تبلیغات
من و گلدونه خانوم
زندگی ...

پسرنوشت ماه بیست و پنجم: گذر ایام

نویسنده :آقای خونه
تاریخ:یکشنبه 14 دی 1393-08:03 ق.ظ

برگهای تقویم رو ورق زدیم و رسیدیم به روزهایی که یادآور تولد محمدامین هستن. پسر دو ساله شد. شاید بدترین خلق آدم این باشه که زود همه چیز یادش میره و مثلاً اگر  برای به دست آوردن چیزی سختی زیادی کشیده باشه، بعد یه مدت و رسیدن به دوره ی آرامش تمام اون سختی ها از یادش میره و داشتن اون چیز گرانبها براش عادی و معمولی میشه. داشتن محمدامین بسیار سخت و به همون اندازه گرانقدره. مهمترین چیزی که تو این ایام به من یادآوری میشه همینه.
به دلیل اینکه امسال تولدش با ایام آخر صفر همزمان میشد و برگزاری جشن تو اون روزها مناسب نبود، تولدش رو با چند روز تاخیر و تو هفته ی بعدش برگزار کردیم. دوست داشت همه چیز تولدش باب اسفنجی باشه، پس از ظرف و ظروف پذیرایی از مهمانها گرفته تا کیک و لباسش همه شدن باب اسفنجی. به نظر به خودش خیلی خوش گذشت ولی زیاد به کادوهایی که گرفت توجهی نشون نداد. آخر شب دوربین رو برداشته بود و عکسها رو به این و اون نشون میداد و میگفت تولد من!
حالا توانایی صحبت کردنش کامل شده. دیگه تو تکمیل جملات و کنار هم قرار دادن فعل و فاعل مشکلی نداره و خیلی خوب منظورشو میرسونه. تعداد کلماتی که نامفهوم باشن و متوجهشون نشیم هم هر روز کمتر میشن. داره به دوره شیرین زبونی میرسه و البته شدیداً هم تشنه ی آموختن هست. غیر از اینکه مثل ضبط صوت هر چیزی که میشنوه رو تکرار میکنه - که باعث میشه بیشتر مراقب کلماتی که به کار میبریم باشیم- به یاد گرفتن چیزهای مختلف علاقه نشون میده. به عنوان مثال همین شعر اتل متل رو گلدونه خانم یه بار براش خوند. تلاشی نکرد که محمدامین شعر رو حفظ کنه، فقط خوندش. همون شب زمانی که تو خونه بودیم گلدونه خانم صدام زد و گفت یواش برم تو هال. محمدامین در حالی که طبق مهمول با یه تکه کاغذ و یه مداد سرگرم بود با خودش میخوند: اتل متل تتوئه! یه زن کیدی بستون! اسمش عمقزی!! کلاش بشه قرمزی!!!
یه چیز جالب دیگه در موردش کشف کردم و اون اینه که وقتی یه چیزی رو میشنوه و کامل یاد نمیگیره برای خودش تکرار که میکنه برای کامل شدنش یه چیزی از خودش اضافه میکنه و به اصطلاح کم نمیاره. از قبیل این شعر اتل متل، یا مثلاً میشینه کارتون نگاه میکنه و میگه اسکبی دون! ببینم. مامانش میگه پسر تابه حال اسکوبی دو رو ندیده، اصلاً مناسب سنش هم نیست ولی تبلیغش رو یه بار دیده.
از وقتی از شیر گرفتیمش ساعت خوابش به هم ریخته و روزها تا ساعت 11 میخوابه و عصر تا ساعت 6 یا 7 بیدار میمونه. حالا اگه اون عصری بخوابه باز شب تا دیروقت بیدار میمونه و اگه سعی کنیم سرشو گرم کنیم که نخوابه بدخلق میشه. فعلاً در تلاشیم نظم رو به ساعت خوابش برگردونیم.
به قول محمدامین: ما هم رو دوست دارییییییییییییییییم!



نوع مطلب : پسر نوشت‌ها 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

پسرنوشت ماه بیست و چهارم : روزهای سخت و شیرین

نویسنده :آقای خونه
تاریخ:چهارشنبه 5 آذر 1393-06:59 ب.ظ

ماه پیش و مشق نوشتن رو یادتونه؟ تو این ماه مشق نوشتن از تو کتاب و روی دفتر به روی دیوارها ارتقا پیدا کرده و هرجا که میری اثری از محمدامین رو دیوار پیدا میشه! این موضوع خیلی کلافه کننده س ومخصوصاً که این پسر ذاتاً بازیگره و وقتی که میری دعواش کنی کتابو میگیره تو صورتش و تظاهر میکنه داره کتاب میخونه!!! این مطلب همونقدر که آدمو عصبانی میکنه باعث خنده هم میشه و اجازه نمیده در این مورد برخورد درستی باهاش بکنیم. البته من واقعاً نمیدونم برخورد درست تو این سن در این باره چیه.
قضیه علاقه ش به باب اسفنجی مصادف شده با اومدن یه آدم لباس عروسک پوش جلوی یکی از مجتمع های تجاری که لباس باب اسفنجی میپوشه و ما گاهی مثلاً ساعت 10 شب باید پا شیم بریم جلوی اون مجتمع و پسرمون با باب دست بده و نازش کنه و از این حرفا. واقعاً روحیه اون آقا هم منو متعجب میکنه چون میاد جلو ماشین با بچه دست میده کلی ادا و اصول در میاره... واقعاً زنده باد اون انگیزه و روحیه.
تو این ماه یه پیشرفت خیلی سریع و ناگهانی در سرهم بندی کردن جملات داشت. حالا دیگه از فعل ها هم استفاده میکنه و اگرچه بعضی فعلها اشتباه یا جا به جا استفاده میشن ولی همین شکل استفاده ش هم خیلی شگفت انگیزه برامون. شیرین زبونش هم شروع شده و اغلب با حرفایی که میزنه همه رو میخندونه.
ضمناً این ماه پسر یه بیماری ویروسی سخت گرفت که منجر به دو روز بستری شدنس تو بیمارستان شد. موضوع اسهال شدید و کم شدن آب بدنش بود که دکتر ترجیح داد پسر تو بیمارستان سرم بگیره. برای پدر و مادر خیلی سخته... آرزو میکنن خودشون مریض بشن ولی ... البته در نهایت این مهمه که الآن پسر سالمه. 


نوع مطلب : پسر نوشت‌ها 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

پسرنوشت ماه و سوم: مشششام!

