تبلیغات
من و گلدونه خانوم - پنجره‌ی باز
زندگی ...

پنجره‌ی باز

نویسنده :آقای خونه
تاریخ:شنبه 18 خرداد 1392-05:05 ق.ظ

استاد وارد کلاس شد و طبق عادت همیشگی‌اش رو به کلاس به میز تکیه داد و همه‌ی دانشجوها را از نظر گذراند. به سن و سالش نمی‌خورد استاد باشد و بیشتر شبیه دانشجو بود تا استاد. دستهایش را به میز تکیه داد و گفت:
- خوب امروز به گمونم حل تمرین داریم.
سرهای همه پایین بود و به جز یک نفر به حرفهای استاد رغبتی نشان نمی‌داد. دختر جوان با اشتیاق به استادش خیره شده بود و از همین الآن کتابش را آماده توی دستش نگه داشته بود.
- خببب. کی میخواد بیاد پای تابلو برای حل تمرین؟
سرها بیشتر تو میزها فرو رفت. فقط دست دختر مثل فنر بالا پرید.
- هیچکس نبودددد به جز خانم حسینی. مثل همیشهه. نه آقای کاظمی؟ مثل اینکه سرت شلوغه؟ شما چی خانم افرندی؟ وای نههه! اینطوری نگام نکن. دلم آب میشه.
و استاد همچنان کلاس را از نظر می‌گذراند.
- میخوام بچه‌های دیگه هم مشارکت داشته باشن خانم حسینی.
- ولی من که تا به حال تو کلاس شما پای تابلو نیومدم...
صدای دختر خیلی خفه و آرام به گوش رسید.
- درسته... ولی من میتونم تشخیص بدم هرکسی چکاره‌س. ضمناً نمره‌های ترم پیش شما رو دیدم.
و دوباره نگاهی به ردیف جلو انداخت.
- حالا... چرا که نه؟ بذارین یه روز آرومو بگذرونیم... بیا پای تابلو خانم حسینی.
علیرغم آمادگی قبلی، به محض آمدن اسمش، دختر جوان به شدت سرخ شد. از جایش بلند شد. چادرش را که دور خودش جمع کرد کتاب توی دستش گم شد. پای تابلو رسید و به مرد جوانی که در دو قدمی‌اش بود خیره شد. استاد چند لحظه‌ای ثابت ماند و بعد به طرف دختر چرخید:
- تابلو رو تمیز نمیکنی خانم حسینی؟ گمونم جایی برای نوشتن نیست‌ها...
دختر سریع تخته‌پاک‌کن فلزی کوچک را برداشت، اما چادرش مانع استفاده درست از تخته‌پاک‌کن بود. خواست دوباره چادرش را جمع کند که کتابش از دستش افتاد. چند نفری با صدای بلند خندیدند. خم شد تا کتاب را بردارد، اما وقتی دستش را باز کرد تا کتاب را بردارد چادرش روی زمین افتاد. صدای خنده‌ها بیشتر و بیشتر می‌شد. با دستپاچگی چادرش را از روی زمین چنگ زد و ایستاد. وضعیت جالبی نداشت. چادر خاکی‌اش زیر بغلش بود و کتاب هم تقریباً مچاله شد بود. در حالی که امکان نداشت بیشتر از این سرخ شود مستأصل رو به مرد جوان گفت:
- استاد... تخته‌پاک‌کن... نیست...
استاد هم که از وضعیت پیش آمده راضی به نظر نمی‌رسید گفت:
- توی دست خودته خانم حسینی...
و کل کلاس منفجر شد. دختر با تعجب به دستی که کتاب را نگه داشته بود نگاه کرد.
- نه خانم حسینی. اون یکی دستت.
و چند قدمی به طرف دختر برداشت. دختر چادرش را از زیر بغل راست به بغل چپ داد و تخته‌پاک‌کن پیدا شد. دستش را سمت دختر دراز کرد و خیلی آرام گفت:
بشین خانم حسینی. انشاءالله یه بار دیگه...
دختر تخته‌پاک‌کن را به مرد جوان داد و برگشت و روی صندلی‌اش نشست. بعضی‌ها هنوز می‌خندیدند. استاد گفت:
- امروز رفع اشکال میکنم.

