تبلیغات
من و گلدونه خانوم - بوسه‌ی تقدیر
زندگی ...

بوسه‌ی تقدیر

نویسنده :آقای خونه
تاریخ:چهارشنبه 29 خرداد 1392-05:12 ق.ظ

برگشت و با حالتی که جلب نظر نکند توی هال را از نظر گذراند. همه‌ی حواس شوهرش به تلویزیون بود. از ظهر توی آشپزخانه با آماده کردن انواع خوراکی‌ها سعی کرده بود نظر شوهرش را جلب کند.  با خودش فکر کرد: باید جوری مطرح کنم که فکر مخالفت به سرش نزنه. میدونم تو چه فکریه... الآنم هست که مطرحش کنه. باید من پیش‌دستی کنم... اه... این چه بدبختیه دیگه. مردم دم سال نویی به چی فکر می‌کنن من باید فکرمو مشغول چی کنم. پا شم برم اونجا که باز مامانش تو سال و ماه نو، خون به جگرم کنه. بله دیگه... مامان‌جونشون بزرگتر فامیل تشریف دارن خوب... هی با دختراش قربون صدقه‌ی هم برن و انگار نه انگار که من اونجام. هی تیکه بارم کنن. وقت ایراد گرفتن از ریخت و قیافه‌م خوب سرتاپامو می‌بینن،‌ اما دریغ از وقتی که یه رخت و لباس نو یا یه تیکه طلا بخرم. خار میشه میره تو چشمشون انگار.

اینقدر عصبانی شد که نزدیک بود با چاقو دستش را ببرد. اصلاً میخوام پیش خانواده‌م باشم تحویل سال. مثلاً چرا باید همیشه مطیع اوامر آقا باشم؟ زن همیشه جورکش همین بدبختیاس. حیف اونهمه احترامی که پدر و مادرم بهت میذارن. باید مثل مامان و بابای خودت باشن و جوری باهات تا کنن که انگار اصلاً وجود نداری! هرکار خوبی هم که میکنی وظیفه‌ته و اگه یه وقت خدای ناکرده کاری کردی که باب میلشون نبود جوری رفتار کنن که انگار گناه کبیره کردی.

یک‌بار دیگر توی هال را نگاه کرد. شوهرش همچنان زل زده بود به تلویزیون. تو رو خدا نیگاش کن. انگار نه انگار که من اینجام. آخه زنای مردم چه شکلین که اینقدر عزیزن واسه شوهرشون؟ چکار میکنن که من نمیکنم؟ برم تا باز عیدمون عزا نشده...

از آشپزخانه خارج شد و رفت کنار شوهرش روی کاناپه نشست. اول توجهی نکرد و همچنان به تلویزیون نگاه می‌کرد، اما چند ثانیه که گذشت برگشت و نگاهش کرد:

" چیزی شده؟"

"نه... "

شوهرش دوباره برگشت سمت تلویزیون. الآن بهترین فرصته:

" فقط خواستم بگم..."

"چی؟"

" امروز چی می‌پوشی؟ "

" واسه چی؟ "

یک لحظه توی ذهنش مرور کرد:‌ آخه واسه اینکه میخوام تو دامادا از همه خوش‌تیپ‌تر باشی... همین که آمد بگوید پسرش دوید توی هال:

" مامان... مامان... پس کی میریم پارک؟؟؟ میگن مراسم سال تحویله اونجا!"

*****

حوصله‌ی برنامه‌ی مزخرف ویژه‌ی سال نوی تلویزیون را نداشت. آن مجری مثلاً‌ خوش‌پوش با این سؤالهای تکراری و احمقانه! زنش از ظهر خودش را توی آشپزخانه سرگرم کرده بود. می‌دانست دلیلش چیست: اینقده دیر میاد بیرون که بعد اگه من گفتم بریم خونه‌ی بابام، بگه دیره و نمی‌رسیم و بریم خونه‌ی مامانم که نزدیکه و... اما این دفعه رو کور خونده. این دفعه نمی‌ذارم جلوی خانواده‌م خار و خفیف بشم. هی همه بگن زن‌ذلیل. داماد بی‌عرضه و از این حرفا. همه‌ی سال که خونه‌ی باباجونش تشریف داریم. روم نمی‌شه تو صورت مامانم نگاه کنم. داداشم هرسال واسه تحویل میرن اونجا، ما چی؟

