تبلیغات
من و گلدونه خانوم - ماجراهای نیمه‌کاره
زندگی ...

ماجراهای نیمه‌کاره

نویسنده :آقای خونه
تاریخ:شنبه 24 فروردین 1392-04:28 ق.ظ

تصمیم گرفته بودم نامه‌ی فاطمه ( ذکر شده تو پست مطلع سال) رو جواب بدم و ضمناً بهش گفتم که یه سورپرایز هم براش دارم. اونچه در ادامه‌ی مطلب میاد همون سورپرایزه که در مدتی حدود دو ساعت نوشته شد. اگرچه سریع خوندش و خیلی هم تشکر کرد، اما از اونجایی که اظهارنظر خاصی راجع بهش نکرد و هیجانی در موردش نداشت...
خوب به هرحال این اولین تجربه در مورد داستان کودک و نوجوان بود...


فاطمه بزرگ میشه: تابستون با عمه مریم




-        فاطمه... فاطمه...

معصومه بود که داشت دست تکون می‌داد. اومده بود دنبالم. معصومه خواهرمه. سیزده سالشه.

-        امتحان چطور بود؟

-        همون سؤال اولی خیلی سخت بود. بقیه‌ش خوب بود.

-        پس کلاس سوم رو تموم کردی دیگه؟

امتحان آخر من ریاضی بود. معصومه، اون روز امتحان زبان داشت. با وجودی که امتحانش نیم ساعتی زودتر از امتحان من تموم شده بود، اومده بود جلوی در مدرسه‌مون و منتظرم بود تا امتحانم تموم بشه و با هم بریم خونه. خواهر بزرگ داشتن خیلی خوبه.

-        عمه مریمشون دارن میان!

-        کِی؟؟؟!

-    امروز عصری میرسن. دیشب که عمه زنگ زد تو خواب بودی. صبحی می‌خواستم بهت بگم که زودتر از من بیدار شدی و اومدی مدرسه.

پس قرار بود بهار امسال، مثل سالهای قبل،  برام ذوقی نداشته باشه. هر سال  امتحانها تموم شده و نشده عمه مریم میومدن خونه‌مون. عمه مریم خواهر بزرگتر پدرم بود. شوهرش خیلی وقت پیش فوت کرده بود. من شوهرعمه‌م رو ندیده بودم. اون زمان من هنوز به دنیا نیومده بودم. تصادف کرده بود.  شوهرش قبل از فوتش توی راه‌آهن مشهد کار می‌کرد. بعد از فوت شوهرش، عمه مریم مشهد موندن.  از اون‌زمان هر سال هوا که گرم می‌شد به بهانه‌ی مهمونی میومدن خونه‌ی ما. اما در واقع مهمونی نبود چون تا آخر تابستان می‌موندن. مادرم همیشه از این بابت ناراحت بود و با بابام دعوا داشت. بابام می‌گفت خرج زندگی تو مشهد زیاده و ما باید کمک خرجشون باشیم و اینطوری می‌تونیم لااقل از فکر خورد و خوراک درشون بیاریم.

خبر خوبی نبود.

-        پس امتحانای هادی و مهدی چی میشه؟

-        میگن امسال به خاطر انتخابات امتحان‌هاشونو زودتر تموم کردن.

-        پس واسه چی امتحانای ما زودتر تموم نشدن؟

و تو جوابم معصومه فقط شونه‌ای بالا انداخت.

عمه مریم دو تا پسر داشت. هادی چهارده‌سالش بود و مهدی دوازده. هر دو خیلی شیطون و پرسروصدا بودن و وقتی وارد خانه می‌شدن آرامش از خونه می‌رفت. تو حیاط فوتبال بازی می‌کردن و تو کوچه با بچه‌ها دعوا میکردن و مدام قال و قیل داشتن. هر دفعه هم میومدن کل وسایل من و معصومه رو به هم می‌ریختن و کلی از اسباب‌بازی‌ها و وسایل مدرسه‌مون داغون می‌شد. بابا می‌گفت پسرا همه همینطورین و اونا از قصد این کارها رو نمی‌کنن. ولی معصومه می‌گفت پسرعمه‌ها –مخصوصاً مهدی- از روی عمد وسایل ما رو میشکونن و خراب میکنن. می‌گفت از لجشونه. خونه که رسیدیم ظاهر مامان چیزی رو نشون نمی‌داد.

