تبلیغات
من و گلدونه خانوم - هوای تازه
زندگی ...

هوای تازه

نویسنده :آقای خونه
تاریخ:دوشنبه 23 اردیبهشت 1392-05:06 ق.ظ

اینهم روایت از یک زاویه‌ی دیگه. بنا به توصیه‌ی یکی از دوستان. امیدوارم نظراتتون رو درباره‌ی این هم داشته باشم.

موبایلم را برداشتم و رفتم بیرون تا بچه ها متوجه تماسی که می‌خواستم بگیرم نشوند. نمیخواستم بازهم نصیحت بشنوم. آفتاب کم‌کم داشت می‌نشست و هوا خنک می‌شد. پرنده‌ای که نمی‌دانم چه بود بیرون داشت می‌خوند. به محض اینکه رسیدم داخل کوچه از روی شاخه پر زد و رفت. نمیدانم از صدای آمدن من بود یا چیز دیگری.

شماره‌ را گرفتم. چهاربار، پنج بار، شش بار. انگار این دختر عادت داشت دیر جواب گوشی‌‌اش را بدهد.

" بله؟ "

" سلام. خوبی عزیزم؟"

" مرسی. شما؟"

" چه زود یادت میره... زهره‌م دیگه. ظهری با هم حرف زدیم."

"آها... خوب امرتون؟"

" میخواستم ببینم نمیشه قرار فردا رو به یه ساعت دیگه‌ای بندازی؟"

" اول که این قرار نیست. شما گفتین این دوستتون می‌خواد یه چیزای مهمی بهم بگه. بعدشم نه."

" نمیشه مثلاً صبح تو دانشگاه همو ببینین؟ ایشون باید یه راه شش ساعته رو بیاد. اگه بخواد 5 صبح نزدیک خونه شما باشه باید تمام شبو تو راه باشه. "

" تو دانشگاه نه. بابام منو میرسونه. من که اصراری ندارم. ایشون اگه میخواد همون پنج صبح سر کوچه‌مون باشه. بیشتر از پنج دقیقه هم نشه. ممکنه بابام بیدار شه."

" باشه. پس همون پنج صبح. "

" اگه لازم شد به هر دلیلی صبح تماس داشته باشین فقط اس بدین. زنگ نزنین. شماره منم به ایشون ندین."

" باشه. اینارو قبلاً هم گفتین. یادم میمونه. "

" فقط... من هنوزم نمی‌فهمم شما چرا اینقدر سنگ این آقا رو به سینه می‌زنین؟"

" به گردنم حق داره عزیزم... کارای زیادی برام انجام داده."

"‌باشه. خداحافظ."

منتظر جواب من نشد. صدایی از بالای سرم آمد. روی ساختمان نیمه‌کاره کنار خوابگاه کارگران مشغول کار بودند. یکی‌شان زل زده بود به من. پسر جوانی بود. هفده یا هجده. موهایم را زیر روسری مرتب کردم و شماره‌ی امین را گرفتم.

" سلام."

" سلام . خوبی؟"

" ممنون. چه خبر؟"

" همون ساعت پنج. آدرس خونه رو هم که بهت دادم. بلدی اونجا رو؟"

" آدرس رو که آره. ولی نمی‌شد ساعتشو عوض کنی؟"

" قبول نمی‌کنه."

"‌آخه از اول تو نباید حرف اون ساعتو پیش می‌کشیدی."

" دو ساعت تو برنامه‌‌ی حضرت والا دنبال وقت خالی گشتیم تا همون ساعت خالی پیدا شد. دیگه بیشتر از این نمی‌تونستم."

"‌ باشه. کاری نداری؟"

" الآن کجایی؟"

" خونه‌ی یکی از بچه‌ها."

" کی؟"

" مسعود. "

" همونی که ادبیات می‌خونه؟"

" آره. "

"‌ تو رو خدا چیزی نکشی‌ها..."