صدای کوبیده شدن محکم کارد روی تخته آمد. حالا نگاه کن چه سر و صدایی راه میندازه. یعنی من خیلی کاریم... همه‌شون اهل فیلم بازی کردن هستن. یه سال همه‌ی خانواده اونجا جمع شدن و ما هم باید بریم، یه سال بچه بهونه میگیره، یه سال خانم دلش تنگ میشه و اشک تمساح میریزه... با اون محبتای الکی‌شون. مثلاً هماهنگ میکنن با هم که خیلی عزیز جلوه بدن آدمو. نمیگن بابا اینا نمایشه. آدم میفهمه دیگه.  ما هم امسال باید بریم خونه‌ی بابام. اگه نریم جواب مامانمو چی بدم؟ نمیشه... باید بریم. حالا چطور بهش بگم که باید بریم خونه‌ی بابام؟ ای بابا... عجب دردسریه. نمیشه حالا مثلاً‌ اول بریم خونه‌ی ما بعدش زودی بریم خونه‌ی اونا. فقط جای غر زدن نمونه. بعدش تا آخر شب خونه‌ی باباش باشیم خوب. حالا چطوری بگم؟ چی بگم آخه؟

در همین فکرها غرق بود که زنش آمد و کنارش نشست. معلوم نیس باز چه نقشه‌ای کشیده. چند لحظه‌ای صبر کرد. وقتی باز هم سکوت زنش ادامه پیدا کرد برگشت:

" چیزی شده؟ "

" نه..."

آره جون خودت. باز معلوم نیس چه خوابی واسم دیده. همین الآن بگم خوبه دیگه؟ دیر میشه بعداً.

" فقط خواستم بگم..."

"چی؟"

" امروز چی می‌پوشی؟ "

" واسه چی؟"

اینجاشو نخونده بودم. چی‌ میخواد بگه؟ نکنه باز بی‌اطلاع من با خانواده‌ش برنامه گذاشته سال تحویل برن جایی؟

ناگهان پسرش دوید توی هال:

" مامان... مامان... پس کی میریم پارک؟؟؟ میگن مراسم سال تحویله! "






پ ن : هیچ ربطی به رفتن ایران به جام جهانی نداره! دیدم همه راجع به اون مطلب میذارن، گفتم جو رو عوض کنم!

پ ن 2 : دیروز فهمیدم ایرانی بودن چه کیفی داره: حریف همه‌ی امکانات رو واسه خراب کردن روحیه‌ت بسیج کنه، همه چیز علیه‌ت باشه، تو زمین حریف بازی کنی، بد هم بازی کنی، گل بزنی و ببریش!، مربی‌شون رو کنف کنی! تماشاگراشون ذله بشن! کثافت‌کاری عرب‌ها و حرفهای مفت مربی ازبکستان رو هم همزمان بی‌اثر کنی!!! یعنی دیروز مثل ... کیف کردم!!!