-        مامان؟

-        بله؟

-        معصومه راست میگه که عمه‌شون دارن میان؟

-        آره.  نزدیکای غروب میرسن.

-        چه بد...

-        چرا بد؟

-        خودت که میدونی مامان... مهدی همه‌ش منو اذیت میکنه...

-        در عوض با هم بازی می‌کنین، کلی خوش میگذره.

-        همینجوری با معصومه بیشتر خوش میگذره. تازه وقتی اونا میان خونه‌ی آقاجون هم نمی‌تونیم بریم.

-        چرا میریم. به وقتش خونه‌ی آقاجون هم میریم.

-        آره بابا. هفته‌ای یه بار، بعدش هم عمه مریم اینقدر غر میزنه که آدم حسابی ناراحت میشه.

معصومه تو اتاق داشت وسایل رو جابجا می‌کرد.

-        چکار می‌کنی؟

-        یه فکری به سرم زده...

-        چی؟

چندتا جعبه‌ی کفش و دوتا جعبه‌ی پلاستیکی میوه توی دستش بود.

-        بیا وسایلمون رو جمع کنیم، بزاریم تو این جعبه‌ها، قایمشون کنیم تو انباری؟

چشماش برق می‌زدن.

-        چه فکری خوبی کردی خواهری جووووون.

و پریدم بغلش کردم. بوسم کرد و گفت:

-        زودباش. اگه واقعاً قراره عصری بیان باید تند‌تند وسایلو جمع کنیم.

عصر نشده همه‌ی وسایل مدرسه از مدادها و خودکارها گرفته تا خط‌ کش و گونیا و نقاله و همه‌ی مداد‌رنگی‌ها و مداد شمعی‌هامون تو دو تا جعبه‌‌ی کفش بودن. فقط دو تا مداد و یه‌دونه خودکار برای دو تا امتحان‌ باقی‌مونده‌ی معصومه نگه داشتیم. همه‌ی عروسکها و بازی سفر به کهکشان معصومه و وسایل خاله‌بازی من هم توی دو تا جعبه‌ی میوه جا شدن. وقتی نهار رو خوردیم و بابا خوابید با معصومه جعبه‌ها را یواشکی بردیم توی انباری. نگران بودیم که بابا بفهمه و ناراحت بشه که چرا داریم وسایلمون رو جمع می‌کنیم.

بابا حسابی خواب خواب بود.

 

*****

عصر بابا رفت دنبال عمه مریم ترمینال و  هوا داشت تاریک می‌شد که رسیدن. از ساکها و چمدون‌هایی که همراهشون بود می‌شد حدس زد که قراره یه مدت طولانی بمونن. عمه  اومد لب حوض نشست و روسری‌اش رو درآورد و شروع کرد باد زدن خودش با روسری.

-        خیلی زود هوا گرم شده... هنوز اول خرداده... خدا به خیر بگذرونه امسال رو...

و رو کرد به بابام:

      -       دادی این کولرتون رو سرویس کنن؟ پارسال که هلاک شدیم تو این خونه‌ت...

بابام سرشو به سوئیچ ماشین گرم کرده بود:

-        حالا یکی رو میارم سرویسش کنه... هنوز زوده.

-        چی چی رو زوده؟ خسیس بازی در نیار... نمیشه که بچه‌هام تو این هوا بی‌کولر بمونن...

مامانم که توی حیاط نشسته بود و سبزی پاک میکرد دستاشو به هم کشید و گفت:

-        خوب شاید دستش تنگ بوده مریم خانوم. همه چیز رو که نمیشه گفت.

