاسخ آقای خونه : به زودی...
عطیه
یکشنبه 16 تیر 1392 09:45 ق.ظ
آقا داره رشته داستان از دستمون در میره ها! قسمت دوم رو نمیخواین بنویسین؟!
ما منتظریم ها!
پاسخ آقای خونه : چشم...
به زودی در این مکان...
آرام
جمعه 14 تیر 1392 05:58 ق.ظ
خیلی قشنگ بود. منتظر بقیه اش هستیم....
اگه میشه موضوع 2 رو هم بنویسین.
پاسخ آقای خونه : ممنونم.
چشم.
سارا
چهارشنبه 12 تیر 1392 04:49 ب.ظ
قسمت دوم، وجود خارجی داره؟
پاسخ آقای خونه : بله...
حافظ کوزه شکسته
دوشنبه 10 تیر 1392 01:26 ق.ظ
هفت صبح تا هفت بعد از ظهر سرکار هستم. تا بیام خونه و یا برم بستنی بخورم(بستنی خونم پایین نیاد!!).بعدش بشینم پشت سیستم، نه ده شب می شه! تنها کار مفیدی که می تونم انجام بدم اینه که وبلاگ هایی که دنبال می کنم رو کپی کنم!

همین اول یه گیر حافظی بدم: آقا من با حروف الفبا که جای اسم می گیرم مشکل دارم!
پیشنهاد می کنم بجای استفاده مکرر از «آقای سین»، متن رو طوری طراحی کنید که مخاطب خودش به این نتیجه برسه که کاراکتر مد نظرتون کیه. اما اگه نوع داستان گزارشی هست که یه بحث دیگه ایه!
(یک عدد حافظ بسیار خواب آلو اینا رو نوشته. خوندنش بدون توصیه ی پزشک بلا مانع هست!)
اگه تا فردا زنده موندم بازم میام!
پاسخ آقای خونه : این انتخاب دلیل داشته و گمون نمیکنم عوضش کنم راستش.
باز ممنون که میای و سر میزنی.
حافظ کوزه شکسته
یکشنبه 9 تیر 1392 11:39 ب.ظ
خب من برگشتم!
قانونی نیــــــست؟!! دیگه چی؟ چشمم روشن!! مگه تقلب کردی؟!!
یا ایه الذین نمی دونین داستان کامنت های من چیه: از آقای خونه بپرسین براتون می گه!
پاسخ آقای خونه : حرفی نیست...
عسل
یکشنبه 9 تیر 1392 11:16 ق.ظ
سلام من اولین باریه که میام اینجا بعضی از پستهاتون وهمینطور داستانتونو خوندم بابت از دست دادن مادر بزرگتون خیلی متاسفم و بهتون تسلیت می گم . در ضمن منتظر خوندن ادامه داستانتون هستم و با اجازه لینکتون کردم.
پاسخ آقای خونه : سلام.
ممنون از اومدنتون.
و همینطور بابت اظهار لطفتون.
سارا
یکشنبه 9 تیر 1392 02:07 ق.ظ
هر سه تا موضوع جالبند. دومی، فضولی من رو بیشتر تحت تاثیر قرار داد.

فکر میکنم پاراگراف اول رو باید واقعا از اول بنویسید. کشش لازم رو ایجاد نمی کرد که آدم باقی داستان رو بخونه. ضمن اینکه جمله بندی های خوبی نداشت.

کلا با ویرگول گذاشتن، مشکل دارید. لبخند.

در مورد مادرش، ذهنیت خوبی به من داده شد. یعنی تصورش کردم. خوب بود. از اونجایی که خلق و خویی فعلی آقای سین و نحوه برخوردش با جامعه و خانومها، مطمئنا خیلی زیاد متاثر از رفتار و تربیت مادرش بوده، می شد از عکس العملهای مادرش در دوره کودکی آقای سین در مواجهه با جنس مخالف در ابتدای داستان، نوشت.