"‌ کاری نداری؟"

" شام بخوری. ساعت چند میری ترمینال؟"

"‌ نمیدونم. هشت یا نه. باید برم ببینم ماشینای شب‌رو کی حرکتشونه."

" باشه مراقب خودت باش. "

"‌باشه. خداحافظ."

برگشتم توی خوابگاه. ساعت یک ربع مانده به شش عصر بود. رفتم سراغ کتابهایم. سعی کردم سرم را گرم کنم. کتاب را روی زانویم گذاشتم و به دیوار روبرو خیره شدم.

*****

دکمه‌ی موبایلم را زدم. ساعت تقریباً ‌یک بود. همه‌ی بچه‌ها خوابیده بودند. برای امین نوشتم:

" بیداری؟"

چند دقیقه‌ای گذشت و جوابی نیامد. حتماً خوابیده بود. کتابم را بستم و بالای سرم گذاشتم. چشمهایم را بستم. صدای گوشی‌ام آمد:

"‌نه بابا. مگه تو این ابوقراضه میشه خوابید."

" اتوبوس بهتری نبود؟"

باز هم چند دقیقه‌ای طول کشید. بار اولی که جواب داد روی آرنجم بلند شده بودم و تا الآن همانطور مانده بودم. صدای زنگ گوشی‌ام را قطع کردم که مزاحم بقیه بچه‌ها نشود که صفحه‌اش روشن شد:

"‌ اتوبوس‌های شب‌رو همینن. تو بگیر بخواب. "

خیلی محترمانه منظورش این بود که حوصله‌ام را ندارد. دراز کشیدم و چشمهایم را بستم. خوابم نمی‌برد. سعی کردم فکرهای بد را از خودم دور کنم. مدام به موبایلم نگاه می‌کردم و به این فکر می‌کردم که امین الآن کجاست. موبایلم را برای ساعت 4.45 تنظیم کردم که اگر خوابم برد موقعی که رسید بیدار شوم.

*****

چند دقیقه‌ای بود که بیدار شده بودم. قرار بود امین وقتی رسید خودش خبر بدهد.

"‌من رسیدم. "

کاملاً به موقع رسیده بود.

" الآن کجا میری؟ "

تا جایی که می‌شد سریع‌ تایپ کردم و فرستادم.

" سر کوچه‌شون دیگه. چک کن ببین همه‌چی درسته یا نه. "

نوشتم:

" سلام خانمی. صبحت بخیر. خواستم چک کنم ببینم قرار سر جاشه؟"

طبق معمول کمی طول کشید تا جواب بدهد.

"‌آره.بگو همون سرکوچه باشه"

برای امین نوشتم:

"منتظرته . رأس ساعت پنج از خونه میاد بیرون . گفت تو کوچه‌شون نری . سرکوچه وایسا تا خودش بیاد . خیلی بهش رو ندی . موفق باشی . "

ساعت تقریباً پنج بود. رفتم دم پنجره. هوای سرد صبحگاهی توی صورتم می‌خورد. سعی کردم با نگاه کردن به تکان خوردن شاخه‌های درخت روبروی پنجره فکرم را از ماجرای نحسی که داشت کیلومترها آنطرف‌تر اتفاق می‌افتاد دور کنم. امیدوار بودم غرور امین و لوس بودن بیش از حد این دحتر باعث شود که قرار سر نگیرد. تکان موبایل از فکر بیرونم آورد:

" نیومد پس چرا؟"

چند لحظه خنکی باد را روی صورتم حس کردم. نوشتم:

"‌عزیزم نیومدی بیرون هنوز؟"

این‌دفعه برخلاف همیشه سریع جواب داد:

" بابام تو حیاطه. صبرکن بیاد تو خونه. خبر میدم بهت."

هوا روشن می‌شد. به اشعه‌های نور که از لا‌به‌لای شاخه‌های درخت دیده می‌شدند نگاه کردم و برای امین نوشتم:

" میگه بابام بیدار شده نمیتونم بیام "

هنوز پیغام رسیدن اس‌ام‌اس به گوشیم نرسیده بود که شروع کرد به لرزاندن من:

" سلام..."