عمه‌م سرشو چرخوند و چیزی نگفت. یه نگاهی به من و معصومه انداخت که آروم گوشه‌ی حیاط وایساده بودیم و داشتیم مهدی و هادی رو می‌پائیدیم که سمت اتاقمون نرن.

-        شما دو تا چیکار میکنین؟ یه سلام درست و حسابی هم نکردین که...

معصومه رفت طرف عمه و خیلی مؤدب دست داد. من همینطوری ایستادم و نرفتم جلو. معصومه نگاهی بهم انداخت. بابا داشت با چشماش بهم علامت می‌داد. انگار که یک نفر از پشت هلم بده زورکی راه افتادم سمت عمه. هادی طرف گربه‌ای که روی دیوار همسایه راه می‌رفت سنگ انداخت و مهدی هم از جیغ گربه بلند بلند خندید...

 

*****

حدود شش روزی از اومدن عمه‌شون می‌گذشت. تلفات وسایلمون تا اون روز به این شرح بود:

دو تا کش موی معصومه که هادی و مهدی سعی کرده بودن باهاش تیرکمون درست کنن و البته تیرکمون هم درست نشده بود و فقط کشها پاره شد.

کتاب راپونزل و قلم جادویی که وقتی داشتم می‌خوندمش مهدی از دستم کشید و پاره شد.

کتاب تاریخ معصومه. هادی می‌‌گفت وقتی امتحان آخر تموم شد باید کتاب‌ها رو پاره کنیم!!!

و البته یکی از دو تا مدادی که نگه داشته بودیم برای امتحان‌های معصومه و مدام خدا رو شکر می‌کردیم که وسایلمون دم دست نیستن.

بابام دو روزی نبود. رفته بود مشهد عیادت یکی از دوستانش. دوستش، بنده‌خدا بیماری خونی گرفته بود و باید خونش را  عوض می‌کرد. می‌گفتن توی نیشابور نمی‌تونن این کار رو انجام بدن و باید بره بیمارستان تو مشهد.  و تو این دو روز اوضاع بدتر هم شده بود. چون دیگه بابا هم نبود که گهگاهی مهدی و هادی رو دعوا کنه.

شب با معصومه رفتیم مسجد نماز. اونجا سعیده رو دیدیم. سعیده از همکلاسی‌های معصومه‌س.

تو راه برگشت هم بیشتر بحث راجع به اوضاع خونه‌ی ما بود.

-        نمیتونین یه جوری از شر این عمه‌تون خلاص شین؟

سعیده اینو گفت. معصومه که صورتش رو محکم گرفته بود گفت:

-        این چه طرز حرف زدنه؟ بعدشم نخیر. تا آخر تابستون میمونن.

-        یعنی هیچ راهی نداره که برن؟

من گفتم:

-        تا حالا که نشده. از وقتی من یادم میاد اینطوری بوده.

و معصومه سریع اضافه کرد:

       -      تازه قبل از دنیا اومدن فاطمه هم اینطوری بود. از وقتی مهدی تازه راه افتاده بود میومدن. من قشنگ یادمه.

سعیده صدایش را پائین آورد و گفت:

-        من یه فالگیر می‌شناسم. تازه دعا هم می‌نویسه.

-        خوب که چی؟

-        بدین یه دعا بنویسه واسه همین قضیه.

رو کردم به معصومه که معذب به نظر میومد:

-        یعنی چکار میکنه دعا ‌مینویسه؟

-        نمیدونم.

دروغ می‌گفت. هروقت می‌خواست چیزی رو از من پنهون کنه اینطوری می‌گفت.

-        خوب بگو دیگه...

سعیده با همون لحن آروم گفت :

-        یه دعایی چیزی می‌نویسه که مثلاً عمه‌تون برن از خونه‌تون.

من که اصلاً باورم نشده بود نگاهی به معصومه انداختم:

-        مگه میشی همچین چیزی؟

-        نه اینا همه خرافاته.