نویسنده :آقای خونه
تاریخ:چهارشنبه 7 آبان 1393-06:32 ب.ظ





هوا داره به سرعت رو به سردی میره و بزرگترین مشکل فعلی ما با محمدامین اینه که شبها پتو یا ملافه رو روی خودش نگه نمیداره. سبکترین ملافه ها رو که روش بندازی انگار سنگ رو سینه شه و تا زمانی که با پا و دست نندازش کنار آروم نمیشه. این گرمایی بودن از قبل هم برای ما مشخص شده بود ولی پارسال تو هوای سرد راحت میتونستیم روشو بپوشونیم ولی حالا که تقریباً تو همه چیز به حق انتخاب رسیده این مورد هم مدام باعث نگرانی در مورد سرما خوردنش میشه و باید درجه حرارت خونه به یه حدی برسه که مطمئن شیم بدون پتو سرما نمیخوره.
یه مورد جالب هم تازگی با باز شدن مدرسه ها کشف کردیم در موردش. علاقه به خط کشیدن روی کاغذ. نمیدونم از نظر روانشناسی کودک، زمان مناسب برای آشنایی بچه با این چیزا کی هست ولی در مورد محمدامین قطعاً ارتباط مستقیم داره با بچه های اطرافش که همه سرشون تو کتاب و دفتر هست و مشق مینویسن. گویا یه روز عصر که دختر خاله ش مشغول نوشتن مشقهاش بوده محمدامین میره و یه خط رو کتاب میکشه. به هر سختی از کتاب دورش میکنن و برای اینکه آروم بشه یه دفتر جلوش میذارن و یه قلم هم میدن دستش و میگن تو هم مشقاتو بنویس. اینه که الان هرجا میره این دفتر و یه کتاب همراهشه و همیشه میخواد مششششاشو بنویسه. و منم یه شوخی باهاش کردم و گفتم بدو مشقاتو بنویس... دیر شده! و حالا مدام میگه: مششششا!!! دیررررر!!!
کم کم به تصویر و کارتون هم علاقه نشون میده. آخه برعکس بچه ها اصلاً علاقه ای به تلویزیون نداره. ولی جدیداً از کارتون های خاصی خوشش میاد. مثل باب اس ف ن جی و یا پون ی ها. البته منم دوستندارم زیاد به تلویزیون وابسته شه.
این داستان حق انتخاب هم گاهی برای ما دردسرسازه. به عنوان مثال الآن در شرایطی هست که خیلی علاقه داره لباسهایی که میپوشه روخودش انتخاب کنه. از طرف دیگه همسر من اصرار زیادی داره که لباسهای محمدامین یه هماهنگی معقولی با هم داشته باشنو به قول معروف بچه شلخته نچرخه، در حالی که انتخاب های محمدامین کاملاً در تضاد با این موضوعه و موقع بیرون رفتن این خودش یه داستانه که مثلاً محمدامین تصمیم میگیره با شلوار گرم تو خونه ش بره بیرون!
وابستگیش به بعضی چیزها و افراد روز به روز بیشتر میشه. ماجرای خاله شو که تو ماههای قبل گفتم رو یادتونه؟ این بیچاره ها هنوزم وقتی میخوان از جایی که محمدامین هست برن باید کلی داستان بسازن و یایواشکی فرار کنن وگرنه محمدامین گریه و زاری راه میندازه. همینطور در مورد ماشینش که اگه نباشه کلی غصه میخوره و مدام یادش میکنه به شکلی که خیلی وقتها مجبور میشیم یه ماشین گنده روهرجا که میریم با  خودمون ببریم و بیاریم. یا خیلی از کارهاشو فقط مامانش باید انجام بده و مثلاً اگه من انجام بدم قبول نیستش.
کتاب زندگی پسر برگهای جدید و خوش رنگی پیدا میکنه...



نوع مطلب : پسر نوشت‌ها 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

پسرنوشت ماه بیست و دوم: امین حرف میزند!

نویسنده :آقای خونه
تاریخ:یکشنبه 6 مهر 1393-06:55 ب.ظ

مهمترین اتفاق این ماه در مورد محمدامین پیشرفت قابل توجه در قابلیت های گفتاریش بود. خیلی وقته که محمدامین کلمات رو به صورت منقطع و جدا از هم استفاده میکنه، اما توانایی جمله بندی یا استفاده از کلمات مرکب چیزی هست که تازه داره خودشو نشون میده. اگرچه در مورد بعضی از مسائل هنوز کلماتی که استفاده میکنه مفهوم کاملی ندارن و یه مترجم! لازمه تا موارد رو سرهم کنه، ولی همین هم واسه ما کلی ذوق داره! حالا محمدامین میتونه جسته و گریخته بگه : آپو ( هاپو؛ همون گربه!) ماما ( با مامانش) ددر! ( رفته ددر!) . یا اینکه آپو بوو ( برو!) ماما (پیش مامانت). خودش از این واقعیت بیشتر از همه شگفت زده میشه که میتونه منظورش رو کامل بیان کنه! تازگی اسم من رو هم بلد شده و با کلی ذوق اسم منم صدا میزنه.
تازگی یه صندلی براش خریدیم که کلی کمک حالشه! و از هرجایی که نمیتونست بالا بره! حالا با کمک صندلیش بالا میره. خیلی هم به آب بازی علاقه مند شده و مثلاً اگه ولش کنین میتونه با صندلیش مدتها پای دستشویی بایسته و آب بازی کنه.
اخلاقهای خاصی داره که گاهی نمیشه منکرشون شد. مثلاً من زیاد دیده بودم که بچه ها موقع دارو خوردن اذیت میکنن و دوست ندارن داروشونو بخورن. هفته پیش یه مقدار کم علایم سرماخوردگی داشت که بعد از مراجعه به دکتر قرار شد شربت سرماخوردگی استفاده کنه. شاید باورتون نشه، اما بیدار میشد و خودش یادآوری میکرد که ماما! دادو!!
گاهی شیطنت هاش کمی اذیتمون میکنه. مثلاً چند شب پیش شام رفته بودیم بیرون وآقا یه شیشه آب رو روی صندلی ای که من و مامانش نشسته بودیم خالی کرد و تا بیایم بلند شیم کل لباسهامون خیس شد. اینجور مواقع دعواش میکنم که بعدش خودم پشیمون میشم و سعی میکنم از دلش دربیارم. 
زندگی با پسر شیرینه...