پاراگراف 4، .. "در دفتر باقی می ماند" .. فعل بهتری می تونید بکار ببرید.

قسمت داروخاونه هم خیلی خوب بود. به خصوص اونجاش که سرباز بهش میگه حالا خودت میبینی.
پاسخ آقای خونه : در کل ممنون.
اولش رو هم دوباره خواهم نوشت.
با ویرگول؟ اینطوری بهش نگاه نکرده بودم!
اون هم نظر جالبیه.
قله نشین
شنبه 8 تیر 1392 10:51 ق.ظ
با سلام و تبریک عید گذشته
ختم قران به رسم عادت چندین ساله ویژه ماه مبارک رمضان
در صورت تمایل اعلام حضور نمائید با تشکر قله نشین http://bluemountain.blogfa.com/
پاسخ آقای خونه : ممنون.
میام خدمتتون.
عطیه
شنبه 8 تیر 1392 09:27 ق.ظ
آخ جون! داستان دنباله دار... دوستش داشتم.
به نظرم از اواسط این بخش از داستان به بعد کشش بیشتری در من ایجاد کرد. اوایلش یه جوری بود...
آیا شخصیت آقای سین اینجوری یه یا من اینجور برداشت کردم که یه کم پَپه و کُنده! تریپ بچه خرخونهای دانشگاه!
بعد اینکه چرا همه ی شخصیتها اسم کامل دارند و ایشون اسم خلاصه ی "سین"؟!
پاسخ آقای خونه : به نظر میاد اوایلش خوب جا نیفتاده. وقتی تموم شد یه بار دیگه مینویسمش.
تقریباً همین جوریه که میگین. البته از نوع تربیتش میاد.
دلیلش اینه که تو بقیه شخصیت‌ها واضح و جدا افتاده باشه و تو ذهن شما بیشتر بمونه و البته تبدیل به یه تیپ بشه تا شخصیت. پیچیدگی‌های داره که برای خودش هم بعضاً نامفهومه.
یلدا
جمعه 7 تیر 1392 11:29 ب.ظ
سلام
شخصیت جالبیه آقای سین دلم میخواست بیشتر از خصوصیاتش بدونم اما بعدش فکر کردم شاید خودتون خواستید گوشه هایی از شخصیتش مثل اسمش مخفی بمونه
منتظر ادمه اش هستم
پاسخ آقای خونه : از شخصیت آقای سین همین قسمتاش معلومه. شاید نویسنده هم علاقه‌ی زیادی به کالبدشکافی آقای سین نداره؟
آفرین
جمعه 7 تیر 1392 12:26 ق.ظ
كاش این آقای سین یه فامیلی می داشت.
بیچاره چه تنها بوده و البته خانم ابتهاج هم خیلی مرموز بود.
پاسخ آقای خونه : چرا؟
زندگی سختی داشته. همه‌ی آدمها یه وجه مرموز دارن دیگه، ندارن؟
حافظ کوزه شکسته
پنجشنبه 6 تیر 1392 03:08 ب.ظ
من و دوستام قرار گذاشتیم هر وقت که بستنی می خوریم برای اموات همدیگه فاتحه بفرستیم. از این به بعد به یاد ننه جان هستیم.
پاسخ آقای خونه : ممنون. ولی جالبه که همه‌ی پستها رو توی یه پست جواب میدی!
بعضی‌ها میخونن و سردر نمیارن جریان چیه!!
حافظ کوزه شکسته
پنجشنبه 6 تیر 1392 03:06 ب.ظ
این پست رو هم کپی کردم. می خونم و می آیم!
پاسخ آقای خونه : دست شما درد نکنه!
حافظ کوزه شکسته
پنجشنبه 6 تیر 1392 03:05 ب.ظ
ماشالله پسقل خان هم داره رشد می کنه!به به!
خدا به دادتون برسه!آب خوردنش شروع بشه تا یه پارچ خالی نکنه ول کن نیست!نمی دونم چرا بچه ها آب خوردن رو خیلی دوست دارk!ملاکشون تموم شدنه نه تشنگی!!!