-        نخیر نیستش. دختر‌خاله‌ی مامانم بچه‌دار نمی‌شد از همین فالگیره دعا گرفتن بچه‌دار شد.

-        هیچ ربطی نداره. خواست خدا بوده که می‌خواسته اون بچه‌دار بشه.

-        تو باور نکن. ولی من که میگم چاره‌ش همینه.

از سعیده جدا شدیم. توی کوچه که بودیم به معصومه نگاه کردم که چشمش فقط به زمین بود:

-        یعنی به نظرت میشه معصومه؟

-        چی میشه؟

-        همین که دعا بنویسه عمه اینا برن.

-    نخیرم. مگه یادت نیست تلویزیون نشون داد که اینجور آدما رو دستگیر میکنن. می‌گفت اینا هیچ قدرتی ندارن و همه‌ش دروغه.

-        ولی اگه بشه خیلی خوبه.

-    نه. اینطورم نیست. مگه چی میشه عمه‌شون بمونن؟ گناه دارن خوب. وضعشون خوب نیست دیگه. بابا میگه ما باید کمکشون کنیم. بعدشم. کلش مگه چقدره. سه ماه که بیشتر نیست.

شب فکرم فقط درگیر این قضیه بود. سر شام وقتی چشمم به عمه افتاد... راستش کمی دلم برایش سوخت. هرچند از این حالت مرموز مهدی و هادی که که توی جعبه‌ی کبریت چیزی رو قایم کرده بودن و مدام با هم پچ‌پچ میکردن خوشم نمیومد ولی خوب به هرحال اونا فامیل ما بودن.  تو همین فکرها بودم که حس کردم چیزی روی دستم حرکت می‌کنه. وقتی نگاه کردم، سوسک سیاهی رو دیدم که داشت روی دستم می‌دوید. جیغی کشیدم و افتادم توی سفره. مهدی و هادی از خنده دلشون رو گرفته بودن. جعبه‌ی کبریت خالی هنوز توی دست هادی بود. برگشتم سمت بابام:

-        بابا ببین هادی چیکار میکنه...

بابام با ناراحتی برگشت سمت هادی:

-        هادی این چه کاری بود کردی؟

عمه‌م انگار نه انگار که چیزی شده، در حالی که راحت غذایش را می‌خورد گفت:

-        مگه چی شده حالا... یه سوسک بیشتر نیست. بچه اینقدر ترسو.

از این حرف عمه هادی و مهدی بلندتر خندیدند. من که توقع داشتم بابام حرفی بزند دوباره به صورتش نگاهی انداختم. وقتی دیدم هیچ حرفی نمی‌زند با ناراحتی از جایم بلند شدم و رفتم توی حیاط.

 

*****

فردا شب قبل از نماز به بهانه‌ی اینکه می‌خوام برم کتابخانه‌ی مسجد زودتر از معصومه خودم رو مسجد رسوندم. البته سعیده هم تا نزدیک اذان نیومد و من نگران بودم معصومه برسه. به محض اینکه سعیده رسید رفتم پیشش و گفتم:

-        این فالگیری که گفتی رو چه‌جوری میشه پیدا کرد؟

-        میخوای ازش دعا بگیری؟

-        آره دیگه...

-        واسه همین عمه‌ت و اینا؟

-        آره خوب دیگه.

-        پشت مسجد جامع میشینه. روزا. قبل نماز ظهر. کسی هست باهاش بری؟

-        یه کاریش می‌کنم.

-        فکر کنم پنج، شش هزارتومنی میگیره‌ها... بستگی به دعات داره بازم...

-        پنج هزارتومن؟؟؟

-    چی میگی بابا. همه بالای صدهزارتومن میگیرن. این چون میگن فقط برای رضای خدا انجام میده این کارها رو کم پول میگیره.

-        چه جوری بدونم خودشه؟

-        یه کت سیاه می‌پوشه. کلاه سبز سیدی هم میذاره سرش.

-        باشه.