" یعنی چی نمیتونه بیاد؟ "

 " چه میدونم عزیزم . میگه بابام بیدار شده داره باغچه‌ها رو آب میده . "

 " بگو به یه بهانه‌ای بیاد بیرون خوب ."

 " یه کم فکر کن با خودت . ساعت پنج صبحه . به باباش بگه واسه چی داره میره بیرون ؟ "

 " کی این فکر احمقانه رو کرد که این ساعت قرار بذاریم ؟ "

لب پائینم شروع کرد به لرزیدن بی‌اختیار:

 " اینم تقصیر منه ؟ تو میخوای دنبال این دختر موس‌موس کنی ، اونوقت من باید باهاش دوست بشم ، کلی منتشو بکشم که چی بشه بیاد با تو قرار بذاره ... "

  " حالا یه کار کردی منتشو بذار . همین یه کارم که نتونستی درست انجام بدی ... "

احساس کردم نفسم درست بالا نمی‌آید.

 "  به خدا خیلی نمک نشناسی ... چیکار کنم که این همه فیس و ادا داره ؟ اصلاً همه‌ش تقصیر منه ... به قول این بچه‌ها هی پا میذارم روی ... "

و دیگر ادامه ندادم.

 " خیلی خوب کاری نداری ؟ "

 " الآن میخوای کجا بری ؟ "

 " میخوام برم سر قبرم . کجا برم ؟ میرم خبر مرگم خونه‌مون . "

 " کی برمیگردی ؟ "

 " چه میدونم پس‌فردا ... شایدم فردا . "

 " فردا بیا . کلاس عصر سه‌شنبه‌ت افتاده واسه فردا عصر . "

 " کدوم کلاس ؟ "

 " فیزیکال فارماسی . یه جلسه هم غیبت داشتی اینو . "

 " باشه . ببین در ارتباط باش بازم ببین نمیتونی یه قرار دیگه باهاش بذاری ؟ "

 " تو رو خدا بیا بیخیالش شو ... "

 "  اذیت نکن دیگه . حالا تو سعیتو بکن . "

 "  باشه ... صبحونه بخوری . خداحافظ . "

چند لحظه‌ی دیگه کنار پنجره ماندم. بعد برگشتم روی تخت. دراز که کشیدم دوباره گوشی لرزید:

" بهش بگو بابام رفته دراز کشیده. خوابش که ببره تا پنج دقیقه دیگه بیرونم. "

گوشی‌ام را خاموش کردم.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
رها
دوشنبه 30 اردیبهشت 1392 08:36 ق.ظ
به نظرم که چون قبلاً داستان رو خونده بودیم ، تکرای بودن جملات گفتگوها کمی آزارمون داد وگرنه این هم زیبایی خودش رو داشت . برای اطمینان از دخترم خواستم اول این یکی رو بخونه . خوند و گفت مثل همیشه قشنگه و دلش برای زهره سوخت . ( اصلاٌ هم خیال نکرد خواهرشه ! مثل اینکه من واقعاً پرتم )
پاسخ آقای خونه : خواهرش... شما خیلی مثبت به قضیه نگاه کردین! شیطنت ما جوونا رو از دست دادین!!! دیگه سن بالا شدین رفت...
سارا
چهارشنبه 25 اردیبهشت 1392 02:52 ب.ظ

همون اولی خیلی بهتر بود.

خیلی با دقت نوشته نشده بود.