کلاس تمام شده بود. هیچ‌کس به جز خانم حسینی توی کلاس نمانده بود. همچنان روی صندلی‌اش نشسته بود و به زمین نگاه می‌کرد. بالاخره از جایش بلند شد. با طمأنینه چادر خاکی‌اش را توی کوله‌اش جا داد و مقنعه‌اش را با دستی لرزان روی سرش مرتب کرد و از کلاس بیرون رفت...


نوع مطلب : همینجوری نوشت‌ها 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
رها
پنجشنبه 6 تیر 1392 08:54 ق.ظ
من محجبه نیستم ولی همیشه فکر میکنم واقعاً اگر با یک روپوش گشاد و مقنعه تمام بدن کاملاً پوشیده باشه جه نیازی به چادر ؟ جایی که میدونیم صدر اسلام هم چادر به این شکل نبوده و این فقط یک اختراع جدیده . ولی اون دوستمون هم درست میگه که چادر با کش راحت به سر میمونه .
گذشته از این مورد نمیدونم این داستان بود یا خاطره ولی به هر حال باز هم قلم شما چنان پذیرفتنی اش کرد که دلم برای موقعیت سخت دختر و احساسش خیلی بسوزه .
جداً تصور خوبی دارین و جزئیات صحنه رو چنان توصیف میکنین که آدم خودشو داخل قضیه میبینه . حس کردم ته کلاس نشستم و دارم این ماجرا رو میبینم و قطعاً نمیخندم .
پاسخ آقای خونه : این یه خاطره بود.
برای یه نفر واقعاً اتفاق افتاده. اصلش مال اون، بقیه‌ی جزئیات مال من.
یکشنبه 26 خرداد 1392 03:42 ب.ظ
"وای نههه! اینطوری نگام نکن. دلم آب میشه." این جمله رو کی میگه؟


واقعا واقعی بود؟!