تمام شب به این فکر می‌کردم که چه بهونه‌ای برای رفتن پیش فالگیر پیدا کنم. آخر سر به دروغ گفتم یکی از همکلاسی‌هام رو دیده‌م و گفته که باید بریم مدرسه چون یکی از معلم‌هامون کارمون دارد. اینطوری بود که ساعت حدود ده صبح از خونه بیرون اومدم. توی راه مدام فکر می‌کردم کسی داره تعقیبم می‌کنه. همه‌ش منتظر بودم مامانم از پشت سر صدام کنه. بالاخره رسیدم مسجد جامع. رفتم تو کوچه‌ی پشت مسجد و اونجا سه تا پیرمرد رو دیدم که کنار دیوار نشستن. یکیشون که پیرهن سفیدرنگی تنش بود داشت چرت میزد. پیرمردی که سعیده آدرسش رو داده بود وسط نشسته بود. کلاه سیدی‌اش از بس کثیف بود بیشتر خاکستری دیده می‌شد تا سبز. جلوش یه پارچه پهن کرده بود و روش دو تا کتاب خیلی کهنه یا جلد پاره‌ی قهوه‌ای و یه کیسه‌ی کوچک سیاه رنگ و یه تسبیح و یه دفتر بدون جلد و یه قلم بود. قلمش خیلی کج و کوله تراشیده شده بود. فکر کنم با چاقو تراشیده بودنش. جلوش که ایستادم و سایه‌م روش افتاد سرشو بلند کرد و نگاهم کرد:

-        چی میخوای بچه؟

-        دعا میخوام...

چشماشو تنگ کرد که تو نور آفتاب بهتر منو ببینه.

-        برو با بزرگترت بیا بچه...

-        تو رو خدا آقا. من خودم میخوام دعا بگیرم. اگه مامان و بابام بفهمن دعوام میکنن... تو رو خدا...

کمی دستش رو سایه‌بون صورتش کرد و گفت:

-        حالا واسه چی دعا می‌خوای؟

-    عمه‌م تابستون از مشهد میان و خونه‌ی ما میمونن. بچه‌هاش خیلی من و خواهرمو اذیت می‌کنن. میخوام یه دعا بنویسین که برن مشهد خونه‌ی خودشون...

-    همچین چیزی نمیشه. من میتونم دعا بنویسم که بخت باز بشهة یا بسته شه، یا کسی که مریضه سالم شه، یا برعکسش سالم مریض شه...

-        من این چیزا رو نمی‌خوام... من فقط می‌خوام عمه‌م برن خونه‌ی خودشون.

-        می‌خوای دعا بنویسم که عمه‌ت مریض بشه؟

-        نه گناه داره... فقط بره.

-        خوب اونجوری میره. زودباش بچه... وقت ندارم...

کمی فکر کردم. به دیوار مسجد نگاه کردم. با خودم گفتم خدایا منو ببخش. و گفتم:

-    یه دعا بنویس که عمه‌م مریضی خونی بگیره. اونجوری مجبور میشن ببرنش مشهد بیمارستان. چون اینجا نمی‌تونن خوبش کنن.

کمی نگاهم کرد. اول فکر کردم متوجه منظورم نشده.

-        پول همراهت داری؟

با دست پنج‌تومانی که از پولهای عیدی‌ام برداشته بودم و توی جیبم بود رو لمس کردم و گفتم:‌

-        آره .

 کتابش رو باز کرد و چندبار ورق زد. بعد از توی کیسه چندتا سنگ بیرون آورد و ریخت روی زمین. مثل یه قل دوقل. بعدش زیر لب چیزهایی گفت و دست آخر دفترش رو برداشت و با قلمش روی کاغذ خطهای عجیب و غریبی کشید. دور خطها یه مربع کشید و کاغذ رو پاره کرد و گرفت طرفم:

-    اینو چهاربار تا میزنی، بعدش پشتش اسم اون کسی که میخوای این مریضی رو بگیره می‌نویسی و میندازی تو یه کوزه. تو کوزه یه کم آب میریزی و میذاری یه شب بمونه. فردا سرظهرش که آفتاب بالا اومد، میندازی کوزه رو میشکنی. اون آدمی که میخوای تا شب حالش بد میشه.