نوع مطلب : پسر نوشت‌ها 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

پسرنوشت ماه بیست و یکم: امییین مهربان می شود

نویسنده :آقای خونه
تاریخ:یکشنبه 2 شهریور 1393-06:17 ب.ظ

آقا پسر ما تازگیا به شدت شیطون شده. درست این جمله اینه که بگیم شیطون تر... مدام در حال به هم ریختن کمدها، بیرون کشیدن وسایل از کشوها، پرتاب کردن اغلب اشیا، طبیعتاً شکوندن و خراب کردن خیلی از این وسایل و نابود کردن لوازم خانگی هستش. هر موقع هم که ساکت باشه مطمئن میشیم که یه جایی یواشکی داره خرابی به بار میاره. همینجوری پیش بریم کل سرویس لیوان و بشقاب و ظروف شکستنی مون تموم میشه و باید یه سری جدید بخریم!!!
حالا از شیطنتش گفتم از اینم بگم که کلی احساسی شده بچه م و علاقه ی شدیدی به بوس کردن و ناز کردن و بغل کردن و اینا پیدا کرده. کافیه بهش بگی که فلانی رو بغل کن... البته نه در مورد غریبه ها و غلظت آشنایی هم موثره! مثلاً بابابزرگش خیلی لوسش میکنه و هر وقت محمدامین ایشون رو میبوسه، مدام میگه که چه شیرین بود و چه قند بود و ... اونوقت یکی باید محمدامین  رو بگیره تا بوس کردن رو تموم کنه! تازه به ارزشهای سلام کردن هم واقف شده و به زمین و زمان سلام میکنه. شاید باورتون نشه ولی ایشون سابقه درخشان سلام به هاپو و مورچه! رو هم در کارنامه دارن و تازه شاکی میشه که چرا مورچه هه جواب نمیده! چند روز قبل رفته بودیم یه جا خرید، محمدامین میرفت بیرون مغازه و تو برگشت سلام میکرد! بعد چندبار تکرار این ماجرا خانوم فروشنده گفت نه به بچه های دیگه که اصلاً سلام نمیکنن، نه به تو که مدام سلام میکنی! آقا پسر کلی کیف کرد و فکر این کلی تعریفبوده ازش.
تازه کلی هم کاری شده. موقع پهن کردن سفره یا جمع کردنش چنان هیجانی میگیردش و اگه ولش کنین میخواد همه وسایل بزرگ و کوچک سفره رو ببره و کمک کنه! اگه دیر بجنبیم کاسه ماست و ظرف برنج همزمان وسط اتاق ولو خواهد شد! و مدام مجبوریم با بردن نون یا نمکپاش یا یه ظرف خالی که شکستنی نیست سرشو گرم کنیم. مامانش هم بهش بگه برو اینو بذار تو کمدت بدو بدو میره و لباسو میچپونه تو کمد!!!
تلفظ کلماتش خیلی بهتر شده. مهمتر از همه حروف ن و س هستن که تلفظشون کامل شده. امین، مامان، سس، ماست و ... رو کامل و بدون اشتباه میگه، اما هنوز جمله بندی نمیکنه و کلمات منقطع هستن.
پسرم نفسه، نفسی که اگه نباشه، خیلی جاها زندگی واسه من و مامانش سخت میشه و بدون نفسگیر میشه.


نوع مطلب : پسر نوشت‌ها 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

پسرنوشت ماه بیستم: دددددرررر!

نویسنده :آقای خونه
تاریخ:سه شنبه 31 تیر 1393-07:19 ب.ظ







همچنان که تابستون به گرم ترین روزهای خودش رسیده، آقامحمدامین هم داره به شیرین ترین روزهای خودش میرسه. کم کم تمام منظورهای خودش رو با کلمات منقطع ( هنوز از جمله بندی و سرهم کردن کلمات خبری نیست) میرسونه. بیشترین چیزی که این روزها از زبانش شنیده میشه، هااااااا (آره) ، نننننننه و اسم مامانش با نوایی بسیار شیرین هست. اسم اغلب خوراکی ها رو بلده و به روش خودش اداشون میکنه: کک! ( کیک) ، آنی! ( آدامس) ، اننننن (انگور)، موز و البته انواع پلو و نون هم میشه مم! 
جدیداً خیلی شدید به تته! (سکه) علاقه مند شده و یکی از شعبده هایی که با سکه انجام میده اینه که میاد و سکه رو میچسبونه به در! احتمالاً سکه تو دستای کوچکش عرق میکنه و بعد به در میچسبه. هرچه که هست خودش خیلی از این موضوع ذوق میکنه. 




مشکل چشمش تا حد زیادی رفع شده و این حساسیت علیرغم گرما و گرد و خاکی که وجود داره خیلی کمتر اذیتش میکنه. حالا پارک واسه آقا پسرمون معنا پیدا کرده و خودش دوست داره هر روز دویدن رو چمن و کفپوش و بالا رفتن از سرسره و تاب خوردن رو تجربه کنه و تمام پارکهای شهر رو هم میشناسه و وقتی به محدوده شون نزدیک میشیم داد میزنه که : پاکککک! پاکککک! مشکل دیگه ی ما خیلی ددری شدن آقا هست. تقریباً همیشه دوست داره ددر باشه! مثلاً وقتی خونه ایممیخواد بره خونه مادربزرگش، وقتی اونجا هم میرسه میخواد بره ددر! و باز وقتی میره بیرون بازم میخواد بره ددر! بنا به قولی یه کم در ددر شناسی دچار مشکل شده و هر روز که منو میبینه میاد و مثل کوآلا ازم آویزون میشه و این مشکل بنیادین ما تکرار میشه!!
شبها گاهی به دفعات من و گلدونه خانم رو بیدار میکنه و صدامون میزنه و باید بگیم جانم و عشقم و امثالهم! و بعد سرشو میذاره دوباره میخوابه!! به بعضی اعضای خانواده هم به شکل وحشتناکی عادت کرده، مثلاً یکی از خاله هاش، که کمی نگران کننده به نظر میاد و امیدوارم به مسیر درستی هدایت بشه.
روزهای ما با پسر روشن و روشن تر میشه.


نوع مطلب : پسر نوشت‌ها 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

ماه عسل

نویسنده :آقای خونه
تاریخ:چهارشنبه 25 تیر 1393-12:29 ق.ظ

-سعی میکنم زیاد شبکه های تلویزیونی داخلی رو نبینم. چون با افکارم در تناقض قرار میگیره و حس بدی میده. اما گهگاه گویا چاره ای هم نیست.