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
رها
پنجشنبه 6 تیر 1392 10:08 ق.ظ
جدی هیچ وقت به این موضوع نگاه نکرده بودم ، شما خیلی جالب از هر دو دید شرح دادین .
من خوشبختانه این مشکل رو هرگز نداشتم چون خانوادۀ شوهرم و خود ما تهران بودیم و خانوادۀ من کرج . بنابراین همیشه اول میرفتیم دیدن مادر شوهرم چون سر راه بود و بعد میرفتیم کرج و شب میموندیم . در نتیجه هر دو راضی بودن ، اولی برای اینکه اول دیدنش رفتیم احساس احترام میکرد و دومی برای اینکه طولانی تر وشب پیشش موندیم احساس محبت و علاقه و همگی آرامش و رضایت داشتیم . اینجا که از این آرامش و عشق محرومیم متاسفانه .
پاسخ آقای خونه : زندگی در غربت سخته... آدم خیلی دلش میگیره.
mehman
یکشنبه 2 تیر 1392 10:42 ق.ظ
داستان جالب و قشنگی بود آقای خونه.
این که از دید زن و مرد نوشتین خیلی جالبش کرده.
اینا نتونسته بودن یه راه درست واسه برنامه دید و بازدیدشون انتخاب کنن و هرکی می خواسته به هر شیوه ای اون یکی رو متقاعد کنه یا در مقابل عمل انجام شده قرارش بده تا به هدف برسه.
طرز فکرشون درمورد هم و نقشه های هم خیلی جالب بود.
اگه موقع سال تحویل به حرف بچه هم گوش کنن باز بعدش بحثشون میشه که اول خونه کی برن عید دیدنی!
پاسخ آقای خونه : ممنونم. نظر لطف شماست.
آره. از اون بحثهایی که تمومی نداره... واسه همینه که نتیجه‌گیری با خواننده‌س دیگه!
پگاه
شنبه 1 تیر 1392 07:41 ق.ظ
من که تو ذهن یه مرد نیستم و ذهن یه مرد رو هم ندارم
واسه من جالب بود
پاسخ آقای خونه : منم نه ذهن زن رو دارم و نه توی ذهن یه زن هستم. اما کمک میگیرم و امیدوارم خوب باشه.
پگاه
شنبه 1 تیر 1392 07:40 ق.ظ
خوب بود
پاسخ آقای خونه : ممنون.
آرام
شنبه 1 تیر 1392 03:55 ق.ظ
اینو خیلی دوست دارم که از دید دو طرف مینویسین. یعنی به جای هر دوشون فکر کردین. سخته.
راستی موقع سال تحویل کجا باید رفت؟ من دوست دارم خونه خودمون باشیم و بعد برای دیدن عید بریم خونه مامان و باباها.
پاسخ آقای خونه : ممنونم.
پیشنهاد بسیار خوبیه و راه حل منطقی هم هست.
فریبا
شنبه 1 تیر 1392 01:36 ق.ظ
خوشم آمد از تحلیل کردن آقا و سکوت خانم و بخصوص پریدن بچه وسط حرفش. راستی حالا کجا میخواستند بروند؟
پاسخ آقای خونه : هرکی میخواست بره خونه‌ی مامان خودش!
محمد
جمعه 31 خرداد 1392 12:57 ب.ظ
به نظر من نسل مردایی که دیگه حرف میزنن و به صورت خودخواهانه و بالادستی به خانوادشون نگاه نمیکنن داره بیشتر میشه...یعنی وااقعا قبول دارم نسل مردای قبل من تقریبا اکثرشون حرف زدن براشون افت داشته تو خونه ولی الان هرچی دوروبرم رو نیگا میکنم پره از مردایی که تشنه ی حرف زدن و درک شدنن.تشنه ی محبت و تایید همون زن تو آشپزخونه ان.تشنه ی اینن که به غیر این که بیاد رو کاناپه کنارشون بشینه و یه چیزی بخواد بیاد و موهاشون رو نوازش کنه و باهاشون از دغدغه های مردونشون حرف بزنه و آروم بشن...

کاشکی تو قصه ت زن و مرده با هم حرف میزدن...

از تحلیل ذهنی مرده خییییییلی حال کردم...خیییلی خوب توصیف شده بود...


ببین آقای خونه بذار گل پسرت بزرگ شه جااااانم خودم نمیدونی په لذتی داره با پسرت بری استادیوم و یا صعود به جام جهانی رو جشن بگیری که...))فک کنم جام جهانی 2022 با هم با پسرامون بریم قطر!)
پاسخ آقای خونه : خوشحالم که برعکس نظر خانم عطیه از قسمت تحلیل ذهنی مرد خوشت اومد. یه مرد میتونه این قسمت رو درک کنه فقط. و با نظرت در مورد مردهای آماده ی حرف زدن و تائید شدن به شدت موافقم.