پنج هزارتومنی رو گرفتم سمتش و کاغذ رو گرفتم. اسکناس رو باز کرد و لاش رو نگاه کرد. انگار که منتظر بود چیز دیگه‌ای توش باشه.

-        ده هزارتومن میشه...

-        همینقدر بیشتر ندارم...

دستش رو دراز کرد.

-        برو پول بیار بعد دعاتو بگیر...

-        نمیتونم آقا. الآنم یواشکی اومدم اینجا. تو رو خدا دیگه. خدا خیرتون بده.

نمیدونم دلش برام سوخت یا چیز دیگه اما پول رو گذاشت تو جیبش و دستش رو هم عقب کشید و دیگه چیز نگفت. با بیشترین سرعتی که میتونستم برگشتم خونه و صبر کردم که ظهر بشه و بزرگترا بخوابن و مهدی و هادی هم برن تو کوچه و اونوقت رفتم تو زیرزمین. یکی از کوزه‌هایی که مامان هر سال توشون رب درست میکنه رو برداشتم. سعی کردم از همه کهنه‌تر رو پیدا کنم. چون قراره بشکنه. کاغذ رو تا زدم و با مدادی که از قبل تو جیبم آماده کرده بودم روش نوشتم مریم. هرچه سعی کردم دستم نلرزه نشد و دم میمش کج شد. بعدش کاغذ رو لوله کردم و انداختم تو کوزه. از تو شیر آب آبگرمکن هم کمی آب تو کوزه ریختم و گذاشتمش پشت پنجره، کنار شمعدونی‌هایی که امسال بابام فرصت نکرده بود از تو گلدون‌هاشون ببرشون تو باغچه،  قایمش کردم. شب بابام از مشهد برگشت. رفتم پیشش. نشسته بود توی بالکن و چایی می‌خورد.

-        حال دوستت چطور بود بابا؟

-        خیلی بهتر شده بود.

-        یعنی خوب میشه؟

-         آره باباجون. دکترش می‌گفت تا دو ماه دیگه خوب خوب میشه.

-        هرکی اون مریضی رو بگیره خوب میشه؟

-        خدا برا هیشکی نیاره دخترم. خیلی سخته. میدونی چه هزینه‌ای کرده؟ ولی خوب خدا رو شکر که درمون شد.

-        خرجش خیلی زیاده؟

-        هم خرجش زیاده، هم دردش.

خیلی با خودم فکر کردم. وضع مالی عمه همینطوری خوب نبود. چه برسه که بخواد واسه بیماری خرج هم بکنه. از طرف دیگه واقعاً دلم نمیومد عمه‌م مریض بشه و درد بکشه. رفتم پیش مامانم:

-        مامان؟

-        بله؟

-        اگه یکی یه دعایی بنویسه برای یه چیزی... از این دعاهایی که فالگیرها مینویسن میگم. چطوری میشه بی‌اثرش کرد؟

-        اون دعاها خودشون اثری ندارن.

-        حالا اگه فرض کنیم اثر داشته باشه... چکار کنیم اثر نکنه.

-        کی دعا نوشته دخترم؟ کسی چیزی بهت گفته؟

-        نه... همینجوری پرسیدم.

و از ترس اینکه مامانم بازم پیگیر بشه دیگه چیزی نپرسیدم. با خودم فکر کردم قرار بوده کوزه رو بشکنم. خوب اگه نشکنمش دیگه دعا اثر نمیکنه. تا غروب فردا هم صبر میکنم و بعدش میرم آب کوزه رو هم خالی می‌کنم و کاغذ رو هم پاره میکنم و میریزمش دور. فکر خوبی به نظر میومد. پس با خیال راحت رفتم خوابیدم.

 

*****

صبحی که قرار بود یک روز معمولی باشه خیلی راحت از خواب بیدار شدم. داشتم برای پاک کردن برنج نهار به مامان کمک میکردم که صدای معصومه اومد:

-        مامان... یکی از کوزه‌ها شکسته...