برنامه ی ماه عسل چند ساله که پخش میشه. برنامه ای مناسبتی که تو ماه رمضون هر سال پخش میشه. اینقدر قدیمی که چندین و چند مجری جنجالی و حاشیه ساز داشته باشه. نمیشه انکار کرد این تیپ برنامه ها در صورتی که چالشی باشن و مجری هم توانایی کنترل مسائل رو داشته باشه به دلیل زنده بودن گفتگوها و حذف انواع صافی ها، میتونن بسیار جذاب باشن. چیزی که فکر میکنم چند سال پیش این برنامه بیشتر داشت. مباحث روز و اجتماعی تر و مهمانهای کارشناس و آگاه که حرفهای جالبی برای گفتن داشتن. حالا نمیدونم موضوع تموم شده یا سیاستها تغییر کرده... تو این چند ساله رو آوردن به یه سری مباحث دیگه. بیشتر بحث آدمهای خاص و اتفاقهای خاص و چه میدونم بیشتر چیزایی شبیه معجزه و امثالهم. به هرحال تو این دو سال قسمتهایی از ماه عسل رو دیدم که جای حرف بسیار داشته. از پارسال اون برنامه ای رو یادم میاد که درخت شکسته بود و روی موتور در حال حرکت یه پدر و پسر افتاده بود و اونا به شکل معجزه ای آسایی زنده مونده بودن. حرفها و نوع مطرح کردن موضوعات... اما هیچکدوم در مقایسه با چیزی که امسال دیدم موجب تعجبم نشدن. قسمتی که یه زن و شوهر مهمان برنامه بودن. زن و شوهری که پارسال هم اومده بودن. خانم سرطان داشته و پزشکان بهش میگن نباید بچه دار بشی و این خانم علیرغم این موضوع بچه دار شده بود و برنامه امسال مثلاً قرار بود نشون بده که دیدین بچه سالمه و ... . این سوال تو ذهن آدم شکل میگیره که این برنامه قراره چی رو بگه؟ دهن کجی کنه به دکترها؟ که یعنی حرفتون چرند بوده؟ یا از یه حماقت یه داستان حماسی بسازه؟ میدونین ما به ازای این داستان تو ذهن من چیه؟ فرض کنین به من میگن اگه از یه ساختمون ده طبقه بپری پایین داغون میشی. تموم استخوان هات میشکنه و هزار بلای دیگه سرت میاد. تازه اگه زنده بمونی. اونوقت من میرم و میپرم و یک در میلیون چیزیم نمیشه. اونوقت بلند میشم و جار میزنم که دیدین من هیچیم نشد؟ و حیرت انگیزترین بخش این برنامه اون جایی بود که خانم ادعا میکرد با چند نفر دیگه که شرایط اون رو داشتن صحبت کرده و تونسته اثر مثبتی رو اونها بذاره!!! این دیگه واقعاً جالب بود. حالا اینکه ایشون در مورد خودش چنین تصمیمی گرفته یه بحث هست. چه میدونم بگیم اختیار زندگی خودش رو داشته. هرچند با زندگی یه موجود زنده دیگه هم بازی کرده و ممکن بوده یه فاجعه به بار بیاره، اما در نهایت میشه یه جوری هضمش کرد، اما اینکه بیاد و یکی دیگه رو هم به این کار تشویق کنه یه داستان دیگه س. واقعاً دوست دارم بدونم این خانم چه حالی میشه اگه بفهمه اون فردی که تشویقش کرده در اثر چنین کاری جونشو از دست داده یا یه بچه ی ناقص به خیل بچه های غیرنرمال این مملکت اضافه کرده؟ بله؛ دنیا هر روز پر از معجزه هاست، ولی وقتی خدا به انسان عقل رو در کنار احساسات داده، لابد یه کاربردی هم براش قایل بوده دیگه.

قابل درکه که عواطف مذهبی مردم فروکش کرده، اعتقاد به مسائل مذهبی هر روز کمتر میشه و تلویزیون نیاز به درام که چه عرض کنم، ملودرام یا اصلاً فیلم هندی داره که هر جور شده احساسات مردم رو به غلیان در بیاره، ولی ای کاش تو انتخاب موضوعات و خصوصاً حرفهایی که زده میشه دقت بیشتری داشته باشن.   

نوع مطلب : همینجوری نوشت‌ها 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

دنیای این روزها

نویسنده :آقای خونه
تاریخ:دوشنبه 23 تیر 1393-06:37 ب.ظ

                                                      


-         دنیای این روزهام تو حس و حال عجیبیه. روابط جدیدی رو کشف میکنم و به شرایط تازه ای میرسم. میبینم خیلی چیزهایی که قبلاً بسیار برام مهم بودن، الآن خالی از اهمیت شدن و جزئیات تازه ای جاشون رو گرفتن. به بعضی موقعیت هایی که اطرافم در حال شکل گرفتن هستن نگاه میکنم و احساس میکنم که چند سال تو کما بودم و تازه از یه خواب سنگین بیدار شدم و چیزهای تازه رو میبینم. اون جوکی هست که میگه چگونه یک فیل را با سه حرکت داخل یخچال قرار بدهیم؟! دارم سعی میکنم از چنین روشی برای جابجایی احساساتم استفاده کنم.

-         به نظرم میاد خوندن زندگینامه افراد موفق یه پله بیشتر از ناکامی برای آدم به بار نمیاره. درس زندگی چیزی نیست که تو زندگی یه نفر دیگه دنبالش بگردیم. البته که استفاده از تجارب دیگران خوبه، ولی ایده آل گرایی مقایسه ی زندگی خودت با نابغه ای که در طول دوران یکی یا دوتا بیشتر نبوده حسی به تلخی حماقت رو وارد کام آدم میکنه. نکته ی کلیشه ایش هم این هست که همه شون از دم اول هیچی نبودن و با یه جرقه یهو از فرش به عرش رفتن!

-         یه مقدار راجع به موضوع روز یعنی جام جهانی. خیلی خوشحالم که آلمان قهرمان شد. خوشحالم از این که فوتبال زیبا شکست نخورد و اثبات نشد که دفاعی بازی کردن اونم به شیوه صرف باعث موفقیته. به نظرم آرژانتین بین 4 تیمی که اومدن نیمه نهایی کمترین لیاقت رو برای قهرمانی داشت. این به خاطر اینکه تیم ایران رو شکست دادن نیست. به چارت تیمهایی که آرژانتین باهاشون بازی کرد یه نگاهی بندازین، و حرفهای سبکسرانه ی آقای مارادونا –مایلی کهن آرژانتینی ها- که گفته بود چرا هی میگین داور پنالتی به نفع رقیب آرژانتین نگرفت یا چرا فلان صحنه رو به نفع آرژانتین گرفت و ... ما باید باشیم چون زیبایی جام هستیم! دیشب به خاطر خرد شدن غرور احمقانه ی چنین افرادی هم خوشحال شدم. به خاطر افرادی که فکر میکنن تنها به دلیل داشتن یه فوق ستاره - اونم چه فوق ستاره ای! کسی که تو کل هفت بازی که در جام جهانی انجام داد به اندازه دو تا بازی مسوت اوزیل هم تو زمین ندوید! - حق دارن خودشون رو قهرمان جام بدونن!!! حالا هرچقدر هم تیمشون خشن و بی ثبات و ضد تاکتیک و خسته کننده باشه. دیشب کلاً چندبار اسم آقای مسی رو شنیدیم؟ به من بگین دیشب مسی که تو دقیقه 121 بازی تنها شانس قطعی تیمش در وقتهای اضافه رو میفرسته تو باقالیا بهتر بود یا شواین اشتایگری که تمام عضلاتش کش اومدن و استخوان گونه ش شکست، اما تا آخرین لحظه برای تیمش دوید و تلاش کرد؟ خداییش اگه دیشب آلمان می باخت این حس بهم دست میداد که دنیای مکان احمقانه ای برای زندگی کردنه! تنها ناراحتی بزرگم تو این جام شکست سنگین برزیل بود. من هیچوقت طرفدار برزیل نبودم، این دوره هم به شدت از این تیم بدم میومد! با بازیکنهایی مثل فرد و هالک! واقعاً خسته کننده و بی شور! ولی اون بازی جریحه دار شدن احساسات یک ملت بود. ملتی که فوتبال براشون چیزی خیلی بیشتر از یه ورزشه. می باختن، ولی تو یه بازی نزدیک و حساس مثل دیشب. در مورد ایران هم خوشحالم از اینکه تو این جام بودیم. سه بازی متفاوت داشتیم. بازی ای که چنگی به دل نمیزد، بازی ای که خیلی هیجان انگیز و خوب بود و بازی ای که خیلی بد بود. در نهایت نمیتونین جو بکارین و انتظار درو کردن گندم داشته باشین. با این بازی هایی که دیدیم میشه به این امید بود که مدیرانمون به خود بیان و یه روزی ما هم گندم بکاریم و منتظر فصل درو باشیم.