فکر کردم منظور از سوم شخص اینه که کل داستان پست پیش از زبان سوم شخص نوشته بشه. منظورتون این نبود مگه؟

داستان پست پیش، موضوع جالبی داره. روش کار کنید بهتر میشه.
پاسخ آقای خونه : در واقع منظورم همون چیزی بود که شما دریافت کردید. ولی به توصیه‌ی یکی از دوستان اینو نوشتم که توصیه‌ی ایشون در اومد و نه خواسته‌ی خودم.
خودم هم اولی رو بیشتر دوست دارم.
برای همین دنبال نظرات انتقادی بودم که ببینم چی ازش میشه درآورد.
یلدا
چهارشنبه 25 اردیبهشت 1392 09:24 ق.ظ
سلام
خونه ی نو مبارک باشه
این هم داستان بدی نشده ولی من اولی و بیشتر دوست داشتم
پاسخ آقای خونه : ممنون.
گویا این سفارشی نوشتن کار خودش رو کرد...
حافظ کوزه شکسته
سه شنبه 24 اردیبهشت 1392 03:50 ب.ظ
سلام!
فقط امودم واسه خونه ی جدید اینجا تبریک عرض کنم و از زمان شیرینی دادنتون با خبر بشم!!زیاد تدارک نبینی ها!
داستان رو خوندم. بازم می آیم!
و من الله توفیق
گودبای فعلاً
پاسخ آقای خونه : ممنونم.
شیرینی چی هست؟
اگه خوندی پس نظرت کو؟؟؟
فقط من!
دوشنبه 23 اردیبهشت 1392 11:32 ب.ظ
دیگه بی انصافی نکنید در مورد خودتون!!
این داستان هم قشنگ بود ولی کاملا معلوم بود وقت صرفش نکردین و از همه مهمتر واکنش های زنونه رو با نگرش مردونه توضیح دادین!
زنها در مورد مسائل عاطفی در ابتدا خیلی با خشم رفتار میکنن و بعد دچار غم میشن ولی زهره از اول منفعل بود ...
البته رفتار آخرش باور پذیر شد !
حتی در این نوشته ی سریع هم رد پای خلاقیت آقای خونه به وضوح وجود داره!
پاسخ آقای خونه : : به هرحال ممنون. ولی تأکید میکنم که از این داستان اصلاً راضی نیستم.
فقط من!
دوشنبه 23 اردیبهشت 1392 11:01 ب.ظ
خوب من امروز عصر سه بار اقدام به نظر دهی کردم ولی وبلاگتون کد نمی داد ... آخرش هم عطاش رو بخشیدم به ...
اما دیدم نمیتونم جلوی احساس تعهد و مسئولیتم رو بگیرم و اومدم ازتون خواهش کنم همیشه از زاویه ی مورد علاقتون بنویسید!
پاسخ آقای خونه : : بعلهه.
از بابت تعهدتون تشکر میکنم!
خودم صبح که نوشتمش حس مزخرف بودنش بهم دست داد ولی یه کرمی گفت بذارش که دیگه نگن خوب مینویسی...
فقط من!
دوشنبه 23 اردیبهشت 1392 10:59 ب.ظ
آقا کی بهتون پیشنهاد داد که ازین زاویه بنویسین ؟!!
عجب آدمی بوده ... دیگه توجه نکنید!!
شما سفارشی بنویس نمیشید !!
اولی خیلی زیباتر بود
پاسخ آقای خونه : : واقعاً عجب آدمی بوده...
نه اصلنننننننننننننننننننننن.
ینی تا این حد؟
آرام
دوشنبه 23 اردیبهشت 1392 08:46 ب.ظ
سلام. داستان قشنگی بود. کاش میشد ادامه داشت. من دوست داشتم بدونم چی میشه
پاسخ آقای خونه : : این در واقع یه برش از زندگیه. گمون میکنم باید همینطور کوتاه بمونه.
زی زی
دوشنبه 23 اردیبهشت 1392 02:23 ب.ظ
آفرین خوبه..اما کوتاهی و اختصار و رمزآلود بودن اون هم زیبا یی خاص خودشو داشت
پاسخ آقای خونه : : به هرحال یا اینه یا اون یا در نهایت ترکیبی از این دوتا.
گمون نمیکنم هردوش قابلیت ارائه داشته باشه.
حافظ کوزه شکسته
دوشنبه 23 اردیبهشت 1392 12:45 ب.ظ
سلام؛
این را هم می خوانم!
پاسخ آقای خونه : : بعلههه.
دست شما درد نکنه.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.