رفته بود از زیرزمین آبلیمو بیاره. از جام پریدم و دویدم طرف زیرزمین. پائین پنجره تکه‌های شکسته‌ی کوزه و جای نم آب روی زمین دیده میشد. چند ساعتی بود کوزه شکسته بود. کوزه‌ی من بود... قلبم طوری می‌زد که حس می‌کردم الآن است سکته کنم. مامانم پشت سرم رسید داخل زیرزمین:

-        من که کوزه رو اینجا نگذاشته بودم...

چشمهایم روی زمین دنبال کاغذ می‌گشتن. یک تکه کاغذ مچاله و له شده گوشه‌ی زیرزمین نظرمو جلب کرد و پریدم و برداشتمش. معصومه گفت:

-        اون چی بود؟

-        هیچی...

در حالی که سعی می‌کردم صدام نلرزه گفتم:

-        فکر کنم کوزه قدیمیه بوده..

مامانم نشست به جمع کردن تکه‌های کوزه‌ی شکسته و گفت:

-        آره... پشت پنجره بوده، گربه اومده خورده بهش و افتاده.

از زیرزمین بیرون اومدم. دستام به شدت می‌لرزیدن. رفتم تو دستشویی. مشتم رو باز کردم و به کاغذ نگاه کردم. اثری از کلمه‌ی مریم روش نبود. به نظر پاک شده بود. کاغذ رو به سختی بازش کردم. تقریباً متلاشی شده بود. نوشته‌ها خیلی کمرنگ شده بودن. به زحمت می شد دیدشون. با خودم فکر کردم قبل از ظهر کوزه شکسته، پس دعا اثر نمی‌کنه... از فکر اینکه دعا اثر کنه به شدت ترسیدم. گریه‌م گرفت و کاغذ رو پرت کردم تو چاه دستشویی و شیر آب رو هم باز کردم روش تا توی چاه گیر نکنه.  چند دقیقه همونجا موندم تا اشکام خشک بشه. خیلی حالم بد بود. سعی کردم آروم بشم و رفتم تو اتاق و یه تسبیح پیدا کردم و شروع کردم به صلوات فرستادن.

تا ظهر هرطوری بود حواسمو پرت کردم. ظهر با معصومه رفتیم مسجد. بین نماز ظهر و عصر خیلی دعا کردم. نذر کردم اگه عمه تا شب طوریش نشه هزارتا صلوات بفرستم و پنج هزارتومن از عیدی‌هامو بندازم تو صندوق مسجد.

سر سفره‌ی نهار حس کردم عمه مریم بهم سالاد تعارف کرد، مهدی و هادی هم تو جمع کردن سفره کمک کردن. حس کردم چقدر عمه‌م اینا مهربون هستن. حس بدی داشتم. با خودم فکر کردم اگه اتفاقی برای عمه‌م بیفته هیچوقت خودمو نمی‌بخشم. همه رفتن خوابیدن. من هم خیلی سعی کردم بخوابم، اما هربار چشام رو هم می‌رفت کابوس می‌دیدم. تو کابوس هام حال عمه مریم بد شده بود و میبردنش بیمارستان. همه منو مقصر میدونستن.

همه بیدار شدن اما عمه بیدار نمی‌شد. چندبار رفتم تو هال و بهش سر زدم. خوابش خیلی عمیق بود.

 صورتش هیچ اثری از درد نداشت، ولی بیدار نمی‌شد. داشتم از نگرانی می‌مُردم. تصمیم گرفتم برم صداش بزنم. چندبار صداش زدم. اما اصلاً تکون نمی‌خورد. هوا دیگه تاریک شده بود. رفتم تو آشپزخونه. مامانم مشغول پختن شام بود. خیلی سعی کردم خودمو کنترل کنم، اما همین که شروع کردم به حرف زدن گریه‌م گرفت:

-        مامان...