حتی فکر کردن به شادی با پسر باعث میشه از خوشحالی بخندم! دنیا پر از عجایبه...
heti
پنجشنبه 30 خرداد 1392 11:19 ق.ظ
خیلی خوشحال شدم از اینکه رفتیم جام جهانی .
هیچ وقت اینقدر راحت نبود .از اینکه قطر رو زدن خیلی خوشحال شدم .این کشورای خلیج فارس فکر می کنن همه چیو با پول می تونن بخرن .
پاسخ آقای خونه : دقیقاً. بهتر از اون این بود که نقشه ی سه تیم کره و قطر و ازبکستان برای حذف کردن ایران به شدت خیط شد!
heti
پنجشنبه 30 خرداد 1392 11:15 ق.ظ
آخرش بچه برنده شد که همه رو کشوند پارک .
پاسخ آقای خونه : نکته ی انحرافیش بود!
ویدا
پنجشنبه 30 خرداد 1392 12:37 ق.ظ
متن جالبی بود اینکه زن و شوهر به یه موضوع از دیدگاه خودشون تنهایی چطور نگاه میکنن .
خدایی من هم خیلی حال کردم .
پاسخ آقای خونه : ممنونم. نظر لطف شماست.
فقط من!
چهارشنبه 29 خرداد 1392 08:53 ب.ظ
واقعا باور کردنی نیست که یه بار بدون خون دل خوردن رفتیم جام جهانی !
انقدر شکست خورده بودیم که دیگه داشتیم بهش خو میکردیم !
پاسخ آقای خونه : چند سالی بود که شرایط حقیقتاً جالب نبود.
امیدوارم این نوید بهبود باشه.
فقط من!
چهارشنبه 29 خرداد 1392 08:51 ب.ظ
خوب چی میشد بحث با عطیه جون رو ادامه می دادید ببینیم بالاخره آقایون با فکر حرف میزنن یا آنی واکنش نشون میدن ؟!
پاسخ آقای خونه : نه والا...
من دنبال این بحثهای بدون انتها نیستم.
عطیه
چهارشنبه 29 خرداد 1392 02:04 ب.ظ
یعنی الان شما منو مسخره کردین؟!
یه کاری نکنین مثل مربی تیم ملی...
جدا از شوخی باید خدمتتون عرض کنم که مردایی که من میشناسم هم این موضوع رو تایید میکنند!
پاسخ آقای خونه : نه به هیچ وجه.
اگه حرفم بوی توهین می‌داد عذرخواهی میکنم.
ولی حرف من اینه که مشکل درست همین‌جاست. چون توی چند کتاب اینو نوشته یا بنا به قول شما چند نفر هم تائیدش کردن به شکل یه اصل کلی بیان بشه.
به هرحال بحث بی‌موردی به نظر میاد.
مجدداً عذر میخوام اگه حرفم شکل بدی داشت.
عطیه
چهارشنبه 29 خرداد 1392 01:49 ب.ظ
اینو من نمیگم به خدا...
تو اکثر تئوری ها و تحلیلهای روانشناختی از زنان و مردان به این موضوع اشاره شده...
و صد البته که استثنا همیشه وجود داره...
یحتمل شما جزو اون استثناها هستین!
پاسخ آقای خونه : باشه خانم تئوری‌ها و تحلیلهای روانشناختی!
حرف شما قبول.
عطیه
چهارشنبه 29 خرداد 1392 01:41 ب.ظ
روایتی آشنا از کشمکش های زن و شوهری...
روایت بخش خانوم به نظرم ملموس تر اومد...
چون آقایون معمولا تو ذهن شون نقشه آنچه که میخواهند انجام بدند رو نمیکشند. معمولا آنی تصمیم میگیرند چی بگن و چی نگن...
.
.
آره خداییش خیلی خیلی حال داد... دمشون گرم...
پاسخ آقای خونه : شما که تو ذهن آقایون نیستین... قسمت خانم‌ها ملموس‌تره چون شما خانم هستین.
وگرنه مثلاً بخش مردش برای من -من نویسنده نه، من مرد معمولی- ملموس‌تره...
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.