.............
والا در زمینه امور خونه مادر زن و مادر شوهر به حمدالله بنده هیچ تخصصی ندارم!وگرنه معلوم نبود کجا می خواست خراب شه!!
و اما ساختار داستانی:الان حال ندارم فکر(فرک؟) کنم!بعداً می گم!
..............
خدا رحمت کنه ننه جانتون رو. یاد پدربزرگم(پدره پدرم) افتادم. هشت سالم بود.خونه ی داییم بودیم. داییم به من و خواهرم گفت لباس بپوشین می خوایم بریم خونه ی باباجون. کلی ذوق داشتم.آخه خیلی با هم رفیق بودیم!کشتی می گرفتیم!همیشه هم مثلاً من باباجون رو زمین می زدم!!توی راه مثل همیشه کلی حرف زدم! تا رسیدیم دیدم همه جا سیاهه.آدما سیاه پوشیدن.صورتشون کبود شده.
درکش برام سخت بود. به همین سادگی یعنی؟رفتم باغ پشت خونه.اشکم در اومد.
من و دوستام قرار گذاشتیم هر وقت که بستنی می خوریم برای اموات همدیگه فاتحه بفرستیم. از این به بعد به یاد ننه جان هستیم.
پاسخ آقای خونه : این دیگه آخرش بود!
سه تا پست رو تو یه کامنت پاسخ دادی!!
ممنون بابت همه به هرحال.
حافظ کوزه شکسته
پنجشنبه 6 تیر 1392 03:03 ب.ظ
بسمه تعالی؛
ریاست محترم وبلاگ وزین «من و گلدونه خانم»
سلام علیکم؛
به عرض می رسانم بنده موضوع سوم را بیشتر دوست دارم. امر می کنیم اقدامات لازم را مبذول و نتیجه را ابلاغ(عبلاق؟ابلاق؟)به امر بفرمایید.
ومن الله توفیق
پاسخ آقای خونه : اصن سومی تا الآن حتی یه دونه رأی هم نداشت!
رآی شما هم فاقد شرایط قانونیه!
بدون شوخی قراره موضوعات همه نوشته بشن.
یاس
پنجشنبه 6 تیر 1392 01:00 ب.ظ
تا اینجاش که خیلی خوب بود. مخصوصا قسمت های اخر احساس کردم بهتر نوشته شده. یا شاید هم چون جریان داستان کم کم دستم آمده بود ارتباط بهتری باهاش برقرار کردم. اولاش احساس کردم کلمات زیاد با هم جور نشدن. نمی دونم چرا مثلا کلمه مامان جون به دلم نمی نشست. اما احتمال دادم که استفاده از این کلمه هم دلیل خاصی داشته که بعدا مشخص میشه.
بعد اینکه اولین برخورد آقای سین با خانم ها در زمان ورود به دانشگاه بوده. شاید میشد در قبل از این دوره هم حرف کوتاهی از دخترها یا از دید آقای سین نسبت به دخترها گفته بشه. مثلا دخترهای فامیل. یا دخترهای همکار مادرش. مثلا همکارش مادرش هم دختری داشته که با خودش میاورده مدرسه. یا چیزی شبیه به این.
پاسخ آقای خونه : تعبیر دوگانگی بود این اصطلاح مامان‌جونو البته میتونه اصلاح هم بشه.
اما پیشنهادتون در مورد قبل از دانشگاه قابل تأمل و کاملاً درسته.
فقط من!
پنجشنبه 6 تیر 1392 12:34 ب.ظ
خیلی زیبا و پر کشش...
من از داستانای طولانی لذت میبرم !
پاسخ آقای خونه : ممنونم، ولی فقط این نیست که؟
میخوام نقدهاتون رو هم بدونم.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.