-         همه جای دنیا، همه جور برخوردی وجود داره ولی برخوردهای ما هم عجیب و غریبه. یه روز با شادی بازی که خوب بوده ولی نتیجه ش واسه ما باخت بوده میریزیم بیرون و روز دیگه اونقدر فحش و بد و بیراه تو صفحه ی بازیکن خاص تیممون – که تا دیروزش محبوب قلوب هموطنان جنس مخالفش بوده! – مینویسیم که به عبارتی میگن باید چند ساعت وقت بذاری تا بتونی همه ی فحشها رو بخونی! ولی به اینم اعتقاد بیاریم که این یه مشکل فرهنگیه و فقط مختص ما نیست. تو برزیل هم یه جا یه دختر 9 ساله میاد واسه داوید لوئیز نامه مینویسه که غصه نخوری باختی و تو قهرمان منی و ... یه جای دیگه چپ و راست بازیکنی که روی نیمار خطا کرد رو تو صفحه های اجتماعی تهدید به مرگ میکنن! اینطور مسائل رو هم فقط باید فرهنگی حل کرد، نه تهاجمی و خیزشی.

-         احتمالاً مدت طولانی غیبت و دوری از وبلاگ نویسی موجب پرحرفی هم میشه.

 

 



نوع مطلب : همینجوری نوشت‌ها 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

پسرنوشت ماه نوزدهم: تابستان پردردسر امیییی!

نویسنده :آقای خونه
تاریخ:جمعه 30 خرداد 1393-04:29 ب.ظ



ادامه ی درخت عمر پسرم از این بهار زندگیش گذشت و تا چند روز دیگه وارد دومین تابستان عمرش میشه. فصلی که مسلماً به خاطر هوای گرم و مناسبش باعث میشه محمدامین کمتر توی خونه بمونه و هر روز چیزهای جدیدتری یاد بگیره. موقتاً از دردسرهای دندون درآوردن خبری نیست و از این موضوع آزادیم. کمی موقع غذا خوردن شیطونی میکنه و گلدونه خانوم رو بیشتر از قبل اذیت میکنه و پیش میاد که در یک روز بیش از ده بار هم سفره پهن بشه تا ایشون غذا بخوره. هر روز که بیدار میشه یه دور و بعضی وقتها چندین دور افرادی که میشناسه رو دوره میکنه. مثلاً میگه اییییضاااا! و شما باید بگین: امیررضا؟ ایشون بگن: آآآآآ. بعد شما بگین کجاست و چه میدونم خونشونه و ... این پروسه برای تمام افراد تکرار میشه. چندماهی هست که افراد رو با نشانه هایی میشناسه. به عنوان نمونه هر 206 ای که توی خیابون میبینه اگه سفید باشه خالشه. یا تمام مغازه ها، مغازه شوهر خاله ش هستن و از این دست.
چند روز قبل توی چشمش چیزی شبیه یه دونه دیدیم و بردیمش دکتر. دکتر گفت در اثر گرما و گرد و خاک ایجاد شده و اطمینان داد چیز مهمی نیست. دو تا قطره هم داد. خیلی زود چشم امین خان خوب شد ولی چند روز بعد دوباره چشمش قرمز شد و این بار چشمش رو هم میخاروند. دوباره رفتیم دکتر که میگن این حساسیت تا زمانی که هوا گرم باشه وجود داره و پسر باید کمتر در معرض هوای گرم و خشک و گرد و غبار باشه. این شکلی هست که به نظر میاد تابستون پردردسریدر انتظار محمدامی باشه. 



نوع مطلب : پسر نوشت‌ها 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

پسرنوشت ماه هجدهم: امی آبخاد!

نویسنده :آقای خونه
تاریخ:شنبه 10 خرداد 1393-03:58 ب.ظ

خوب اینجوری نگاه نکنین تا بگم... این دفعه دیگه بدقولی و اینا نیستش. انگار اینترنت تو نیشابور واسمون طلسم شده! یادتون گفتم اولی که اومده بودیم مشکل داشتیم؟ خوب الآن دوباره اینترنت قطع شده و ایندفعه به هیچ صراطی هم مستقیم نیست. دم در مودم چراغش روشن میشه ولی تو خونه نه. هرکسی هم اظهارنظری میکنه. اینکه سیم تلفن داخل خونه یه جا اتصالی داره یا اینکه شاید نزدیک سیم برق قرار گرفته و میدان الکتریکی اطراف سیم برق رو امواج ای دی اس ال اثر میذاره (چون تلفن وصله و فقط چراغ ای دی اس ال نداریم) یا اینکه نویز داخل خط زیاده و اسپلیتر باید پایین دم در قرار بگیره و ... و هنوز هم که هنوزه تمام راه حل های مهندسی درمانی نشده بر این درد بزرگ. ما هم هی گفتیم امروز درست میشه و فردا درست میشه و بعدش ماه نوشت آقا پسر رو مینویسیم دیگه دیدیم کم کم داره به ماه نوشت بعدی نزدیک میشه! اینه که گفتم بیام تو کافی نت بنویسم تا بعداً که اینترنت خونه وصل شد عکس اضافه کنم و جواب کامنت بدم. کلی هم حرف نگفته هست که میخوام ازشون بنویسم ولی کلاً سرچشمه داستان نویسی خشک شده انگار!!! بگذریم:

محمدامین خان داره به یک سال و نیم شدن نزدیک میشه. راه رفتنش به طور کامل اصلاح شده و دیگه موقع دویدن سکندری نمیخوره و اینطرف و اون طرف نمیره. به قدری هم راه میره که هلاک بشه آخر شب. دیگه اصلاً به اسباب بازی ها توجهی نداره مگه اینکه بازی هوشی باشن. از قبیل این کلبه هوش و پتوی موزیکال و اینا. که یعنی یه کاری بکنه به یه نتیجه ای برسه وگرنه دیگه همون آدم آهنی که راه رفتن و صداشو دوست داشت یا خرگوش متحرکش هم جذبش نمیکنن و فقط میشینه رو ماشینش و اطراف خونه راه میره تا یه چیزی چیدا کنه و باهاش ور بره. مثل چی؟ مثل یه بطری که درشو باز کنه و کشف کنه که توش چیه و بعد تلاش کنه نحوه دوباره بستنش رو یاد بگیره. این پروسه یادگیری نحوه باز کردن و دوباره بستن انواع کیفها، قوطی ها، ظروف و خلاصه تمام وسایلی که در دارن رو هم شامل میشه. تازگی به کلیدها -تیلیدا!- و اینکه چطوری میشه وارد قفلشون کرد علاقه مند شده و ظرف یک هفته گذشته تفاوت تیلیدا و سویزا!!! - سوئیچها- رو هم فهمیده و دیگه تلاش نمیکنه سوئیچ رو تو جای کلید در بندازه مثلاً و صبحا به محض اینکه چشماشو باز میکنه طالب سویزا! میشه تا بعدش اگه من خونه باشم بیاد و مثل کوآلا از سر و کولم آویزون بشه و بفرمایه که ددررررر! -با حالتی سوزناک بخونین- تا بریم تو ماشین و ایشون تلاش کنه سویزا رو بندازه سرجاش و حتی تازگی به سختی سوئیچ رو باز هم میکنه!!! با توجه به گرم شدن هوا تاکید زیادی داریم آب به اندازه کافی بخوره و خودشم دیگه عادت کرده و مدام میاد سراغمون که آبخام! و در جواب اینکه کی آبخاد؟ میگه: امیییی!
دیگه مثلاً یاد گرفته که گاو میگه ماااااا! و ببعی میگه بععع! و هاپو میگه هاپ! و البته علاقه ای به گربه نداره و اینم بگم هر جانور بزرگتر از توتو (انواع پرندگان) در حال حاضر در نظر ایشون هاپو هستش! و این مصداق گربه رو هم شامل میشه.
هرچیزی رو هم از هرجای خونه برداره یا میندازه تو کیف من یا توی ماشین لباسشویی و به این شکل میشه رد اشیای گمشده ی داخل خونه رو هم گرفت.
دوتا دندون نیش پایینی هم دراومدن و اگه دندونهای آسیاب پایین هم دربیان دیگه میشه گفت تقریباً دندون های مهمش جوونه زدن. یه مسافرت هم تو این ماه رفتیم و برعکس نظر دیگران پسر واقعاً آقایی کرد و نه تو شیراز و نه در راه تو هواپیما به هیچ عنوان اذیت نکرد و فوق العاده خوب بود و گمونم بهش خوش گذشت.
پسرم آیینه ای هستش که توش نتیجه ی عمرمو میبینم. 


نوع مطلب : پسر نوشت‌ها 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

پسرنوشت ماههای شانزدهم و هفدهم: دوستان شرمنده ایم!

نویسنده :آقای خونه
تاریخ:سه شنبه 2 اردیبهشت 1393-07:41 ب.ظ

بعضی وقتها پیش میاد آدم اینقدر یه حرفی رو میزنه و الکی بابت یه چیزایی قول میده که خودشم از رو میره! چه برسه به دیگران. شده قصه من و بدقولی ها و از این حرفا. زدیم برنامه رو فشرده کردیم و تلافی سالها تنهایی تو مشهد رو یه جا درمیاریم، به شکلی که اگه تو مشهد اغلب خونه بودیم و گاهی وقتا میرفتیم بیرون خرید یا پیاده روی، الآن گاهی وقتا به خونه مون یه سری میزنیم ببینیم سر جاش هست؟ یا هنوزم میشه توش خوابید یا اینکه متروکه شده؟ بدون مقدمه چینی بیشتر پسر رو داشته باشین!!!




تو این دو ماه محمدامین چهار تا دندون تازه درآورد. مهم تر از همه دو تا نیش بودن که محمدامین مدت زمانی زیادی به خاطرشون اذیت شد. دو تا کرسی پایین هم اضافه شد. اگرچه قصه دندون درآوردن ادامه داره اما گویا سخت ترین همین نیشها بود که از این موضوع هم خلاص شدیم .
توانایی حرکتی پسر هم تفاوتهای قابل توجهی پیدا کرده. حالا دیگه به خوبی میدوه و تو اسفند برای اولین بار با پاهای خودش تو خیابون راه رفت. اولش خیلی متعجب به کفشهاش زل زده بود ولی بعد مدت کوتاهی عادت کرد و حالا فقط دوست داره بدو بدو کنه. راه رفتن با محمدامین تو خیابون یه مصیبت عظماست. ممکنه تصمیم بگیره خیلی تندتر یا کندتر از شما حرکت کنه یا اصلاً یه مسیر متفاوت از شما رو بره! ممکنه تصمیم بگیره با هرکس که اطرافش میبینه دست بده و سلام و علیک کنه!! هیچ هم بعید نیست که یه مورچه یا برگ خشک شده توجهش رو جلب کنه و دنبالش راه بیفته!!!
توانایی کلامیش هم پیشرفت خوبی داشته. یه ریز حرف میزنه و یه چیزایی میگه که تمامش نامفهومه و فقط زمانی که کلمات تکی و منقطع به کار میبره متوجه منظورش میشیم. ااااالام ( سلام) - ماما - بابا - نیخوام - خاب ( خراب، خواب! -بسته به موقعیت و شرایط) - آب- چیشد ( چی شد به صورت سر هم و خیلی نازک!)
وضعیت خوابش خیلی نامنظم شده. هرکسی هم یه نظری میده و نسخه ای میپیچه. در حالی که یه عده معتقدن به خاطر دندونهاش چنین شرایطی داره، یه عده دیگه میگن تقصیر خودمونه که عصرا میذاریم بخوابه و به زور بیدار نگهش نمیداریم! کار به جایی میرسه که خیلی شبها گلدونه خانم از اتاق میبردش بیرون تا من بتونم بخوابم و صبح خواب نمونم. 
این روزها طبیعت نیشابور خیلی سبز و زیباست. سعی میکنیم محمدامین از فضا و آب و هوا نهایت استفاده رو ببره.
بازیهای فکری رو هم براش شروع کردیم و سعی میکنیم رو آینده ش تاثیر مناسبی بذاریم.





عاشقتم پسر.



نوع مطلب : پسر نوشت‌ها 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

ما، اینجا

نویسنده :آقای خونه
تاریخ:یکشنبه 24 فروردین 1393-09:33 ق.ظ

 

 

جمعه عصر رفتیم مشهد. اول رفتیم حرم. بعدش رفتیم پروما که خیلی هم شلوغ بوذ. دست آخر هم رفتیم معین درباری. اونقدر دیر برگشتیم که همه از خستگی هلاک بودیم. اما یادم میومد عصرهای جمعه ای که داشتیم میرفتیم مشهد. دلگیر بودیم و هر جمعه انگار بدترین جمعه بود.