کابوس ه. اونم واسه دختری که کم سن و سال باشه.
پاسخ آقای خونه : استاد.
بله.
دقیقاً.
فریبا
چهارشنبه 22 خرداد 1392 09:36 ق.ظ
99 درصد خانم های دانشجو که چادر می پوشند چادرشون با کش روی سرشون محکم می ایسته و چنین اتفاقی نمی افته. یعنی من نتونستم بخاطر همین قسمت با داستان ارتباط برقرار کنم.
پاسخ آقای خونه : البته این داستان نبود و یه ماجرای واقعی بود.
ولی آمار 99 درصدتون خیلی جالب بودش!
پگاه
دوشنبه 20 خرداد 1392 12:43 ب.ظ
تقریبا همه تو مراحل مختلف زندگیمون چادرهایی رو کنار گذاشتیم که توی اجتماع پذیرفته بشیم
خوب نوشتید
پاسخ آقای خونه : دقیقاً درسته.
ممنونم.
پگاه
دوشنبه 20 خرداد 1392 12:42 ب.ظ
بیچاره خانم حسینی!
پاسخ آقای خونه : باید تجربه‌ی تلخی باشه... فقط یه دختر میتونه درکش کنه.
حافظ کوزه شکسته
یکشنبه 19 خرداد 1392 12:15 ق.ظ
از من حافظ گرفته تا شما آقای خونه، تاوقتی حصارهای فکری خودساخته رو کنار نزنیم، چنین مسائلی وجود خواهند داشت.
جمع کثیری از دانشجو ها هنوز فرهنگ دانشجویی رو درک نکردن و فکر می کنن هنوز دبیرستان هستن. من به شخصه سعی می کنم فردی رو مسخره نکنم. به این فکر می کنم اگر من جای او باشم انتظار چه برخوردی رو دارم؟
چون پیوست داستان نداشت اینا رو نوشتم وگرنه مطالبم چیز دیگری می بود.
پاسخ آقای خونه : متوجهم و خیلی هم ممنون.
با حرفت کاملاً موافقم.
حافظ کوزه شکسته
یکشنبه 19 خرداد 1392 12:13 ق.ظ
سلامی به گرما پشت کولر!!
من که اینجا سر به سره کسی نمی ذارم!نفس راحت واسه چی؟ هنــوز خیــــلـــی مونده بگی نفس راحت بکشیم! بذار این داستان نوشتنام در facebook.com/JameWazhehha سرو سامون پیدا کنه، میام همکار شما وب نویس ها می شم!اون وقت هر ثانیه از غیبتم به معنای کلمه می گی:آخــــیییی... این پسره نیست یه نفس بکشیم!!!
راستی قرار نبود شما عکس های جدیدی از پسقل خان بذاری؟
پاسخ آقای خونه : عکس؟؟؟ ها؟؟؟ باشه.
یاس
شنبه 18 خرداد 1392 12:46 ب.ظ
بهش گفت برو بشین نمی خواد حل کنی دیگه.
پاسخ آقای خونه : من تصورم این بود که این حرکت استاد مهربانانه‌س و واسه اینه که دختر کمتر اذیت بشه.
به هرحال یه فضای انتزاعیه داستانیه دیگه.
یاس
شنبه 18 خرداد 1392 12:17 ب.ظ
نمی دونم واقعا اساتید می تونن همچین برخوردی داشته باشن؟ به نظرم یک مقدار برخورد استاد اغراق آمیز بود. چون این جور مواقع تا اونجایی که من تجربه کردم دانشجو مورد حمایت قرار میدن مخصوصا که بقیه هم درس نخونده بودن.
پاسخ آقای خونه : مگه برخوردش چطور بود؟؟؟
حافظ کوزه شکسته
شنبه 18 خرداد 1392 12:09 ب.ظ
سلام؛
لحظاتی پیش امتحان های مهندس حافظ کوزه شکسته تمام شد...
منتظر حضور ایشان باشید.
(دفتر اطلاع رسانی ستاد مرکزی مهندس حافظ کوزه شکسته)
پاسخ آقای خونه : چه زوددددد؟
تازه داشتیم یه نفس راحت میکشیدیم از دستت...
banoo
شنبه 18 خرداد 1392 09:26 ق.ظ
استفاده از چادر در تمام عرصه ها به چه قیمتی
یعنی استاد فهمید که خانم حسینی دوسش داره شایدم فکر کرده کلا دست و پا چلفتیه
پاسخ آقای خونه : خیلی چیزها هست که باید درست بشه.
زیاد فرقی نمیکنه.
فقط من!
شنبه 18 خرداد 1392 09:05 ق.ظ
طفلک خانم حسینی که جلوی استاد مورد علاقه اش ، حالش گرفته شد!
به این میگن بدشانسی در عشق!!
پاسخ آقای خونه : به این میگن تفسیر جدیدی از زندگی!
فقط من!
شنبه 18 خرداد 1392 09:03 ق.ظ
سلام
هیجان جوانی ، عدم آمادگی ظاهری برای موقعیت های جدید، بی مبالاتی رفتاری همدوره ای ها ، استاد مرد ،حجاب سنتی ، بی تجربگی ، اعتقاد به احساس راحتی و شایدم تمایل فروخورده برای اظهار زیبائی بیشتر از خود ، میتونه یه پکِ کامل رو تشکیل بده برای کنار گذاشتن چادر !!
- نمونه اش زیاده...
- حس میکنم از نزدیک شاهد این اتفاق بودید!

پاسخ آقای خونه : سلام.
دقیقاً هنجارهای نامنساب اجتماعی بعضاً باعث رفتارهایی میشه که چندان هم باب میل خود آدم نیستن.
شما مسلماً‌ از این چیزها بیشتر میبینین.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.