مامانم برگشت طرفم:

-        چی شده فاطمه؟

-        مامان من یه کار بدی کردم...

-        چکار کردی؟؟

-        تو رو خدا دعوام نکن...

مامانم که به شدت نگران شده بود، داد زد:

-        جون به لبم کردی بگو چی شده؟؟؟

-        چته؟ چرا اینجوری سر بچه داد می‌زنی؟؟؟

باورم نمی‌شد، اما عمه مریم دم در آشپزخونه ایستاده بود. پریدم و محکم بغلش کردم. عمه که از هیچی خبر نداشت گفت:

- خل شدی فاطمه؟




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
دوشنبه 30 اردیبهشت 1392 07:52 ق.ظ
من تخصصی در ادبیات ندارم و از نظری که مینویسم هم مطمئن نیستم فقط حس شخصی خودمو مینویسم . به نظرم میاد که از جمله های کوتاه تر استفاده کردین و تعداد نقطه ها زیاده . شاید احساسم اشتباهه یا شاید چون برای کودکان نوشته شده نخواستین با جملات بلند فهمش رو سخت کنین . در عین حال من ترجیح میدم جملات کوتاه در یک پاراگراف ببینم تا اینکه فقط یک نقطه آخر پاراگراف ! ولی به هر حال کوتاه یا بلند ، خیلی قشنگ بود مثل همیشه . تغییر حس دختر و باز شدن چشمش به حقایق رو خیلی خوب ارائه کردین .
پاسخ آقای خونه : به نظرم حرفتون کاملاً درسته. این داستان‌ها نیاز به بازنویسی دارن.
فریبا
سه شنبه 10 اردیبهشت 1392 07:02 ب.ظ
خیلی خوب بود. بهتون تبریک میگم. خیلی خوب تمام قسمت های داستان را به هم ربط داده بودید و در اخر هم فاطمه رو نجات دادید از گفتن رازش. ممنون منتظر داستانهای بعدی شما هستم
پاسخ آقای خونه : : نظر لطف و عنایت شماست.
فریبا
چهارشنبه 28 فروردین 1392 06:53 ق.ظ
نتونستم کامل بخونمش اخه طولانی است باید وقت بگذارم بخوانم و بعد نظرم را بنویسم.
پاسخ آقای خونه : :‌ممنونم.
مهدی
سه شنبه 27 فروردین 1392 05:32 ب.ظ
گذاشتم سر فرصت - شاید شب -بخونم. الان اومدم به احوالپرسی خودتون و تشکر بابت احوالپرسی های مکرر این چند روزتون. ایام بکام و عزت مستدام.
پاسخ آقای خونه : : ممنونم از احوالپرسی. به امید روزهای بهتر.
سارا
شنبه 24 فروردین 1392 03:25 ب.ظ
به نظر من میشد کوتاه تر شه. شاید بالا پایین رفتن هیجانات خواننده کودک و نوجوان رو در جای مناسب خودش حفظ کنه. وگرنه موضوع خوبی بود.


روش نشده به شوهر خاله اش، خیلی التفات حضوری نشون بده خب.



پاسخ آقای خونه : : همچینام که فکر می کنین خجالتی نیستش.
یه کتاب داشت می خوند به اسم آمبر براون. من سعی کردم طول داستانم درست به اندازه ی ماجراهای اون کتاب بشه وگرنه خودتون میدونین که داستانهای من کوتاهتر از این چیزان...
یاس
شنبه 24 فروردین 1392 11:33 ق.ظ
خوندمش. هرچند نوجوون نیستم اما دوستش داشتم. حتی استرس و نگرانی دخترک داستان رو می تونستم به راحتی درک کنم :)
پاسخ آقای خونه : : تلاشم برای همین فضاسازی بود. اینکه بشه با شخصیت قهرمان داستان ارتباط برقرار کرد.
yalda
شنبه 24 فروردین 1392 10:28 ق.ظ
داستان جالبی بود
پاسخ آقای خونه : : ممنونم.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.