فقط خواستم بگم مایی که همیشه وقتی دلمون میگیره تو وبلاگهامون از درد و غم و غصه هامون مینویسیم، به دور از معرفته که وقتی خوشحالیم ننویسیم. ما خوبیم. هر سه. خدایا ممنون.



نوع مطلب : گلدونه نوشت ها 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

جوینده یابنده است یا ما اهتمام نمودیم شد!

نویسنده :آقای خونه
تاریخ:جمعه 8 فروردین 1393-07:30 ب.ظ

سلام.
خوبین؟ سال نو همگی مبارک. امیدوارم سالی سرشار از موفقیت و شادی برای همه ی دوستان و خانواده هاشون باشه. 
بالاخره بعداز انتظاری که شبیه یه قرن بود اینترنت ما هم وصل شد. اولی که اومدیم این خونه چند روزی به تحقیق راجع به سرویس دهنده های اینترنت گذشت تا مثل مشهد از هول حلیم تو دیگ نیفتیم و با آگاهی قبلی انتخاب کرده باشیم. ضمن اینکه هر شب گرفتار مرتب کردن اثاث و خرید وسایل و ملزومات جدید بودیم. کسانی که اسباب کشی داشتن میدونن چی میگم. چند روزی به این منوال گذشت تا آی اس پی موردنظر روانتخاب کردیم و رفتیم سراغشون و به حول و قوه الهی و مدد از کل کائنات پورت خالی هم تو محله مون موجود بود و دو روز بعد علی الظاهر اینترنتمون وصل شد. اما تو خونه خبری از روشن شدن چراغ مودم نبود که نبود. خلاصه تلفن و تلفن کشی ها شروع شد و چند روزی ما فکر میکردیم مشکل از مخابراته. تا اینکه یه روز زنگ زدن و گفتن والا بلا مشکل از طرف ما نیست. یکی از دوستانی که تماس گرفته بود گفت مودم رو دم در خونه تست کردی؟ گفتن آره بابا همون روز اول که تو خونه جواب نداد دم در تست کردم. گفت سیمهایی که داخل خونه میومدن رو قطع کردی و تست گرفتی؟ گفتم نه دیگه! همونطوری. گفت برو سیمها رو قطع کن، من احتمال میدم داخل خونه تون اتصالی داشته باشه. و همینطورم بود. در نهایت قرار شد صاحبخونه مون که خودش دستی به کارهای سیمکشی داره بیاد و این موضوع رو پیگیری کنهکه از همون روز خط درمیون مشکلات و مسائل بود که انگار دست به دست هم داده بودن که اینترنت ما وصل نشه. تا دیروز که بالاخره گوش شیطون کر این اتصالی داخل منزل هم پیدا و رفع شد و ما موفق شدیم به دنیای مجازی دسترسی پیدا کنیم! الآنم زن و شوهر استخونامون از بی اینترنتی درد میکنه و در فواصل حتی خیلی کوتاه میپریم پای سیستم و تلاش میکنیم یه مقدار دوز اینترنت خونمون رو بالا ببریم بلکه این خماری رهامون کنه! آقا اعتیاد هم بددردیه!!!
به هرحال گفتم بیام سلامی عرض کنم و تبریکی بگم تا سرفرصت باز بنویسم. یه ماه نوشت هم به پسرمون بدهکاریم که احتمالاً باید با ماه بعد بزنیم توهم و یه چیزی ازش دربیاریم!
فعلاً تا بعد.  


نوع مطلب : همینجوری نوشت‌ها 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

این روزها

نویسنده :آقای خونه
تاریخ:دوشنبه 12 اسفند 1392-11:45 ق.ظ

یکی از دوستان چند قبل یه جمله زیبا برام فرستاد: "به جای مقاومت در برابر زمان، کاری که عقربه های ساعت انجام میدن رو انجام بده؛ مدام در حرکت باش." من تا حدود زیادی استرسی هستم. گاهی یه مسئله کوچک رو برای خودم خیلی بزرگ میکنم و گاهی هم به جای توجه به نکات مهم و اصلی غرق در حاشیه ها و مواردی میشم که در واقع اهمیت چندانی ندارن. برای خیلی از کارهام کلی حساب بعضی و کتاب میکنم –بگذریم که بعضی اوقات این محاسبات به کل غلط از آب درمیاد- در کل انگار عادت دارم مسائل رو بغرنج و پیچیده کنم. این اواخر شرایط از سه منظر برای زندگی تو مشهد جالب نبود. میدونستم که برای تغییر اوضاع حرکتی کنم. حتی میدونستم این حرکت چیه، ولی طبق همون اصل پیچیده کردن مسائل، مدام داشتم گره های این کلاف رو بیشتر میکردم. گفتم از سه جهت؛

یک سال و خرده ای که گذشت چندان آسون نبود. مدنظرم بازه ی 29 اذرماه 1391 – و البته چندماه قبل این تاریخ- که محمدامین به دنیا اومد تا تقریباً یک ماه پیش هست. از روزی که محمدامین به دنیا اومد جهان ما هم تغییر کرد، پس شایستگی اینو داره که برای ما مبدأ یه تاریخ باشه. نفس این اتفاق به قدری شادی آفرین بوده و هست که بتونه همه ی حوادث و ماجراهای دیگه رو تحت تأثیر خودش قرار بده، اما اگه تو یه مسیر شاد هم خاری به پای شما فرو بره بالاخره سوز و دردش هست. نمیخوام این نقب رو خیلی عمیق کنم و برگردم به زمانی که گلدونه سقط داشت. پس از جایی میگم که به محمدامین ختم شد. اول استراحت مطلق شدن گلدونه. شرایط بدی که ما تو تنهایی تجربه کردیم. گلدونه بیش از نیمی از روز رو تنها بود. روزهای ناامیدی روزهای تلخ، کشدار و عذاب آوری هستن. هیچکس نمیتونه منکر اثرات روحی شدیدی بشه که این شرایط میتونه روی روح یه زن جوان بذاره. بعد اون شیوه تولد؛ بعد هم تو دو روزگی محمدامین زردی گرفت و دو روز بیمارستات بستری شد. فرض کنین یه خانمی تازه فارغ شده، همه میگن استراحت کنه، کمتر نشست و برخواست داشته باشه، اونوقت گلدونه مجبور شد دو روز بعد زایمانش بره بیمارستان بمونه. چون فقط یه نفر رو بخش نوزادان راه میدادن و محمدامین هم شیر میخواست. تازه چه موندنی، مدام کنار تخت محمدامین سرپا. بعد هم که محمدامین اومد خونه تا دو روز تو دستگاه بود. گریه های محمدامین وقتی چشم بند میذاشتیم رو چشمش تا بره تو دستگاه و اون میترسید رو هیچوقت یادم نمیره. حدود پنجاه روز بعدش متوجه یه مشکل دیگه شدیم. محمدامین فتق داشت. به قول خودشون هرنی اینگوئینال. هم فتق دوطرفه و هم فتق ناف. یه بچه 53 روزه و سه برش همزمان. بچه م تا شش ساعت بعد عمل فقط ناله میکرد و حتی نمیتونست درست گریه کنه. 81 روز بعد محمدامین از فاصله ای کمتر از سی سانت افتاد و پاش شکست. به همین سادگی. وقتی تو بیمارستان میخواستن به دستش انژوکد وصل کنن آروم نمیشد. من خم شدم تا کمی آرومش کنم. لبه ی پیراهنم رو گرفت و ول نمیکرد. هنوزم وقتی از یه فاصله ی کم سقوط میکنه کلی میترسه انگار قراره دوباره چنین اتفاقی بیفته. شاید ما زن و شوهر بچه های آخر خونه مون هستیم و لوسیم، شاید اوضاع میتونست خیلی بدتر از این باشه، اما دنیا تو این یه سال بدجوری ما رو فشار داد و مجاله مون کرد. قبل از این اتفاقات گلدونه یه زن شاد و سرخوش بود. کسی که شادی رو با خودش به هرجایی میبرد و بچه ها عاشقش بودن. کسی که این لطمات روحی کلی عوضش کرده و به شدت آسیب پذیر شده. شاید باورتون نشه اما اگه توی ترافیک و شلوغی باشیم و یا ماشین های دیگه با سرعت بالا حرکت کنن یا یکی ترمز ناگهانی بزنه و بالاخره یه صدایی بیاد تا مدتی دستش میلرزه و سردرد میشه. تنها تو خونه بودن و دوری از این خانواده داشت شرایط رو بدتر میکرد. در واقع اون تصمیم گرفت به خاطر محمدامین ازشرایط کاری خوبی که داشت صرفنظر کنه. گاهی فکر میکنم اگه به کارش ادامه میداد شاید شرایط بهتر میشد. اما اینطور پیش نرفت. پس در اولین نکته من به زن زندگیم این رو بدهکار بودم.

با اوصاف مشکلاتی که گفتم، محمدامین هم بهتر از گلدونه نبود. زمانی که کوچکتر بود این مسائل چندان خودشو نشون نمیداد، اما هرچی بزرگتر شد تنهایی بیشتر آزارش میداد. این اواخر کلاهشو برمیداشت و میرفت پشت در گریه و زاری میکرد که یعنی لباس تنش کنیم ببریمش بیرون. به حدی رسیده بود که اگه من یا گلدونه حموم یا دستشویی میرفتیم بیتابی میکرد. شاید بعضی ها بگن بچه س و این چیزا طبیعیه ولی سوال این بود که چرا وقتی پیش خانواده هستیم و دورمون شلوغه چنین کارهایی نمیکنه؟ در نکته دوم اینو به پسرم هم بدهکار بودم.

از همه اینها که بگذریم، شرایط اقتصادی تو مشهد و نیشابور به هیچ وجه قابل قیاس نیست. اگه بخوام یه آدم کاملاً بی احساس باشم و فقط بحث منفعت و هزینه رو مدنظر داشته باشم باز هم موندن تو مشهد با حقوق و مزایایی تنها کمی بیشتر از نیشابور در مقابل با هزینه هایی چندبرابر اصلاً به صرفه نبود. در سومین نکته اینو به خودم هم بدهکار بودم.

حالا شاید منظورم از اینکه گفتم نیاز به حرکت بود و اینکه میدونستم حرکت چیه رو متوجه شده باشین. من یه تصمیم بزرگ گرفتم و همراه با این تصمیم خانواده م رو هم وارد یه شرایط جدید کردم. اگرچه قبل تصمیم کلی به حوالی و حواشی این مطلب فکر کردم، اما امیدوارم چند سال دیگه هم نگاهمون به این تغییر همچنان مثبت  باشه و وقتی به گذشته و حالش فکر میکنیم بازم دلمون شاد بشه. برامون دعا کنین.     



نوع مطلب : شروعی دوباره‌ها 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

پسرنوشت ماه پانزدهم: یک زندگی جدید

نویسنده :آقای خونه
تاریخ:شنبه 3 اسفند 1392-04:04 ب.ظ

به زودی در این مکان عکس نصب می شود!


همونطوری که در پست مفصل راجع به دلایل مهاجرت به دیار مادری قراره بگم -قول دادم بنویسم پس مینویسمش- یکی از مهمترین دلایل تصمیم برای ترک مشهد محمدامین بود. به موازات بزرگتر شدن و به قول قدیمی ها فهمیده تر شدنش، تنهایی بیشتر اذیتش میکرد. به اواسط هفته که میرسید بیخود بهانه میگرفت و نق میزد. اما حالا بیاین و پیر رو ببینین. مدام در حال تفریحه و دیگه بیش از حد خوش و خرم شده. همیشه اون خنده شیطنت بار روی لبهاشه و در حال به هم ریختن و خرابکاریه. اگه کمی دیرتر بریم خونه های آشنا خودش میاد کلاهشو برمیداره و دم در می ایسته و با جیغ و داد بهمون میفهمونه که وقت بیرون رفتنه. به شکل وحشتناکی هم به ریخت و پاش علاقه مند شده. همه کمدها و کشوها و کابینتها رو روزی چندبار باید خالی کنه تا خیالش راحت بشه. مدام در حال تند تند راه رفتن -یه چیزی شبیه پیاده روی ماراتن- اینور اونره و اصوات شادی تولید میکنه!
دایره لغات واضحی که میگه کمی افزایش پیدا کرده. الو رو خیلی خوب میگه و دیگه به آب نمیگه باب! همون آب میگه. یادش دادیم کسی رو که میبینه بگه یاالله! و دست دادنش هم تکمیل شده و لازم نیست چندبار بگین تا دست بده. جالبتر اینه که متوجه حرف ما میشه. مثلاً میشه بهش گفت برو در رو ببند یا کنترل رو بیار. البته گاهی اوقات کاری که میگیم را انجام نمیده که نمیدونم حرفمون رو نفهمیده یا دوست نداشته اون کارو انجام بده. رقصش هم رو به پیشرفته. البته رقص درجا! هنوزم از جاش جم نمیخوره و فقط دست و کمر و گردنش رو میجنبونه!
این ماه برای اولین بار کفش پاش کرد و تو خیابون پیاده روی کرد. جذاب ترین نکته هم براش کفشها بودن که چند دقیقه اول فقط زل زده بود به اونا.
روزهای جدید زندگی پسر به سرعت از راه میرسن.



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :19
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...